اون: مبین!
من: (سکوت)
اون: بلبل! 
من: (سکوت)
اون: الان تو با من قهری؟
من: (تکان دادن سر به نشانه ی تایید همراه با قیافه ی آویزون!)
اون: (با لحن دلجویانه) خب بگو چیکار کردم که قهر کردی!
من: (بعد از چند ثانیه سکوت و فکر کردن) یادم نمیاد!! فقط یادمه قهر بودم!
اون: خب منم یادم نمیاد! حالا چیکار کنیم؟!
من: (سکوت)
اون: چون به احتمال ۹۰ درصد من مقصر بودم پس ببخشید!
و در نهایت آشتی!
این مکالمه ی منو خواهرم بعد از هر قهره
یعنی دوتا کم حافظه گیر هم افتادیم!!
[این خاطره‌ی ۵ فروردین ۹۸ بود. الان چشمم بهش خورد گفتم بذارم توی وبلاگD: ]
+جدیدا رفتم تو فاز مطالب فلسفی.
و اینجور که معلومه انگار کسی هم زیاد خوشش نمیاد.
اونقدری که موقع غیبتم کامنت داشتم، الانی که هستم و پست میذارم، ندارم!
البته گله‌ای نیست. خودم میدونم حوصله سر برمD:
+میخوام از صمیم قلبم تشکر کنم از. Engima ی عزیزم که وقتی نبودم خیلی کامنتهای قشنگی فرستاده. ببخشید من حافظه‌ام اصلا خوب نیست و اسمت رو یادم نمونده. ولی امیدوارم سال کنکور رو با موفقیت پشت سر بگذاری و به چیزی که میخوای برسی:)
+بدرود...




رَنگِ گُلبَرگ: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 12 مرداد 1398 | 01:17 ق.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
می‌دانید؟
بعضی آدم‌ها زاده شده‌اند برای به دردنخور بودن.
اینگونه نگاهم نکنید! راستش را می‌گویم.
اینگونه آدم‌ها به درد هیچ کاری نمیخورند‌. سعی می‌کنند مهارت‌های خود را کشف کنند اما تا یکی از آن‌ها را کشف می‌کنند، با گذر زمان متوجه می‌شوند که در این مهارت هم استعدادی ندارند. 
می‌خواهند کار را به نحو احسنت انجام بدهند اما نهایتش جوری گند میز‌نند که خودشان هم انگشت به دهان می‌مانند؛ چه برسد به دیگران!
مثلا خود من.
من یک انسان به‌درد نخور هستم که به درس‌خواندن، به نوشتن، به شعر سرودن، به منطقی و عاقل بودن و... علاقه دارم اما در تمامی آنها حماسه‌هایی وحشتناک آفریدم که باعث شده است از تمامی آن‌ها زده بشوم.
و نهایتش این است که تبدیل میشوم به انسانی پوچ و بی‌هدف. از آنهایی که معدود افرادی آنهارا می‌شناسند. یکجوری عمر خود را سر کرده و در نهایت میمیرند و کسی هم ککش نمی‌گزد. شاید پدر و مادرش کمی برایش بی‌تابی کنند که خب این طبیعی و بدیهی است.
اینگونه آدم‌ها بود و نبودشان در دنیا سودی ندارد. مثل گل قاصدک که هیچ خاصیتی ندارد و چندان هم میان گل‌ها محبوب نیست. مثلا هیچ آدم عاقلی یک دسته‌گل قاصدک برای همسرش نمی‌برد! گل قاصدک چاره‌ای جز قبول حقیقت را ندارد، ریشه‌اش به خاک زنجیر شده و مجبور است که عمر خود را همینگونه سر کند. در نهایت هم یا به وسیله‌ی باد، یا به وسیله‌ی انسان، از هم می‌گسلد و بی سر و صدا می‌گذارد و می‌رود‌. بدونِ اینکه رفتن او، گردش روزگار را به تأخیر بیاندازد یا کسی‌ را محزون کند!
حکایت انسان‌های به دردنخور مانند حکایت قاصدک‌هاست.
و به نظرم دردناک‌ترین زندگی را همین انسان‌ها دارند. هر روز را بدون هیچ انگیزه و امیدی و با کارهای بیهوده می‌گذرانند تا زمانی که مرگشان فرا برسد.
آن‌ها نسبت به مرگ هم بی‌توجه هستند و از آن ترسی ندارند. مگر زندگیشان چه کم از مرگ دارد؟! این که زندگی نیست؛ مردگی است!
من یکی از همین دسته آدم‌ها هستم اما امیدوارم شما دچارش نباشید...!
|الف_دال|




رَنگِ گُلبَرگ: متفرقه،

تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1398 | 03:43 ق.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
آنشب در صندلی عقب ماشین نشسته بودم و از پنجره به بیرون خیره شده بودم.
نگاهم به لاینِ دیگر بود که ماشین ها در جهت مخالفِ ما و با سرعت، یکی پس از دیگری می‌رفتند؛ اما لاینِ ما ترافیک بود و ماشینها کاملا توقف کرده بودند.
در همان حال لحظه‌ای در رویاپردازی فرو رفتم.
جسم خود را دیدم که بی‌مقدمه در ماشین را باز میکند و به لاینِ مقابل میرود و لحظه‌ای بعد، ماشینی با نهایت سرعت به او برخورد کرده و جسم بی‌جانش را به سمتی پرتاب میکند.
از خیال پردازی بیرون آمدم. متاسفانه یا خوشبختانه متوجه شدم که هنگام این خیال پردازی، لبخندی از سر آرامش به لبم آمده بود...!

|الف_دال|


تاریخ : شنبه 5 مرداد 1398 | 12:17 ب.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : چهارشنبه 2 مرداد 1398 | 06:29 ب.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
"مشو در پیچ و تاب رنج و غم، گم
به هر حالت تبسّم کن تبسّم"

سلام و درود بر حضار جانآنم
دل در فراقتان پوسید به همین برکت! ^_^
اینجانب "قلمدار"، نهایت ندامت خود را اعلام میدارم از اینکه دیر اقدام به پست گذاری کردم.
اصلا به ساعت پست گذاری توجه نکنید. بنده همان جغدی که بودم، هستم!
در این پاس از شب، انسان عاقلی چون شما، خواب هفت پادشاه و شاهزاده‌ی سوار بر رخش سفیدش را میبیند؛ اما یقیناً من یک رابطه‌ی فامیلی دور با میگوها دارم چون این بزرگواران عقل ندارند!
مشاهده میکنید که هنوز پست را شروع نکرده به تمام هیکل خویش باریدم! بهتر است خاطره‌ای را که همین چند ساعت پیش رخ داد، برایتان تعریف کنم.
جانم برایتان بگوید که همسایه بغلی ما یک جانور ناشناخته‌ی مویه‌کشان در خانه‌ی خود نگه میدارد. البته این فکری بود که من میکردم! گویا این جانور بزرگوار، پسر پنج ساله‌ی همسایه بوده است!
حالا چرا جانور ناشناخته‌ی مویه‌کشان؟!
چون این طفل پنج ساله، حنجره‌ای دارد با مقاومت بالا؛ ضدِ آسیب‌دیدگی در اثر جیغ‌های فرابنفش! اصلا مقاومتی که حنجره‌ی این بزرگوار در برابر پاره نشدن دارد؛ فلز تیتانیم هم ندارد!!
لامذهب از صبح اللطلوع دهانش را تمساح‌وار باز می‌کند و تا جایی که جان دارد، نعره میکشد. و تا نیمه‌ی شب هم ادامه دارد.
البته از حق نگذریم، میتوان به آن از دید یک موسیقی بیکلام زنده نگاه کرد! فقط لَختی(اندکی) گوش را میخراشد.
القصه؛ همین چند ساعت پیش در ساعت 00:00 دقیقه‌ی بامداد، مثل همیشه شاهد این موسیقی بیکلام زیبا بودیم.
چشم در حدقه چرخاندم و گفتم:
-شیطونه میگه منم اینور صدامو بندازم پس کله‌ام و جوری جیغ بزنم که این بچه پشماش بریزه!
خواهرم به سمت تخت خود رفت و درازکشان گفت:
-زشته خب! الان مامان باباش هم کنارشن.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
-اصلا از کجا معلوم مامان باباش خونه‌ان؟! شاید این بچه خونه تنهاست و اینطوری نصفه شبی جیغ میکشه!(جیغش هم دقیقا مانند جیغ کودکان در فیلم‌های ترسناک بود لامذهب!) یا اصلا شاید خود بچه هم خونه نیست و این صدای جیغ....
خواهرم به میان حرفم پرید و با حرص گفت:
-زهرمار مبینا! خیلی بیشعوری! خیر سرم میخوام بخوابم الان!
(یادم رفته بود بگویم که خواهرم به شدت و به معنای واقعی ترسو است. و من دقیقا نقطه‌ی مقابل او هستم!)
منکه دلیل عصبانیتش را نفهمیده بودم با چشمان گرد شده از تعجب گفتم:
-چرا؟! مگه چی گفتم؟!
چشم غره‌ای به من رفت و با حرص پتو را روی سرش کشید.
لحظه‌ای به حرفم فکر کردم و‌ سپس خودم برگ‌هایم ریخت!! و نیشم تا بناگوش باز شد.
عجب چیز خوفناکی گفتم‌ها!
فرض کنید کسی در آن خانه نباشد! پس این صدای ترسناک جیغ کودک متعلق به چه کسی است؟!
یوها ها!
نظرتان چیست که نویسنده‌ی رمان ژانر وحشت بشوم؟
یا همان ژانر طنز خوب است؟!
راستی صحبت از نوشتن شد...
به تازگی سرودن شعر را آغاز کرده‌ام.
باورتان نمیشود که من شعر بگویم؟! آن هم عاشقانه!
حق دارید. بنده خود نیز باورم نمیشود.
اما هنگام شعر سرودن احساس پرگشودن دارم. احساس آزادی!
نام مجموعه اشعارم «دلبر» است. به زودی که برای دانلود بر روی سایت رفت؛ لینکش را برای شما نیز قرار میدهم.
+کلی خاطره از این سال گذشته در گوشه‌ی ذهنم انبار شده‌است! آنهارا انشالله در پستهای بعدی تعریف خواهم کرد.
+کامنت هارا بعدا تایید میکنم. 
به یک مددرساننده ترجیحا خانم، جهت تایید کوهی از کامنت نیازمندیم!
+خوبه پست هام رو با این لحن ادبی بنویسم یا همون لحن قبلی خوبه؟! 
+راستی فی فی جان! آدرس وبت رو بده ببینمD:
+بدرود...




