تبلیغات
«قَـــلَـــمـــدآر»

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

خـــآطِــــرآتِ رَنــگـــیِ مَــنـــ :)

شنبه 19 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

بالاخره روز موعود فرا رسیدD:



ملکا مها نگارا
تولد تولد تولدم مبارک!
(میدونم نه وزن داشت نه قیافه! به همین راضی باشید فعلا!)
برید کنار تولدی نشید!
به دنیا اومدم وقتی به دنیا اومدن مُد نبود!
من نمیفهمم چرا امروز تعطیل رسمی نیست آخهههه
دیگه دلیل قانع کننده تر از به دنیا اومدن من؟!
والاع
+من واقعا باید تو روز تولدم امتحان زیست بدم؟! یا شوخیه؟!
+یه سال پیر شدم ولی آدم نشدم! به خودم افتخار میکنم! کار هرکسی نیست!
(اشک شوق میریزد و چشمانش را پاک میکند!)
+من دیگه حرفی ندارم! میخوام سکوت کنم شما کَف بزنید بگید تولدت مبارک!
بگید! آهاااا...اون عقبیا چرا نمیگن؟! ماشالله به این سروصدا!
(همیشه روز تولدم خل ترین حالتم رو پیدا میکنم :| )
+من برم زیست بخونم:(
بدرود...


سه شنبه 15 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

عشق فقط یه جوره!

کلمات کلیدی : #دلنوشت ,


یادمه توی فیلم «ورود آقایان ممنوع» خانم دارابی با اون حالت بامزه اش گفت:«عشق فقط دوجوره: عشق مادر به فرزند_عشق بنده به خدا !»
اما به نظر من عشق فقط یه جوره..!
عشق فرزند به مادر...عشق فرزند به مادر...عشق فرزند به مادر... :)


یکشنبه 13 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

آینه بغلD:



اونقدر که موقع دیدن فیلم آینه بغل،تلوزیونو از خنده گاز زدم که دیگه تلوزیونی نداریم!
کلا دیگه رادیو‌ گوش میدیم!
 به وای فای قسم(^_^;)


جمعه 11 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

اسم جدید:)



آقا تصویب شد!
اسم وبلاگ میشه «قَلَمدآر»
مرسی از همه ی کسایی که پیشنهاد اسم دادن:)
لطفا هرکی منو لینک کرده بی زحمت اسم وبلاگ منو عوض کنه
اگه خواستید برید ادامه مطلبD:



پنجشنبه 10 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

پیشنهاد اسم برای وبلآگ:)



سلام!
مُبینِتون اومد!
دیگه گفتم که بدونید!
+امتحان دینی رو هم دادیم به خیر گذشت..
ولی من انقدری که سر دینی فکر کردم سر ریاضی و فیزیک فکر نکردم!!
امتحان بعدی شیمی جآنه:) یعنی روز یکشنبه!
و روز شنبه هم آقای ایکس(فامیلیشو یادم رفت!) کلاس رفع اشکال شیمی گذاشته..
اینیکی جدید اومده مدرسه امون! تاحالا ندیدمش!
خدا کنه درس دادنش خوب باشه:)
+دوستان تصمیم گرفتم اسم وبلاگمو عوض کنم!
لطفا اسم های خاص و اگه شد طنز پیشنهاد بدید!
چون خودم چیزی به ذهنم نمیرسه!
ببینم چه میکنیدا:)
پ.ن: فکر کنم همین اسم بمونه خوبه


یکشنبه 6 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

تجربی یا ریاضی؟!



هرکی حسشو داره بره ادامه مطلب!
هرکی هم نداره بازم بره ادامه مطلب!
خلاصه برید ادامه مطلب دیه
پ.ن: پست قبلیم هم کسایی که نخوندن بخوننD:


یکشنبه 6 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

فیزیک هم تموم شد رفت:)



دیشب برای خوندن فیزیک تا ۴ صبح بیدار موندم!
البته خیلی کُند و ریلکس خوندما..اگه یکم سرعتمو بالا میبردم شاید تا ۱ شب تموم میشد.
خداروشکر امتحان خوب بود...انشالله که کامل میشم!

حس میکنم نصف بار رو دوشم برداشته شده...نصف دیگه اش وقتی برداشته میشه که امتحان ادبیاتو بتونم کامل بشم:|
+کولر سالن امتحانات دو حالت بیشتر نداشت! یا باید رو دورِ تند روشن میکردی که کلا باد تو رو میبرد...یا باید خاموشش میکردی که اونم تبخیر میشدی از گرما!

یه ربع اول امتحان این کولر روشن بود...و چیزی نمونده بود صندلیمو باد ببره!
منم دقیقا جلوی کولر بودم..نمیدونستم برگه امو بگیرم تا باد نبره...یا خودمو بگیرم تا پرواز نکنم...!

مقنعه ام مثل پرچم تو هوا تکون میخورد..! 
اصلا یه وضعی بود..
بعد یه ربع رحم کردن و‌ کولرو خاموش کردن!
+امتحان بعدی عربیه!
خلاصه ایندفعه به جای بدرود میگم فی امان الله:)


شنبه 5 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

وِیِ بدبخت!

کلمات کلیدی : #ریلکس نوشت , #امتحان فیزیک! ,


با سلام:)
هم اکنون در حال خواندن نوشته های فردی هستید که فردا امتحان فیزیک دارد و تا این ساعت چیزی نخوانده است!! خیلی هم ریلکس است!
اوج ریلکسی وی از آنجا نمایان میشود که کتاب فیزیکش از پنج شنبه تا امروز در مدرسه جا مانده بود!
و مادر گرام لطف نمودند و صبح به مدرسه رفتند و کتاب این دانش آموزِ بیخیال را برایش آوردند بلکه رستگار شود!!
لازم به ذکر است که کتاب را معلم فیزیک سرکار خانم «ت» شخصا به مادر وی تحویل داد چرا که در آن لحظه خود او در مدرسه حضور داشت!
(الان حتما داره با خودش میگه چشمم روشن! مبینا هم آره دیگه:| )
+وی چای خود را برمیدارد و به اتاق میرود تا محض رضای خدا کمی درس بخواند! 
التماس دعااا
بدرود...


پنجشنبه 3 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

کوتاه نوشت!



کلاس خوبی بود!
فقط یکم بعضی کلمه هاشو زیاد میکشید!
مثلا میخواست بگه اتصال موازی میگفت:« اتصـــــــــال مُوااااازیـــــــــــــ» 
خخخ
+یه جا خوندم نوشته بود:« شبی سه گیگ خواب میبینم، صبحش دو مگابایت یادم میاد فقط!»
اینو که خوندم اشک تو چشمام جمع شد!
فکر کنم همزادمو پیدا کردم!
البته برای من فقط درمورد خواب نیس! درمورد همه چیه!
فقط درسو خوب یادم میمونه:|
پ.ن: چی باعث شده که یه نفر توی نظرسنجی؛ «پرخاشگر» رو انتخاب کنه؟ :| دقیقا کدوم حرفم یا واکنشم باعث شده به اون نتیجه برسه که من پرخاشگرم؟ 
جلل جالب!



چهارشنبه 2 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

و این بار: کلاس فیزیکD:



فردا امتحان زمین داریم...بلافاصله بعدش کلاس رفع اشکال فیزیک با آقای «ر» داریم...دبیر فیزیک پیش دانشگاهیا!
بریم ببینیم این استاد درس دادنش چجوریاس..


یکشنبه 30 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

کلاسِ امروز



امروز با آقای «ج» کلاس داشتیم.
استاد ریاضی پیش دانشگاهی هاست ولی حتی دهم ها هم از همون اول که تازه وارد این مدرسه میشن؛ آوازه ی این استاد به گوششون میرسه که یه استاد خشک و خشنه اما درسش عالیه و این حرفا...
البته من معتقدم این استاد در برابر کسایی که درس نمیخونن خشک رفتار میکنه! اگه درس بخونی باهات خوبه!
ناگفته نماند چون نسبت به بقیه ی استاد ها جوون تره خب طبیعتا بین بچه ها محبوب تره! 
بگذریم...
خلاصه نشستیم سر کلاس..از ساعت ۸ تا ۱۱ .
خدایی خیلی خوب درس داد..خوشحالم که قراره امسال استادم باشه..کلا خیالم از معلمای این مدرسه راحته!

اون وسطا اومد یه فرمولی رو از بچه ها پرسید..
این یه فرمولی بود که خونده بودیما ولی چون تو سوالا نمیومد (مگر اینکه توی تست بیاد) زیاد بهش توجه نمیکردیم موقع خوندن..
اینو که پرسید و منتظر موند تا ما جواب بدیم؛ همه عین بُز زل زده بودیم بهش و کسی چیزی نگفت! 

البته من فرمولو حفظ بودم و بلند گفتم...
انگار انتظار نداشت کسی جواب بده! چون وقتی من جواب دادم ابروهاشو انداخت بالا و گفت آفرین!!
بعد چون میخواست سوالو توضیح بده طبق فرمول من؛
ادامه داد:« اسمت چیه؟!»
آقا منم هول شدم:|
سریع فامیلیمو گفتم!
اونم به شکل پوکری گفت:« این فامیلیته! من گفتم اسمتو بگو!»
چیز همچین خنده داری نبود ولی بچه ها زدن زیر خنده
..
منم گفتم:«مبینا!»
البته لحن اون بد نبودا‌..من خودمم خندیدم!
ولی شما خودتون وقتی دبیرتون آقا باشه و‌ اسمتونو بپرسه، مگه اول فامیلیتونو نمیگید؟!
خب من فکر میکردم دبیرهای آقا با فامیلی راحت ترن:|
ایش:/
+ آخر کلاس کلی از کلاسمون تعریف کرد..از عملکردمون خوشش اومده بود و گفت خوشحاله که امسال با ما کلاس داره...یه سری حرفا درباره ی کنکور و اینا هم زد که الان حسش نیس بگم!
بدرود...


چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

دغدغه های من!

کلمات کلیدی : #آقای ج! , #اسیر شدیما:| ,


یکشنبه با آقای «ج» کلاس داریم!
هیچی دیگه!..
بچه ها خوبی ای بدی ای دیدید حلال کنید


سه شنبه 25 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

مبین ابن سوتی



عمق فاجعه میدونید کجاست؟!
اینجاست که من امروز تو مدرسه کم مونده بود خودمو به باد بدم!
زنگ آزمایشگاه داشتیم و خانم «ی» روی یه صندلی تکی که جلوی ردیف اول بود؛ نشسته بود و برگه های امتحان ترمو صحیح میکرد..بچه ها هم فیلم کمدی رو لپ تاب مدرسه گذاشته بودن و نگاه میکردن‌..
زنگ که خورد و من میخواستم برم بیرون از کلاس، چشمم خورد به خانم «ی» که هنوز نشسته بود و سرش تو برگه ها بود...منم فکر کردم ستاره اس! چون همرنگ دانش آموزا پوشیده بود!
( ستاره یکی از همکلاسی هامه که مامانش چینیه و باباش ایرانی..قیافه ی خودشم مثل چینی هاست ولی از همون بچگی تو ایران بزرگ شده! یکم با هم شوخی داریم. حالا سر فرصت تعریف میکنم!)

منم با خنده دستمو آوردم بالا که یه دونه محکم بزنم به کمرش و بگم داری چیکار میکنی؟!دقیقا با همین قیافه

دیدم یکی از بچه های کلاس که از اول چشمش به من بود داره از اون طرف کلاس بال بال میزنه و به من علامت میده که این خانم «ی» هستش!
خداروشکر گیج بازی درنیاوردم و اتفاق خاصی نیفتاد!

مثل کارتونا انگار که هیچی نشده، دستامو پشت سرم گره زدم و سوت زنان از کلاس خارج شدم!
ولی مجبور شدم یه شلوار جدید بپوشم:| 
+سَرِتون نیاد صلواااات
پ.ن:گفتم یادآوری کنم که کامنت های مربوط به این پست بالاس نه پایین! :)


دوشنبه 24 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

سرماخوردگی:|



اینکه تو کلاس یه نفر بیاد از یه کتاب تست ازت سوال ریاضی بپرسه خیلی خوبه!
مثلا من خیلی وقتا فکر میکنم که چون تستای تابع و لگاریتم رو خیلی وقت پیش تموم کردم و گذاشتم کنار؛ الان هیچی نباید یادم مونده باشه و با خودم میگم که تابستون باید بشینم اینارو از اول بخونم برای کنکور..
ولی یه همکلاسی دارم تو کلاس، که کتاب تستاش مثل من نشرالگوئه.
و نمیدونم چرا ولی فکر میکنه هر تستی بزاره جلوی من میتونم حل کنم!
هر وقت منو میبینه یه کتاب تست از زیر مقنعه اش میاره بیرون و سوال میپرسه! البته منم بدم نمیادا.
خلاصه امروز دو سه تا تست از فصل تابع گذاشت جلوم..
منم نشستم اونارو حل کردم و بهش توضیح دادم.
تشکر کرد و گفت که الان بهتر فهمید..نشرالگو بعضی وقتا پاسخ نامه اش پیچیده اس!
این درحالی بود که من فکر میکردم از تابع هیچی یادم نمونده!
تا یه ساعت بعدش تو دلم عروسی بود!
این مسئله برای فصل مثلثات و هندسه و براکت و لگاریتم هم پیش اومده.
+فکر کنم از عمومیا هیچی حالیم نیست! تابستون یه وقت اساسی باید بزارم روی عمومیا!
+هوا نابوده ینی..از ساعت ۷ صبح تا ۹ صبح خنکه..از ۹ تا ۱۲ مثل جهنم گرمه..از ۱۲ تا ۶ یه بار بارونیه یه بار آفتابی..از ۶ به بعد هم دوباره خنکه!
یکم ثبات عزیز من:|
+سرما خورررردم! هی عطسه تا نوک دماغم میاد ولی بعد انگار یادش میفته که یه چیزی جا گذاشته و دوباره بر میگرده داخل! منم در این حین اشک تو‌چشمام جمع میشه و قیافه ام مثل اینایی میشه که مغزشون فلجه:|
فکر کنم کاملا حالتمو متوجه شده باشین!
از سرماخوردگی متنفرم.
بهتره از نیمه ی پر لیوان بهش نگاه کنیم..الان سلولای پادتن سازم سلول خاطره برای این ویروس تولید کردن..دیگه از دفعه ی بعد احتمال مبتلا شدنم به این ویروس کمتر خواهد بود به حول قوه ی الهی!
+بدرود..
پ.ن: امتحان ترم کارآفرینی واسه منی که خرس گنده شدم و سال دیگه کنکور دارم، از امتحان آز و محیط زیست هم بدتره! اصلا قابل درک نیست=|
پ.ن۲: دوستان من یه چیزیو باس شفاف کنم!
نظرات مربوط به هر پست توی این قالبی که من برای وبم گذاشتم، بالای هر پسته! نه پایینش!
چون دیدم خیلی از دوستان کامنت های مربوط به یک پست رو در پست پایینیش مینویسن!
خلاصه گفتم که بدونید:)
با تچکر...از طرف مدیر گل وبلاگ(از هندونه های نرگس قرض گرفتم!)


شنبه 22 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

کآشآن:)



سلیوم:)
+جمعه یک روزه رفتیم کاشان و برگشتیم!
خیلی خوب بود!
همه جا بوی گل و گلاب بود..یه تاج گل هم گرفتیم و من گذاشتم رو سرم از روی شال...حس میکردم مثل این رومی های باستان شدم که یه تاج برگ روی سرشون میذاشتن و یه پارچه ی حریر مینداختن رو دوششون!
اصلا فقط یه چنگ کم داشتم که آهنگ ملیحی بنوازم!
بعد رفتیم خانه ی بروجردی ها..واقعا خفن بود!
مامانم که اصلا محو کنده کاری های رو دیوار و سقف شده بود...چون خودش مهندس معماره واسش جذابه این چیزا!
میگفت که چقدر معمارای اون زمان باهوش و ماهر بودن!
چندتا عکس گذاشتم ازش تا شما هم بهره ببرید.
+از همین دوشنبه امتحانای ترممون شروع میشه...البته درسایی مثل محیط زیست و اینا...
اصل کاریا از سه شنبه ی هفته ی بعده!
و اولیش ریاضیه..
اونقدر کتابو دوره کردیم که فکر کنم نخونده هم برم بتونم نمره کامل بگیرم! والاع!
+عاشق این قسمت از کتابای خوآهرجآن هستم که تو عکسه:) یه روز منم از همینا برای خودم میگیرم...
+فعلا بدرود...:)




( تعداد کل صفحات: 10 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]