تبلیغات
یــه دخـــتر شــیطـــون^_^

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

خـــآطِــــرآتِ رَنــگـــیِ مَــنـــ :)

یکشنبه 22 بهمن 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

صبح شد..

کلمات کلیدی : #سحرخیز , #چرت نوشت ,


ساعت:8:30 am

صبح شد …

آی نمی‌باید خفت...

چشم بگشای که خورشید شکفت!

باز کن پنجره را با دمِ صبح.

باید از خانه‌ی دل؛

گَرد پریشانی رُفت...

صبحتون عالی متعالی پرتقالی به همراه شلوار کردی خالخالی!(اینهمه نصف شب پست گذاشتیم یه بارم صبح بزاریم دیگه!)

+در این هوا..در این ساعت...چی میچسبه؟؟

آفرین زیست میچسبه! خواب هم میچسبه ها! ولی زیاد خوابیدم دیگه بسمه!

عههه یاد آهنگ بهنام بانی افتادم..

بسمههه..هرچی مثل خرس خوابیدم دیگه بسمههه!

(من حتی صبح هم قابلیت چرت و‌ پرت گویی دارم!بعله!)

+چاییم سرد شد!

بدرود...



شنبه 21 بهمن 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

منه غرغرو!

کلمات کلیدی : #غرغر_نوشت , #خواهری:) ,


دیشب من فقط به خاطر اینکه اینهمه راه از جام بلند نشم برم دستشویی؛ بیخیال هرچی کلیه و مثانه اس شدمو خوابیدم...اونوقت همه از من انتظار دارن فردا که بین التعطیلیه برم مدرسه! البته فردا که نه! امروز! مثل جغدا باز بعد ۱۲ شب ظاهر شدم!
بعدا نوشت: کلی پست نوشته بودم ولی نصفه ثبت شده و پاک شده:( دیه حسش نیست بنویسم فعلا همین بسه!
بدرود..


جمعه 13 بهمن 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

سردههه!!

کلمات کلیدی : #سرده! , #خوشحال نوشت , #خواب آلود نوشت ,


منجمد شدیم رفت!
راستی سلام!
یه جوری هوا سرده که اگه تو خیابون یه پنگوئنی،خرس قطبی ای چیزی ببینم تعجب نمیکنم!
آخه مگه میشه این همه سرما؟ :|
مهاجرت کنیم قطب جنوب اونجا گرمتره! :|
+دیروز و امروز سرم بسی شلوغ بود پست نزاشتم! (آره رفته بودیم پاریس چند تا مریض معاینه کنم! :| )
چون دیشب که عروسی پسرعموی مامانم بود...
و امشبم مهمونی ای بود که داییم گرفته بود برای عموم اینا..توی رستوران دشت(یا یه چیز دیگه!!) بهشت تو لشگرک!
و از قضا اونجا عمو پورنگو دیدیم!
ناخودآگاه آهنگ«اردک تک تک!» تو ذهنم پلی شد!
تو عروسی گروه رقص آذری آورده بودن.خیلییی جلوی خودمو گرفتم تا نرم وسط و مهارتامو نشون بدم! (آررره اونم من!) ...یکی از اعضای اون گروه یه پسر بچه ی حدودا ۹ الی ۱۰ ساله بود که ماهرانه آذری میرقصید! رقص آذری ها هم که دیدید چقدر تحرک داره و سخته!
یه لحظه پوکر فیس با خودم گفتم:«نگاه کن نصف توئه! تو یه دونه از این حرکتارو بخوای بری پاهات به هم گره میخورن:| مثلا ترکم هستی!والاع!»
جدای از اینا خیلیییی خوش گذشت!
پاهام ترکید اونقدر رقصیدم!
+جُغد کی بودم من؟؟ :|  (ساعت ۱:۳۰ شب)
+برم بخوابم صبح باید زود بیدار شم!بدرود...


دوشنبه 9 بهمن 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

زیست گوگولی!

کلمات کلیدی : #آش اوماج , #خوشمزه نوشت , #خرذوق نوشت ,


این فصل ۶ زیست یازدهم چه گوگولیههه!
البته وقتی داشتم تستاشو میزدم به این نتیجه رسیدم!
مسئله هاش باحاله!
+با یه حس خرذوقی خاصی() میخوام به درس خوندن ادامه بدم چون میدونم روی گاز یه قابلمه هست که توش آش اوماج در حال پختنههههه!
قبلا هم گفته بودم پای غذا میاد وسط انرژی میگیرم!
اونم آش مورد علاقه ام که خیلی وقته نخوردم!
+یه شلوار کردی به ما نمیدن بپوشیم تا موقع درس خوندن راحت باشیم!(شلوار کردی بپوشید تا راحت زندگی کنید! :دی)
+دیروز یه آدم برفی درست کردیم حتی از منم پوکر تر بود قیافش! 
+من برم دیگه! بدرود...


شنبه 7 بهمن 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

یو ها ها!

کلمات کلیدی : #برف , #خرذوق! , #بالشت عزیزم! ,


هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که فردا مدارس کرج تعطیل استتت!(〜^∇^)〜
بعلهههه بالاخره برف اومد! برف که چه عرض کنم کولاک اومد!(^_^;) فکر کنم خدا صدای فریاد منه مظلومو شنید!یوها ها!
(یه جوری خوشحالی میکنم انگار مثلا فردا قراره با رفقا برم اسکی:| یکم برف بازی و جفتک پروندن و عربده زدن که این حرفارو نداره:| والاع!)
+واااای جون میده بری زیر پتوی گرم و نرمت..تا ۱۲ صبح هم بیرون نیای از تختت!
+الان همه چی تکمیله فقط یه شلوار کردی پشمی مخصوص زمستون کمه!(بعله گیر دادم به شلوار کردی:| خیلیم لاکچریه!)
+درس تو برف خیلی میچسبه! با یه لیوان کاپوچینو!
البته الان خواب تو اولویته! 
+الان که بیشتر دارم فکر میکنم من از همون بچگی بهت علاقه داشتم و هر روز وابستگی ام به تو بیشتر شد! طوری که یه شب سرمو رو پات نزارم خوابم نمیبره!
علاقه ام به تو وصف نشدیه! باهام حرف نمیزنی ولی سکوت بینمون خودش کلی حرفه!
من بهت علاقه مندم...
پس...با من ازدواج میکنی؟؟؟ (من خطاب به بالشتم! اون منحرفایی که فکر کردن من خر شدم کور خوندن من تا شمارو نفرستم خونه بخت ترشیمو میزارم )
+فیونا کامنتاتو باز میکنی یا بیام اون ده تا کتاب شیمیتو آتیش بزنم؟(خشم مبینا!!)
+یکی منو از برق بکشه چقدر حرف زدم:|
از خوشحالی زیادی نمیدونم دارم چی میگم!
من برم دیه!
تو هم برو‌ به درس و مشقت برس!یو ها ها!
بدرود....


جمعه 6 بهمن 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

غیبت تقریبا کبری:|

کلمات کلیدی : #غایب حاضرD: #مبینای بی اعصاب ,


فووووووت...فوووووووووووت:|
(گرد و خاک های وبلاگش را فوت میکند بلکه وبلاگ واضح شود:| )
میدونم الان همه اتون میخواید جفت پا بیاید تو جزایر لانگرهانسم!
اتفاقا خودمم دیشب طی یه حرکت جانانه زدم پس سرم که چرا از
 وبلاگم غافل شدم!
باو تقصیر من نیس این مدت هم یکم درسا زیاد بود هم اینکه
 یه سری مشکلات داشتم! و نتونستم پست بزارم...شرمنده
 واس جبران بیاید بغلم(^.^)
+میشه واسه تولد سال بعدم یه شلوار کردی پلنگی بخرید؟! :| 
شلوار کردی گوجه ای راه راه هم دوست دارم! (داروهایش را شست 
و شو داده و سپس میخورد!)
+بفرما مبینا خانم! اونقدر هی گفتی برف بیاد برف بیاد؛ الان آب
 و هوا خودشو ع*ن کرده دیگه بارونم نمیاد:| اَه! (مبینای بی اعصاب)
+جییییغ کاش پیشم بودید بغلتون میکردم(♡∀♡) 
در این حد دلم تنگ شده بود!
ببخشید از این به بعد سعی میکنم همچین غیبت طولانی ای تکرار نشه:)
پ.ن: فیونااااا چرا کامنتاتو‌ میبندی آخهههه؟


سه شنبه 19 دی 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

عادت کردم به اون جغد درونتD:

کلمات کلیدی : #شلوار کردی پلنگی! , #اسکلانه نوشت , #مبینای جغد:| ,


آقا سینه بزنید من اومدممم!ヽ(^。^)丿
قرار بود مثلا جمعه بیام ولی گفتم سریع بیام یه پست بزارمو برم!o(^▽^)o
+به جغد بودن بنده عادت کردین دیگه؟!
(هم اکنون عقربه های ساعت به شکل پوکری ساعت 1:15 دقیقه ی شب را نشان میدهند!)
موضوع وبلاگ الهام گرفته شده از آهنگ *عادت کردم* مهدی جهانی
+چهارشنبه ی هفته ی پیش توی خواب شوی هندی دیدم! آهنگشم اونقدررر شاد بود که وقتی از خواب بیدار شدم قشنگ شارژ بودم و نیشم باز بود!
به خواهرم که تعریف کردم پوکر نگاهم کرد! سرشو با تاسف تکون داد و گفت:«خواهر سرخوش داشتن هم نعمته!» 
+عرضم به حضورتون که توی این ایام امتحانات به یه نکته ی ظریفی که پی بردم این بود که من تا شب امتحان نشه استرس بیچارم نكنه، عین خر تو گِل نمونم، شب تا صب بیدار نمونم نمیتونم واسه امتحانا درس بخونم ! :|
البته الان که بیدارم امتحان ندارم! خداروشکر:|
+یکی از فانتزی های معروفم اینه که شلوار کردی با طرح پلنگی بپوشم و خلاف جهت باد راه برم! 
+برم سریع بخوابم-_- نظرارو جمعه میام تایید میکنم:) بدرود...
+راستی یادم رفت با کدوم فونت مینوشتم:
(به قول خواهرم گیج!) واس همین کلا به فونت توجه نکنین دیه



چهارشنبه 13 دی 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

لاکچریD:

کلمات کلیدی : #یخ زدیم! , #غرغر نوشت ,


هوا بس ناجوانمردانه سرد است! یخ زدیم:| برفم که نمیاد!
به قول ترکا شَخته بیزی آپایدی
+فونتمان را عوض نمودیم! زین پس اینگونه خواهم نوشت!
+ملت درداشونم لاکچریه! همه یا آلرژی فصلی دارن یا از همون سردردای همیشگی!
اونوقت سیستمات اسکل بدن من اینارو ول کرده و یبوست رو برگزیده!
نخند ! اینم به نوبه خودش لاکچریه فقط تحصیلاتشو ادامه نداده!
(به زندگی فحش میدهد و چای نبات مینوشد بلکه فارغ شود!)
من هروقت ماکارونی میخورم اینجوری میشم:| 
اما ازش نمیگذرم! هیچی نمیتونه مانع عشق منو ته دیگ سیب زمینی بشه! حتی یبوست!( چندشم خودتونید!)
+دیگه تااا جمعه ی هفته ی بعد نت تعطیل:)
اگه دیدید نظر ندادم تو وبلاگاتون آگاه باشید که من نیستم!
ببینم تا من بیام چندتا نظر میدینااااD:
بدرود...


سه شنبه 12 دی 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

خروس ابن مبین:|

کلمات کلیدی : #خروس! , #پرانرژی نوشت ,


(7:30)
سحرخیز کی بودم من؟ヽ(*≧ω≦)ノ
بگم وقتی همه خوابند من بیدارم یا زوده؟


شنبه 9 دی 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

یه آرزوی مختصر!

کلمات کلیدی : #آرزوهای مختصر رنگی منD: , #پرانرژی نوشت ,


و اینم از امتحان شیمی که خشتک دران سر به بیابان گذاشت!
باشد که کامل شویم!
+پنجشنبه جمعه درست و حسابی درس نخوندم! فقط برای امتحان خوندم! ولی فردا خط خطیتون میکنم!
+یه آرزوی مختصر و پرمحتوایی که دارم اینه که مهر سال ۹۸ تو وضعیتی باشم که اسم وبلاگمو به «چرت نوشت های یک دانشجوی پزشکی» تغییر بدم(∩_∩)
+آقا میگما موقع زلزله ، یخچال هم جای خوبیه برای پناه گرفتن! هم امنه! هم گرسنه نمیمونید! قشنگ مناسب منهO(≧∇≦)O
+وبلاگ چه خلوت شده!
+حالا فعلا پست رو به شکل مختصری ببندیم تا پست بعدی چرت و پرت بیشتری بگم!
پ.ن:بچه ها پدر یکی از دوستای وبلاگیم فوت شده...ممنون میشم اگه براش یه فاتحه بفرستید!
+بدرود...


چهارشنبه 6 دی 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

اسیر شدیم رف:/



اسیر شدیما از دست این زلزلهಠ_ಠ
استرس امتحان دینی کم بود اینم اضافه شد!
فکر کنم هرچی خوندم پرید:|
پ.ن: تعطیلمون کردن! یوهاهاヽ(^。^)丿


شنبه 2 دی 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

شوخیه مگه؟!

کلمات کلیدی : #شیخ مبین الدین , #اسکلانه نوشت , #آب و هوای اسکل:| ,


(با ریتم بخونید!)
شوخیه مگه برینی بگی نبودی؟ :|
تو پاس نمیشی نشون به اون نشونی! (ToT)
شوخیه مگه دلو بزنی به دریا(◎_◎;)
بگی از ترم بعد جبران میکنم ایشااللهヽ(^。^)丿
اندر احوالات دانش آموزان و دانشجویان گرام در این ایام مبارک
سروده ی شیخ مبین الدین اعظم!
بعله همونطور که مشاهده میکنید باز من به یه آهنگ گیر دادم و ری*دم توش(^_^;)
اگه ببینم یکی شعرمو کپی کرده بدون منبع؛ با تسبیحم میفتم دنبالشا ಠ_ಠ گفته باشم!!
+امروز امتحان ترم ریاضی جآن داشتیم:)
خیلی خوب بود:)
اون آخرا مراقبا با کتک و جفتک ازم برگه رو گرفتن گفتن گمشو بیرون آسفالتمون کردی:| (یکم اغراق شد!)
خو سه بار از اول نشستم برگه رو حل کردم تا خیالم راحت شه بی دقتی نکردم :| 
+فی الاثنین أنا لی امتحان اللغة العربیة! الیوهاهاهاD:
+خداجونم! آب و هوای ایران اسکل شده:| زمستونم همچین خودشو گرفته که نگو! میشه باهاشون صحبت کنی بگی این راهش نیست؟ :| میترسم زمستون تموم شده و رنگ برفو نبینیم!
+این قالبم را میدوستD:


پنجشنبه 30 آذر 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

زلزله:|

کلمات کلیدی : #زلزله , #منه اسکل همیشگی:) ,


آقا دیدید چهارشنبه زلزله اومد؟
اونروز ما هشتگرد بودیم توی باغ بابابزرگم..
از شانس ما اونموقع کلا دایی و خاله و جد و آباد و... اونجا جمع شده بود!
منم تو یکی از اتاقا نشسته بودم و داشتم تست زیست میزدم؛ یهو دیدم که کل بدنم داره میلرزه!ಠ_ಠ
یه دو دیقه مثل اسکلا به دیوار زل زدم! نمیتونستم درک کنم الان چرا بدن من روی ویبره اس!
تا اینکه با صدای عربده ی خاله ام از توی هال که گفت:"آی ملت زلزلهههه!
" تااازه به خودم اومدم! (البته اینو به ترکی گفت..آخه خانواده مادری من همه اشون ترکن)..
سریع به لوستر اتاق نگاه کردم دیدم بعله! لوستر داره بندری میره!
عین یوزپلنگ ازجام پریدم و از اتاق دوییدم بیرون...تو راه با دو نفر تصادف کردم 
که فکر کنم یکیش زنداییم بود! ..پای یه نفرم لگد کردم! یه بارم رفتم تو در!...هرکی یه طرف میرفت!
با عجله رفتم از رو زمین یه لباس برداشتم فکر کردم مانتوئه! وسطای راه دیدم شلوار جین داییمو برداشتم! دوباره برگشتم رفتم مانتومو برداشتم و پوشیدمو رفتم بیرون..
خلاصه که همه امون تو حیاط جمع شدیم..
حالا خوبه خونه ویلایی بود و اینهمه هول شده بودیم!
بعد از چند دیقه که زلزله قطع شد رفتیم تو...
 یکم ریلکس شدیم...
تو این گیرو ویری باز من و خواهرم چرت و پرت گوییمون شروع شد! 
مکالمه ی ما:
خواهرم:"اینا همش به خاطره اون کِرمه اس!" (آخه نه که تو باغیم! دو ساعت قبل از این ؛ یه کرم درااز روی زمین پیدا کرده بودیم! که آخرش مامان بزرگم مثل پتروس فداکار اومد اونو با دستمال برداشت و انداخت بیرون!(^.^))
من:"آره اصلا اون اومده بود که به ما هشدار زلزله رو بده! حتما برگشته گفته (صدامو مثل گوینده های اخبار کلفت کردم و گفتم) من سلطان سلطان هام! پادشاه کِرم ها! به خاطر این عملتان شمارا طلسم خواهم کردم که زین پس کرمی را نیازارید! میازار کرمی که دانه کش است!"

در این حین خواهرم پخش شده بود رو زمین و داشت دسته ی مبلو گاز میزد...نمیدونم اون لحظه این میزان اُسکُلیَت چجوری پدیدار شد!(∩_∩)
یه ساعت بعد بحث از این بود که اخبار گفته ممکنه یه زلزله دیگه هم بیاد! داشتیم راهکار ارائه میدادیم!
این وسط خواهر گرام برگشته میگه:"بیاین امشب همه امون تو هال به شکل ساندویچی بخوابیم! که یه جا باشیم!"...
منم برگشتم با خنده نزدیک گوشش گفتم:"چه فرقی میکنه خب اونموقع به شکل ساندویچی میمیریم!"..
خنده اش گرفت...حقیقته دیه!(^ω^)
خلاصه داستان که زیاد بود! بخوام تعریف کنم تموم نمیشه! ولی خاطره انگیز بود!
چه قدر حرف زدما! امیدوارم شب یلدا حداقل زلزله نیاد(^_^;)
+وقتی فهمیدم دو نفر کشته و ۱۱۷ نفر زخمی بوده به خاطر زلزله ی تهران و کرج خیلی ناراحت شدم:( البته شدید نبوده! دو نفر کشته به خاطر شوک بوده انگار..زخمی ها هم به خاطر هول شدن مردم!
+شب یلداتونم مبارک~(^з^)-♡


شنبه 25 آذر 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

مطلب رمز دار : بدون عنوان!



این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


شنبه 25 آذر 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

گاد آف سوتی:)

کلمات کلیدی : #سوتی اعظم:) , #خاطره نوشت ,


+یادی کنیم از سوتی های اعظم بنده:) 
مثلا وقتی سال نهم بودم و تو مدرسه قبلیمون بودم، یه بار بردنمون طبقه ی بالا توی نمازخونه چون جشن داشتیم!..جشن که تموم شد همه عین زامبیا ریختن بیرون! منم داشتم کفش میپوشیدم...
جا کوچیک بود و جمعیت زیاد که همه هم داشتن کفش میپوشیدن و جیغ و داد میکردن!..
آقا منم اونقدر درگیر بودم که یهو آرنجم محکم خورد به کله ی یه نفر دیگه که در حال پوشیدن کفشش بود! منم سریع برگشتم سمتش مثلا خواستم عذرخواهی کنم...یه چند تا زدم پس گردنش گفتم:"ببخشید ببخشید!"...(از دستم در رفت و یکم محکم زدم:| ) تازه فکر کنم صدام شنیده نشد تو اون سرو صدا! ولی خب پس گردنیارو که حس کرد! 
 اونم همچنان داشت کفش میپوشیدا!..(کلا نسبت به محرک های محیطی اطرافش پوکر بود!
آقا دقت کردم دیدم چقدر این یارو جنس روپوش مدرسه اش از ما بهتره!..یهو فهمیدم اینکه معلم دینیمووونه! O_o
هیچی دیگه میشه گفت تقریبا خودمو از بالای پله ها پرت کردم پایین و جیم شدم! 
حالا خوبه بهش حرف بدی چیزی نگفتماا :d
چه خوش شانس بودم که منو ندیدD:
بابا خب تقصیر خودشه چرا همرنگ دانش آموزا میپوشه خو؟ :|
ای معلمان گل! همرنگ دانش آموزا نپوشید!
اینو دست به دست کنید همه معلما ببینن
+این اکتیو شدنم در خصوص پست گذاشتن میتونه مربوط به این باشه که از فردا تا روز جمعه مرا نخواهید دید!
+بدرود...



( تعداد کل صفحات: 6 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]