رَنگِ گُلبَرگ: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1398 | 04:52 ق.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
New post is loading...
در شمال به سر می‌بریم کنار بز و گاو و ملخ و مار و ... :|
نِت ضعیف می‌باشد. دهنمان آسفالت شد تا همین پست را بگذاریم!
کمی صبر کنید تا از شمال باز همی‌گردم و به قول خود عمل کرده و پست همی بگذارم
بدرود...


تاریخ : دوشنبه 17 تیر 1398 | 03:59 ب.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
دیگه چیزی نمونده!
.
.
.
.
.
.
.
.
از پشمام! خخخ
بابا خب یه لحظه فکر کردم دیدم چه قدر زود گذشت پشمام ریخت دیگه!!
اصلا من دیگه پزشکی و‌ دندون نمیخوام! 
میخوام برم تو کار طراحی!
آخه یه چند روزه درسو ول کردم نشستم دارم یه آفتابه ی مناسب طراحی میکنم با خودم ببرم سر کنکور!
حالا اینا هیچی! 
برید خودتونو آماده کنید که ۱۵ تیر چتر میشم اینجا دیگه هم نمیرم! اصلا یه کاری میکنم حالتون از من و نوشته هام به هم بخوره! 
+عاشق کامنتاتونم به همین برکت:)
همه رو بعدا میام تایید میکنم.
+برام دعا کنید که سر کنکور نخوابمD:
بدرود...


تاریخ : یکشنبه 26 خرداد 1398 | 07:23 ب.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
خزان بنشست و گل با بادها رفت
چه آسان می شود از یادها رفت :)
.
.
.
.
.
.
زر زدم بابا اتفاقا از کامنتا معلومه به یادم بودید.
 دم همه اتون گرمD:
عه راستی سلام! 
قرار بود بعد کنکور پست بزارم ولی طاقت نیاوردم!
دلم برای اینجا پوکیده بودا ینی!
خب...چیزی حدود ۶۰ روز مونده به کنکور.
عههه یادش بخیر یه زمانی مینوشتم چهارصد روز مونده ها!
پیر شدیم رفت...
هعی!
توی این چند ماه کلی اتفاق افتاد(که همه رو بعد کنکور تعریف میکنم!)
کلی افکارم عوض شد
مثلا جدیدا عاشق دانشگاه علوم پزشکی شهرخودمون(کرج) شدم.
گفته بودم که، خواهرم دوسال پیش پزشکی این دانشگاهو قبول شد. منم دیدم خیلی خوبه کم کم علاقه مند شدم.
البته برای قبول شدنش باید رتبه ام سه رقمی شه. 
ینی دهنم آسفالتهD: (فشار کنکور ادب را از یادمان برده!)
حالا میگم علاقه ام اینه آخرشم میرم رشته ی گردگیری کامپیوتر دانشگاه ناکجا آباد!! خخخ
خب دیگه وقت تنگ است و کار بسیار! (الان داشتم تست ادبیات میزدم!)
نمیتونم نظارو تایید کنم. بعد کنکور میام که کلی چرت و‌پرت تو دلم جمع شده و باید بنویسم!
الانم برم. فقط برام دعا کنید. چندتا نماز هم بخونید. تو ماه رمضون هم به نیت قبولی من روزه بگیرید. همین دیگه چیزی نمیخوام! اگه چیزی بازم خواستم خبر میدم!
(حدود یک سال گذشت ولی من هنوزم آدم نشدم!)
تا ۱۴ تیر بدرود...



تاریخ : پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 | 12:41 ق.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
#پست از قبل نوشته شده
سال ۱۳۹۸ مباااارک!
چیزی نمونده! فقط ۴ ماه دیگه!
۴ ماه مونده به کنکور ۹۸!
این اولین و آخرین عیدیه که نمیتونم تفریح کنم!
اما این تفریح نکردن برای من از هر تفریحی لذت بخش تره! وقتی که بدونم این سختی کشیدنا آخرش ختم میشه به «دانشجوی پزشکی» شدن:)
+دیگه تا بعد از کنکور، پست آینده ای ثبت نکردم..بعد از کنکور میام خودم پست میزارم:)
التماس دعا
بدرود...



رَنگِ گُلبَرگ: متفرقه،

تاریخ : پنجشنبه 1 فروردین 1398 | 03:54 ب.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
#پست از قبل ثبت شده

عجب غروب شنبه ی غم انگیزی!
فردا یک مهره!
به همه خسته دلان زخم خورده تسلیت میگم!
ولی دیگه گوشیارو جمع کنید، ناخونارو کوتاه کنید و لاکاتونم پاک کنید که فردا باس برید مدرسه!
البته من که از ۹ تیر دارم میرم!چون یه کنکوری بدبختم!
(قربون خودم برم که اینقدر مظلومم)

+الان من باس یه اَبرومو بدم بالا..و با چشمان شهلایی که گرگ بیابون نداره( !!) به افق های دور زل بزنم و با صدای گوینده اخبار بگم:«چنان آینده ای خواهم ساخت که گذشته ام در برابرش زانو بزند!...»

بعدش با قدم های استوار و به شکل اسلوموشِن برم بین دودها محو بشم!
ولی با توجه به شناختی که از خودم دارم بهتره به قول یه نفر بگم که:«چنان آینده ای بسازم که گذشته ام در مقابلش از خنده شلوارش را خراب کند!»(با ادبیشو نوشتم! اینجا خواننده ی نوزاد ۹ ماهه هم داریم خوبیَت نداره!
حتی یک عدد جنینِ سه هفته ای هم‌ رؤیت شده که داشته پُست های منو میخونده!!
خب دیگه به جای چرت و‌پرت برگردیم به فانتزی!)
کجا بودم؟...
آهان..
و بعد در حالی که نیشم تا بناگوش بازه و دارم برای بار ۲۳۷ اُم آدامس خرسیمو باد میکنم برم تو افق محو شم!
همین دیگه!
آها یه چیزی رو جا انداختم!!
بعد که همون لحظه دارم تو افق محو میشم، یهو یه پیانو صاف سقوط کنه رو سر من و همونجا پرده نمایش بیفته پایین!
دیگه همین!
حرفی؟ سخنی؟
آیا دلتان برای چرت نوشته هایم تنگ نشده بود؟

+وقتی به این فکر میکنم این آخرین ۱ مهریه که به عنوان دانش آموز میرم مدرسه یه جوری میشم.. :(
فکر میکردم هیچ‌وقت اینروز نمیرسه و من همیشه کوچولو میمونم!
در عوض وقتی به این فکر میکنم که احتمالا ۱ مهر ۹۸، اولین ۱ مهریه که به عنوان دانشجوی پزشکی میرم دانشگاه از ذوق دوست دارم جیغ بزنم!
امیدوارم الان از نظر درسی تو وضعیت خوبی بوده باشم! و نتیجه ی نِت نیومدنم رو بگیرم! 

+دیگه تااا فروردین ۹۸ پست آینده ذخیره نکردم!
گفتم که بدونید:)
بدونید که گفتم! :| 
گفتم که بدونید که گفتم بدونید! O_o
هیچی اصن بیخیال
التماس دعا:)
بدرود...



رَنگِ گُلبَرگ: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 31 شهریور 1397 | 03:00 ب.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات

#پست از قبل ثبت شده

اگر پزشک هستی دیگر متعلق به خودت نیستی
اگر متعلق به خودت هستی دیگر پزشک نیستی
(شادروران دکتر قریب)
روز پزشک مبارک:)

به امید روزی که من متعلق به خودم نباشم!
بلند بگو آمـــــــــــین!
فتبارک الله احسن الخالقین!(ربطی نداشت ولی چون هم قافیه بود گفتم بگم!)

پ.ن: آهای داروساز های عزیز! ۴ روز دیگه روز شماس! 

روزتون مبارکD:




رَنگِ گُلبَرگ: متفرقه،

تاریخ : پنجشنبه 1 شهریور 1397 | 02:35 ب.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
#پست از قبل نوشته شده
امشب چه شبی روشن و زیبا و مصفاست 
 احسنت، به این جشن دل انگیز که برپاست
گویا که گلی پای نهاده ست به گیتی 
 کز فرّ و شرف، آبروی جمله ی گلهاست :)

تولدت مبارک فی فی جونم ^_^
ایشالله مهر سال ۹۸ هم رشته و هم دانشگاهی بشیم! همون دانشگاه و رشته ای که هدف جفتمونه!

پ.ن: این پست هم جزو پستای از قبل نوشته شده بود و تنظیم شده بود که تو این تایم ثبت بشه وگرنه من الان اصلا نِت ندارم! 
واسه همین نمیتونم نظراتونو تایید کنم اما شما از نظر دادن دریغ نکنید!
+بچه ها فقط تولد فی فیو یادم بود..خودمم که نیستم بیام تولدهاتونو تبریک بگم..شرمنده ام:(
بعد کنکور جبران میکنمD:
+بدرود...



رَنگِ گُلبَرگ: متفرقه،

تاریخ : جمعه 12 مرداد 1397 | 01:00 ب.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
#پست از قبل نوشته شده
سلیوم
بچه ها دقت کردید اسم وبلاگم چه لاکچریه؟!
ینی مثلا هرکی اسمو میبینه با خودش میگه:«اووو حتما نوشته های پرمحتوا و پرباری داره و خلاصه دست به قلمه!»
اما بعد میاد با چرت و پرتایی که نوشتم روبه رو میشه!
و با همچین قیافه ایಠ_ಠ به افق زل میزنه!
خخخخ
+تازه اولای راهیم...از امروز یعنی ۹ تیر مدرسه امون شروع شده..ولی چون این پستو قبلا نوشته بودم، الان نمیتونم بگم روز اول چطور گذشت!
ولی احتمالا خوب بگذره:)
فکر کنم تا الان دیگه کنکوری های ۹۷ کنکور دادن و تموم شد..
یعنی الان من دارم به عنوان یه دانش آموز کنکوری ۹۸ بدبخت پست میزارم!
التماس دعا :)
بدرود...



رَنگِ گُلبَرگ: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 9 تیر 1397 | 05:13 ب.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
سعلام بر همگی!
خب دیگه فردا یک تیره..
من از دو تیر قراره درس خوندنو شروع کنم‌.
گفتم دیگه وقتشه آخرین پستو بزارم!
ولی فردا هم هستما...یعنی تا اونموقع میتونم نظراتونو تایید کنم. اما از شنبه دیگه نمیتونم بیام. 
قبلا صد بار گفتم‌، بازم میگم که من برای همیشه نمیرمااا..
من روزی که کنکور رو دادم و تموم شد یا فرداش حتما میام و پست میزارم‌..
اگه نظری هم داده باشید تایید میکنم.
من با نوشتن آروم میشم..یعنی حالا حالا ها تصمیم ندارم وبمو ول کنم به امون خدا.
بعد از کنکور برمیگردم ولی اگه ببینم شماها همتون وباتونو بستید، یا خدافظی کردید اونوقت برای من انگیزه ای نمیمونه که بنویسم!!
نرید دیگه! عه! 
یا حداقل اگه رفتید هم بعد کنکور برگردید!
به دعاهاتون نیاز دارم..هروقت یاد من افتادید برای کنکورم دعا کنید..متقابلا من هم برای شما اینکارو میکنم..
نمیخوام فضای دراماتیک ایجاد کنم! ولی دلم براتون میپوکه! خخخ
شما هم تا من نیستم کلی نظر بدید تا وقتی برگشتم و با کلی نظر مواجه شدم خرذوق شم!!
راااستی.‌..میهن بلاگ یه قابلیتی داره..اونم اینه که ۵ تا پست آینده میشه ثبت کرد.
یعنی یه پست مینویسی..بعد تاریخ انتشارشو تنظیم میکنی رو ۱ تیر!
و این پست تو همون زمان به صورت خودکار منتشر میشه.
منم ۵ تا پست تو تایم های مختلف، تاریخشونو تنظیم کردم که وقتی من نیستم هم وبم آپ بشه:) 
اینطوری نبود من زیاد حس نمیشه!(یه جوری میگم انگار صد نفر هرروز میان وبم و عاشق چشم و اَبرومن!خخ)
بالای این پنج تا پست نوشتم : #پست از قبل ثبت شده
که متوجه بشید این یکی از همون پست هاس..شما هم میتونید نظر بدید ولی من نیستم تایید کنم..بعد از کنکور میام تایید میکنمD:
همین دیگه!
دوستون دارم:)
بدرود...



رَنگِ گُلبَرگ: متفرقه،

تاریخ : پنجشنبه 31 خرداد 1397 | 03:09 ب.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات
پایین یه پست رمزدار گذاشتم..خیییلی طولانیه! 
و درباره ی سهمیه ی کنکور و این حرفاس..
هرکی خواست میتونه بگه رمزو بهش بدم.
ولی با احترام میگم که سهمیه ای ها رمز نخوان چون ممکنه مطالبم بهشون بَر بخوره و من وااقعا الان حوصله کل کل ندارم! همین:|
+از جلد عصبی بیام بیرون! خببب‌ دیگه چه خبر بروبچ؟! 
امشب بازی ایران و اسپانیاس! حسابی میخندیم! خخخ
پ.ن: عجب بازی ای بوود!
کف و خون قاطی کردم!
درسته باختیم ولی خیلی خوب باختیم!!!
من اول بازی میگفتم اسپانیا ۷_۸ تا گل میزنه!!
ولی تیمی که زبانزد جهانه پدرش در اومد تا به ایران گل بزنه...اون یه گلی که زدن هم شانسی شد! 
هییی دیدین رضاییان دم دروازه خوابید جلوی توپ و کتک خورد؟ من تا یه ربع فقط به اون صحنه خندیدم!
پیکه هم تازه زد پس کله ی اون بدبخت! 
خیلی خوب بود D:
ولی چقدر حیف شد که داور اون گل ایران رو قبول نکرد..
آقا با اینکه باختیم..ولی به تیممون تبریک میگم! (عینک دودی خود را میزند و در افق محو میشود!)
پ.ن۲: بابا الان من توی بازی ایران_پرتغال طرف کیو بگیییرم؟! ایران که کشور خودمه خب روش غیرت دارم!
ولی خب توی پرتغال هم کریس هست! 
که خب از دوران جنینی(!) طرفدارش بودم!
چه انتخاب سختی!
اصلا جفتشونو تشویق میکنم! تامام!


تاریخ : چهارشنبه 30 خرداد 1397 | 08:11 ب.ظ | کآتِب : قاصدک . | نظرات

تِعدآدِ کُلِ گُلبَرگ هآ : 11 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic