تبلیغات
یــه دخـــتر شــیطـــون^_^

یــه دخـــتر شــیطـــون^_^
خـــآطِــــرآتِ رَنــگـــیِ مَــنـــ :)
قالب وبلاگ
من از وقتی یادم بوده عاشق نقاشی بودم!
اصلا مداد رنگی و قلمو میگرفتم دستم ذوق میکردم!
دوران دبستان و‌ راهنمایی هم وقتی زنگ هنر میرسید، خوشحال میشدم...البته فقط در صورتی که میگفت نقاشی بکشید! مثلا گلیم بافی رو میخواستم چیکار؟! :|
حالا چی شده دارم اینارو میگم؟!
دیشب که تو باغ بابابزرگم بودیم..و دایی ها و خاله ام و... با بچه هاشون جمع شده بودن دور هم؛ دخترداییم که کلاس دوم میره؛ اومد سمتم و گفت:«مبینا! یادته وقتی من کوچیک بودم برام پرنسس میکشیدی چقدر خوشگل میشد؟»
لبخند زدم و گفتم:«آره! یادمه!»
چندتا کاغذ A4 و مداد رنگی گرفت سمتم و گفت:«خب معلممون گفته توی عید، نقاشی سفره هفت سین و طبیعت بکشیم! تو برام میکشی؟»
و اینجا بود که نیشم باز شد! چندماهی بود که دستم به قلم و مدادرنگی هام نخورده بود!
ازش کاغذارو گرفتم و نشستم..شروع کردم به نقاشی کردن..سبزه و سیب و سماق و سنجد و... همه اشون تو ظرفای فیروزه ای؛ روی یه میز طبقه طبقه چیده شده بودن..
میز رو به شکل سایه روشن رنگ کردم تا طبیعی به نظر برسه:)
شکوفه و برگهای سبز کشیدم اطرافشون...
بعد رفتم سراغ نقاشی طبیعت..
یه طرح طبیعت گذاشتم جلو روم تا ازش الگو بگیرم.
دو تا کلبه وسط یه علفزار..
یکی از لذت بخش ترین بخشای نقاشی کشیدن برای من؛ اون لحظه ایه که به الگوی نقاشیت نگاه میکنی..و تشخیص میدی چه رنگایی باید استفاده کنی..
دخترداییم دست میذاشت روی یکی از درختا و میگفت:«مبینا این چه رنگایی میخواد؟!»
من:«سبز یشمی، سبز کمرنگ، زرد، یکم هم خکستری!»
....و خلاصه همینطوری بی وقفه نقاشی کردم...
دخترداییم هی میگفت که مبینا نمیخوای استراحت کنی؟!
..و من با لبخند میگفتم:«من از نقاشی کشیدن خسته نمیشم!»
فکر کنم یه ساعت و خورده ای فقط نقاشی کردم!
و وقتی تموم شد؛ دخترداییم اومد بالا سرم و به نقاشی نگاه کرد و گفت:«اههههه چه قشنگ شدههه!!»
و قیافه ی من
برداشت نقاشیو به همه ی آدمای تو خونه نشون داد..
به عبارتی همه کف و خون قاطی کردن!
و من پوکرفیس نظاره گر این منظره بودم..
آخه این ساده ترین نقاشی ای بود که میتونستم بکشم!
تعریف نیستا!! بالاخره یه زمانی کلاس نقاشی میرفتم...و اونجا دبیرم یه طرحایی واسه کشیدن میداد..که تا یه ماه فقط باید روش کار میکردم!
کِی این کنکور ۹۸ میرسه تا من دوباره برم کلاس نقاشی؟...



طبقه بندی: آرزوهای رنگی من:)،  خاطره های رنگی من:)، 
[ شنبه 11 فروردین 1397 ] [ 12:14 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
آب زَنید رآه رآ
هین کِه مبینآ میرِسَد
مُژدِه دَهید هَمِه رآ
عِشق هَمِه(یعنی من!) میرسد!
(فقط تو شعرای مولانا جآن گند نزده بودم که اونم خداروشکر به حقیقت پیوست!)
+بعضی آهنگا هستن که هرچقدر گوش بدی خسته نمیشی! یعنی در حدی گوش میدی که بخش حلزون گوشِت یه فحش بهت میده؛ چمدونشو جمع میکنه و میره!!
نمونه اش آهنگ fairytale از Alexander Rybak.
(و برای بار پنجاهم آهنگ را play میکند!)
+بچه که بودم؛وقتی منو خواهرم تو خونه تنها میموندیم؛ خواهرم سس گوجه فرنگی میزد به صورتش..بعد عین نون لواش پهن میشد رو زمین که مثلا من مُردم!(دور از جون!)
منم عین این کارتونا که اشکاشون هرکدوم یه طرف میره، گریه میکردم! خواهرمم به ریشم میخندید!
حالا با کار پُر عطوفتی که خواهرم میکرد کاری ندارم...ولی اینو فهمیدم که من از همون بچگی اسکل بودم!
+دیگه کم کم باید گیر بدم به آهنگ مازیار فلاحی:
تست بزن تست بزن
سرخوش و سرمست بزن
بزن تست بزن تا نفست هست بزن!
سه ماه دیگه کنکور ۹۷ تموم میشه و نوبت ما کنکوری های ۹۸ میشه!
یه جا خوندم نوشته بود قرن رند بشه شروع میکنم..
یاد خودم افتادم!!
+از اون لواشکایی میخوام که چند پست قبل درباره اش حرف زدم! :| حالا که بهش فکر میکنم اصلا کل سلولای درون ریز گلوکاگون سازم سکته کردن! (همون اُفت قند خون خودمونو میگم!)
+خب دوستان دیگه چه خبر؟!



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)، 
برچسب ها: #خوشحال نوشت، #آب زنید رآه رآ:)،  
[ چهارشنبه 8 فروردین 1397 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
اهم اهم...سلیوم!
استارت اولین پست سال ۹۷ را میزنیم!
هم اکنون صدای من را از باغ پدربزرگ گرامی میشنوید!
خداروشکر روز اول خوب شروع شد! با زیست جآن
همه خواب بودن و منم کتاب زیستمو برداشتم و رفتم تو باغ و شروع کردم به‌خوندن...
خوندن درسی مثل زیست وسط شکوفه ها و پروانه ها حال و هوای دیگه ای داشت:)
حالا منکر این نمیشم که هر از گاهی باد کتابمو میبرد و زنبورا یهو دنبالم میکردن
ولی در کل لذت بخش بود!
+داشتم به اونایی فکر میکردم که رشته اشون ریاضیه!
خدایی‌چطوری میتونن درسی مثل زیستو نخونن؟!
اصلا چطوری کنجکاو نمیشن که توی بدن چه خبره؟!
البته من بازم ریاضی هارو دوست دارم!
حس میکنم بعضیاشون واقعا باهوشن!
+دیشب شام سبزی پلو با ماهی بود! 
یعنی هفتاد درصد خوشحالی و جیغ کشیدنای من موقع سال تحویل؛ به خاطر این بود که میدونستم قراره شام چی بخوریم!
مگه چیه خب؟! خوردنی میدوست!
+مثانه ام قهر کرده میگه چقدر چایی کوفت میکنی؟! دیگه شور یه چیزیو در نیار! 
+بدرود...
پ.ن:  o sen olsan bari(♡_♡) #TUMS
پ.ن۲:بچه ها ما داریم میریم خونه امون فعلا نِت پَر تااا ۷ فروردین!
بدرود...



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)، 
[ چهارشنبه 1 فروردین 1397 ] [ 12:04 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
و هم اکنون ۱۵ دقیقه مانده تا سال ۹۷ :))
شنیدم امسال سال سگه!
فقط میتونم بگم امیدوارم خوشبختی مثل سگ پاچه اتونو بگیره! (لحن بیانم خسته اس ولی نیتم خیره!)
و حس درس خوندن هم پاچه ی منو! :))
پ.ن:عیدتون مباااارکヽ(*≧ω≦)ノ



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)، 
[ سه شنبه 29 اسفند 1396 ] [ 07:26 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
خب دیگه سال ۹۶ داره نفسای آخرشو میکشه!
(وای چقدر شاخ حرف زدم! تو‌دلم مونده بود که این اصطلاحو یه جا به کار ببرم!)
+ساعت ۷ صبح بیدار شدم داشتم صبحونه میخوردم تا برم درس بخونم...یهو تاریخ انقضای مربارو دیدم استرس گرفتم!!
آخه تاریخ انقضاش دقیقا زمانیه که دو ماه مونده به کنکورم...یعنی اردیبهشت سال ۹۸!
اصلا فکر و ذهن مارو بهم ریخته این کنکور:|
+سال جدید خواهم رید...نه فورا ولی حتما!
(زر زدم البته! جرأت ریدن ندارم!!)
+شمام آهنگ نوروزو میشنوید دوست دارید بلند شید قر بدید یا فقط قر تو کمر من فراوونه؟
+میدونستید من سال کنکورم قراره کلا گوشیو ببوسم بزارم کنار؟! یعنی همین وبم دیگه نمیتونم بیام!
اون چند ماهی که قراره ازتون دور باشم میترسم منو یادتون بره:|
یا مثلا بیام ببینم اونایی که تو فضای مجازی میشناختم دیگه نیستن!
کابوسه اصلا تصورش:| 
میشه یهو غیبتون نزنه؟ 
+برم چایی بریزم! راستی نتم رو به اتمامه! گفتم خبر داشته باشید
بدرود...
پ.ن: ۴۶۹ روز تا کنکور ۹۸!
چقدر زمان زود میگذره...




طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)، 
[ یکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 01:52 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ یکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 10:30 ق.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
یه ماه پیش رفتم تو ویکی پدیا و زندگینامه ی پروفسور خدادوست(بهترین جراح پیوند قرنیه در جهان) رو خوندم و کلی هم کف و خون قاطی کردم که چقدر این خفنه!
و حتی الگو هم قرارش دادم!!
اما چند روز پیش فهمیدم فوت شده!
باز چند روز پیش رفتم تو ویکی پدیا زندگینامه پروفسور هاوکینگ رو خوندم...
بعد دیروز صبح فهمیدم اونم فوت شد!!
حالا میترسم برم زندگینامه ی یکیو بخونم زندگیش به خطر بیفته! والاع:|||
+من حتی اگه به خاطر دانشکده پزشکیش هم نباشه؛فقط به خاطر اینکه برم یه جلسه مهمان سرکلاس آقای شفیعی کدکنی تو دانشکده ادبیات بشینم؛ باید دانشگاه تهرانو قبول شم:| (بز کوهی در خواب بیند پنبه دانه!!! )
+یه لواشک انار گرفتیم از این آبکی ها که وقتی میخوریشون؛ اون قسمتی از زبونت که طعمای ترشو حس میکنه پشماش میریزه!! (فکر کنم کاملا فهمیده باشید منظورمو که چقدر ترشه!!)
بعد من با هر ورقی از لواشک که میخوردم از شدت ترش بودنش؛ پلکم میپرید و به مدت ده ثانیه کل اعضای صورتم فلج میشدن!!
یکی نیست بگه مجبوری از اینا بخوری مریض؟؟!
+نزدیک شدن ایام عید با ظاهر شدن جوش های مجلسی روی صورت رابطه ی مستقیم داره اصلا!!



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)، 
برچسب ها: #شفیعی_کدکنی، #منه_خطرناک:|،  
[ پنجشنبه 24 اسفند 1396 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
به خواهرم داشتم تعریف میکردم که جلسه های آخر مدرسه تو زنگ زبان نشستیم فیلم ترسناک دیدیم.
فرداش همه بچه ها گفتن شب کنار مامانامون خوابیده بودیم!
فکر کنم فقط من بودم که شب به راحت ترین شکل ممکن خوابیدم!
(آخه من تعداد فیلم ترسناکایی که دیدم حسابشون از دستم در رفته! فکر کنم بی حس شدم دیگه!)
بعد خواهرم اینارو شنیده پوکر فیس نگاهم میکنه و میگه:«من تو عمرم فقط یه بار فیلم ترسناک دیدم! الان که ۲۰ سالمه هنوزم تحت تاثیر اون فیلم هرشب زیر پتو پناه میگیرم
اینو که گفت خنده ام گرفت! و این است تفاوت من و خواهر گرام!
+میخواستم بهش بگم تازه کجای کاری؟ نمیدونی کلی اسم فیلم ترسناک یادداشت کردم که بعد کنکورم ببینم!
پ.ن: آخه خوشبخت تر از من وجود داره؟؟
خالم برام کتاب خریده!
اونم چه کتابی؟! کتابی که خریدنش بعد کنکور تو اولویتام بود!
کتاب «عقل و احساس» از جین آستین!
قبل از اینم کتاب غرور و تعصب رو خونده بودم از همین نویسنده که رسما تا یه ماه تو حس و حالش بودم!
در جریان عشقی که نسبت به کتاب«غرور و تعصب» دارم که هستید؟!
الان نمیدونم درسمو بخونم یا بشینم اینو بخونم!!!
آخر تصمیم گرفتم که درسمو بخونم و مواقع استراحتم این کتابو بخونم! خلاصه که باید همش سرم تو کتاب باشه!
بعدا نوشت: کتاب را تمام کردیم. بسی عالی بود:))
پ.ن۲:تازه خالم برا خواهرم هم کتاب «گتسبی بزرگ» رو خریده! نقشه چیدم که بعد خوندن کتاب خودم؛ کتاب خواهرمو کش برم



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)، 
برچسب ها: #فیلم_ترسناک،  
[ چهارشنبه 23 اسفند 1396 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
امروز صبح با صدای عربده کشیدن های گوشیم از خواب پاشدم..
بیشعور بی فرهنگ نمیدونه وقتی من خوابم نباید سروصدا کنه! البته منکر این نمیشم که خودم ساعتو کوک کرده بودما
هیچی دیگه کلی طول کشید تا سلولای بدنم لود بشن!
حاضر شدمو رفتم کتابخونه...آقا تا نشستم رو صندلی دیدم ساعت شده یک بعد از ظهر!!
یعنی پنج ساعت عین برق و باد گذشت:|
حالا کافی بود مثلا دینی باز میکردم بخونم! دو ثانیه هم نمیگذشت!
کتابخونه هم بر خلاف روزای دیگه بسی خلوت بود! انگار همه چهارشنبه سوری خواستن برن صفاسیتی!
+هم اکنون در باغ پدربزرگ هستیم! بسی شادیم و جای شما خالیست!
حدود ده بار عین اسب از رو آتیش پریدم!
حدود دو بشقاب عین خرررس دلمه ی مامانجون پز خوردم!
نصف ظرف آجیل بلعیدم!
کلا گند زدم به زندگی و نظم مامان بزرگم!
+تا اینجا سینه خیز اومدیم..ملت یه غوغایی راه انداختن انگار جبهه اس! (به نارنجکی که به سمتش پرتاب شده جاخالی میدهد!)
+چهارشنبه سوریتون مباااااارک:)
پ.ن:الانم میرم سیب زمینی کبابی بخورم...یوها هاااا!
پ.ن۲: خب خداروشکر از چهارشنبه سوری ۹۶ جان سالم به در بردیم! صلوات!




طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)، 
برچسب ها: #چهارشنبه_سوری، #حسای_خوب:)،  
[ سه شنبه 22 اسفند 1396 ] [ 08:42 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
این روزای آخر مدرسه چه فااازی داره!
همینکه میدونی عید نزدیکه اصلا خودش کلی آدمو خرذوق میکنه!
+جدیدا هروقت یکی به یکی میگه: «حدتو بدون» ؛یاد حد چپ و راست ریاضی میفتم:| بچه ها از من به شما نصیحت! سعی کنید حد چپتون با راستتون یکی باشه وگرنه کلا حد ندارید که بخواید حفظش کنید:| 
تازه اگه حدتون پیوسته باشه که دیگه هیچی دیگه:|
+وااای باورم نمیشه یه ماااهه آبنبات چوبی نخوردممم!
(به قد و هیکل خود در آینه نگاهی می اندازد و سر تاسف تکان میدهد!)
از همین تریبون اعلام میکنم من پنجاه سالمم بشه آبنیات چوبی میخورم!
از این تُرشا D:
+جدیدا نظرا کم شده آدم اصلا انگیزه واسه سر زدن به وب نداره!
کلا هم دو نفر نظر دادن! یکی فی فی خودمون! یکی sahel! 
«همیشه:)» جان هم ایندفعه نظر داد!
فکر کنم دیگه منو وبم داریم پیر میشیم
+دل به دلت داده منم...منم:) #TUMS
تروخدا ببین! ملت عاشق یه آدم میشن! 
من عاشق یه ساختمون!
تفاوت را احساس کنید!
+۴۷۶ روز تا کنکور ۹۸...
پ.ن: جا داره بگم که غده تیموس بعد از دوران بلوغ  با صدای محسن یگانه زمزمه میکنه:«من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا! تو نشنیده گرفتی هرچی که شنیدی از من!»..
حالا اونایی که تجربین میفهمن چی میگم!
(پ.ن۲: این مطلب میتونه درباره ی هیپوفیز میانی هم صدق کنه!)
الان که اینو گفتم فکر کنم تیموسم یه گوشه میشینه سیگارشو روشن میکنه و یه‌ پک عمیق میکشه

اصلا فشار درسی خیلی زیاده میدونید که:|
من برم تو افق!



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)، 
برچسب ها: #TUMS، #حد_و_پیوستگی،  
[ یکشنبه 20 اسفند 1396 ] [ 04:12 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
آه از نفس قلم برخاست...
هنگامی که نامت را نوشتم...
بر روی کاغذی که رنگ باختنش...ز گرمی رخسار نام توست..
هیچگاه غمگین نباش...ببین..
با غمگین شدنت آسمان میگرید و میبارد بر مژگان پنجره های قلبم...
بخند...بخند که با خندیدنت..چیزی نمیماند که از خاک وجودم گل های رنگارنگ بروید:)
پلک بزن که با هر پلک زدنت..دریای دلم مواج میشود ز طوفانش..!
قربان آن مژگان بلندنت...بیخود نیست که نامت را «مژگان» نهاده اند!
تو همانی که وقتی...خداوند به تو مینگرد...به خود آفرین میگوید...
تو همانی که لبخندم نشان لبخند اوست..گریه ام نشان اشک های اوست...
میشود بگذاری..ببوسم خاکی را که...زیر پاهایت بهشتی شده؟:)
میشود بگذاری..ببوسم دستانی که...بوی آرامش و پاکی میدهند؟!
چه بگویم دیگر...که قلم ز وصفت عاجز است...هرچه بگویم کم است..از معنابخش حیاتم...«مادرم»!
به قول خواهرم...یک روز کم است...خیلی کم است...برای قدردانی از مهربانی هایت:) حتی ۳۶۵ روز هم کم است...
کاش میشد زمین دیرتر میچرخید..سال تمام نمیشد! و هرروز روز مادر میشد..
روزت مبارک مادرم...تمام زندگیم...نفسم...
ببخشید اگه بد نوشتم:) توانایی انشانویسیم در همین حده!





طبقه بندی: متفرقه، 
برچسب ها: #روزت_مبارک_مادرم،  
[ پنجشنبه 17 اسفند 1396 ] [ 08:07 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
به نیت پاکیزه کردن هوا برای روز درخت کاری یه گوجه انداختم تو باغچه امون!
انتظار دارم که سال دیگه اینموقع یه درخت گوجه داشته باشیم!
تازه اسمشم گذاشتم اصغر!
به نظرتون درخت سیب هم بکارم یا زوده؟ 



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)، 
برچسب ها: #اسکلانه_های_من، #روز_درخت_کاری،  
[ چهارشنبه 16 اسفند 1396 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
جدیدا عین خرس از ساعت ۱۰ شب خوابم میاااد!
من دوست دارم برگردم به اون دورانی که ساعت ۱۲ شب به زور میخوابیدم!!
الان من با این یه درس دینی چه کنم؟:|
اون‌یه درسی که خوندمم یادم رفته..
در جریان حافظه ی بنده هستید که...!
من مطمئنم مغزم هیپوکامپ نداره:| 
+در واپسین روزهای سال ۹۶ به سر میبریم...
یه ذره دیگه همت کنیمااا زنده میریم سال بعد:)
بعد ها تو تاریخ از ما به عنوان *بازماندگان سال ۹۶* یاد میکنن! الله اکبر...مشهور شدم رفت!
حالا خدا رحم کنه که ۱۰ ثانیه مونده به سال تحویل یه پیانو از آسمون سقوط نکنه رو سرمون!
+آقا مگه دینیو باید‌ امتحان گرفت؟!
دینیو باید بهش عمل کرد!
باید تو عمل نشون داد! 
(بهانه های یک عدد خسته ی خواب آلود!)
+یه چیز میگم و قبل از رسیدن موج عظیمی از فحش هایتان صحنه را ترک میکنم:)...
۴۸۰ روز تا کنکور ۹۸...!
پ.ن: و من اندیشه کنان غرق در این پندارم...که چرا همه ی مطالب دینی شبیه همه:||



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)، 
برچسب ها: #واپسین_لحظات_سال_۹۶، #معضل_امتحان!،  
[ سه شنبه 15 اسفند 1396 ] [ 10:16 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
من یه روز باید بتونم یه کاری بکنم که روزای تعطیل ۶ صبح بیدار شم:|
هردفعه ولی ۸ صبح پا میشم:|
+خدایی خودمم بعضی وقتا از دست خطم وحشت میکنم!
خواهرمم که هی بدخطیمو به رخم میکشه!
بابا من بدخط نیستم! فقط حوصله ی نوشتن ندارم
+امروز چه روز قشنگیه! فقط یه شلوار کردی پلنگی کم دارم!
+دقت کردید هر روز دارم پست میذارم؟!
اصلا دست خودم نیست!
+وای از این وابستگی:) #TUMS

پ.ن:  ۴۸۴ روز تا کنکور ۹۸ !...



طبقه بندی: آرزوهای رنگی من:)،  خاطره های رنگی من:)، 
برچسب ها: #سحرخیز باشیم:)، #رنگی نوشت،  
[ جمعه 11 اسفند 1396 ] [ 09:04 ق.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ پنجشنبه 10 اسفند 1396 ] [ 07:41 ب.ظ ] [ گُلبَرگ:) . ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 8 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

"بسم الله الرحمن الرحیم"
"مینِویسَم کِه اَز دِل نَرَوَد هَرآنچِه اَز دیدِه بِرَفت^-^ "
سلام.من مبینا هستم.
پروفایلم تو صفحات جانبیه^-^
من فقط یه وب زدم تا توش شادیا و خاطره هامو بنویسم!همین!منتظر نظراتون هم هستم:)
.
.
.
گویَند سَراَنجآم نَدآرید شُمآ..
مآییم که بی هیچ سَراَنجآم خوشیم:d
.
.
.
همه میگن خوش به حآلِش!
رو لَبآش هَمیشه خَنده اَس:)
کسی نِمیدونه دِلَم اَز هَمه چی خَسته اَس:)
.
.
.
آدم هرچی بزرگتر میشه بیشتر واقعیتای تلخ دور و برشو درک میکنه!....کاش کوچیک میموندیم! همون موقعا که کل دغدغه امون عروسکامون بودن:)...
.
.
.
اَندَکی صَبر...سَحَر نَزدیک اَست!
.
.
.
مآ زِندِه بِه آنیم کِه آرآم نَگیریم...
مُوجیم کِه آسودِگیِ مآ عَدَمِ مآست..!
.
.
.
نقاشی ها زندگی خودشان را دارند...زندگی ای که از روح نقاش آن ها سرچشمه میگیرد:)) #وینسنت_ونگوگ
.
.
.
کسی نمیتواند نقاش شود مگر آنکه نقاشی را از هرچیزی بالاتر و برتر بداند! #ادوارد_مانه
نویسندگان
نظر سنجی
به نظرتون من چه جور شخصیتی دارم؟:)











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب