سلام عشقولک های من
چی شده کم پیدایین همه اتون دارید درس میخونید نه؟
خب کلی حرف دارم براتون! (گردنش را به طرفین تکان داده؛ لبخند شیطانی ای میزند و با ذکر یک عدد "بسم الله" چرت و پرت نویسی را شروع میکند!!)
+اول از همه بهتون تسلیت بگم ایام محرم رو(من یکم دیر لود شدم!) این دو سه روز اونقدر که شربت و چایی خوردم ترکیدم:|
ولی وایسا بعد از اینکه دانشگاه رفتم؛ منم میام از این لیوانایی که محتوی شیرکاکائوی داغه پخش میکنم تا همه از پشت سرم بگن: خدا قبول کنه چه جوانک خوب و بافکری بود^_^
آخه همه چایی میدن! خو چایی تو خونه هر مسلمونی هست! از این شیرکاکائوهای داغ بدید هوا هم سرده میچسبه:)
یا مثلا از این شربتای دارچین و زعفرون!!
حالا یه سال آدرس میدم همه اتون بیاید شیرکاکائو بگیریدD:
+از خواهرم براتون بگم که یه استاد دارن فامیلیش کبیره! حالا حدس بزنید اسمش چیه؟! بعله "کوروش!!!" ینی میشه کوروش کبیر! اصلا من محو استعداد و خلاقیت پدر و مادرش شدم!
به قول خواهرم کاش منم یه بچه داشتم فامیلیش نادری بود..و من اسمشو میزاشتم "کلوچه!" D:
+خدارو شکر شنبه گذشت!! چون ما شنبه ها چهار تا اختصاصی داریم:| مخمون به فنا میره!
+چرااااا بارون نمیااااد؟ تا ته استخونامون یخ زد! خو آسمون چند تا تف کنه بهمون به اونم راضیما:| (مبینای قانع!)
+کلی کتاب و فیلم و... یادداشت کردم تا توی یه فرصت مناسب همه اشونو ببینم و بخونم..ولی انگار حالا حالاها نمیخواد اون فرصت پیش بیاد! 
میدونی چیه..یه فانتزی ای که دارم اینه که یه کلبه ی چوبی تو عمق یه جنگل سرسبز داشته باشم که کنارش یه رودخونه ی خوشگل در جریانه..که از روش هم یه پل چوبی رد میشه..بعد من اونجا تنها باشمو..یه کتاب بردارم..مثلا غرور و تعصب! یا کتاب چشمهایش! کلا هر چی..یه لیوان قهوه هم بردارم..برم بشینم روی اون پل و پاهامو آویزون کنم..برم تو عمق کتاب..لیوان قهوه ام هم که ازش بخار بلند میشه کنارمه..یه پتو هم پیچیدم دور خودم...وااااای خدا اصلا سلولای بدنم به وجد اومدن^_^
اگه هوا هم ابری باشه که دیگه هیچی^_^
(اصلا تا حالا دیده بودید من انقدر رمانتیک باشم؟ :| )
+میگما..چطوره که اسم وبلاگمو عوض کنم؟ یه چیز آبرومندانه تر بزارم D: یا همین خوبه؟
+برنامه ام اینه که یکی دو ساعت بعد؛ یه کاپوچینوی دبش برای خودم درست کنم..شایدم یه شیرینی یا حلوا کنارش برداشتم! 
بعد بشینم یه گوشه و عین آدم درسمو بخونم:)
+امشب شام غریبانه...براتون دعا میکنم...هر کی تونست برای منم دعا کنه:)
 پ.ن: قالب وبو عوض کردم تا حال و هوای پاییزی بگیره^^
پاییز دوست^_^



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،
برچسب ها: #فانتزی نوشت #چرت نوشت،

تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1396 | 03:32 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
وای که امروز چه روز خوبیهههه!^-^
ما چون کرج زندگی میکنیم؛ امشب اولین بار بود که داشتیم میرفتیم پل طبیعت...وقتی رسیدیم اونجا تا خواستیم یه شام از گلومون بره پایین..یهو خواهرم سرشو از گوشیش آورد بیرون و با خوشحالی بهمون نگاه کرد! منم با خودم فکر کردم باز این یه کاری کرده!..خدا رحم کنه!
هیچی نگفت فقط گوشیو تقریبا شوت کرد رو سر ما :| 
..ما هم به شکل پوکری گوشیشو نگاه کردیم...نگو نتایج نهایی کنکور سراسری اومده و خواهرم پزشکی کرج قبول شدددده!
حالا شما منو تصور کنید! اونهمه آدم اونجا حضور داشتن..نه میتونستم جیغ بزنم..نه میتونستم برقصم..نه میتونستم گاز اشک آور هل بدم(اینم یه جور خوشحالیه دیه)...منم دیدم هیچکاری از دستم برنمیاد؛ زارت زدم زیر گریه! البته جلوی صورتمو گرفته بودم کسی نبینه! تا حالا اینقدر موقع گریه کردن خوشحال نبودم!
البته خانواده ی گرام در اون لحظه ی دل انگیز داشتن فریاد خوشحالی به سر میدادن و خواهرم را در بغل خود میچلاندند و تبریک میگفتند..منم نقش علف داشتم!
البته من یکم دیر لود شدم! واقعا یه لحظه فکر کردم خودم پزشکیو قبول شدم!..از طرفی من فکر میکردم خواهرم راه دور قبول میشه ولی حالا دیگه تا ابد ور دلمه!^_^
خواهری تو که این متنو نمیخونی اما از صمیم قلبم بهت تبریک میگم! من تا حالا نشده بود از خوشحالی زیاد گریه ام بگیره که اونم امشب به وقوع پیوست!..چقدر پل طبیعت برامون خاطره انگیز شد..! :)
+راستی از همین تریبون بگم که تو از همون اولم پزشک بودی آبجی جونم...کنکور بهونه بود!
+به امید روزی که منم همینطوری باعث خوشحالی و افتخار خانواده ام شم...به امید روزی که منم به هدفم برسم:)
+خوشم امشب خوشممم..زبون ازش قاصره..ساقیا کاری کن امشبو یادم نرررره

برچسب ها: #مرا خوشحالیست بسی #خواهر جآن #پزشکیم آرزوست،

تاریخ : جمعه 24 شهریور 1396 | 09:16 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
..بر طبل شادانه بکوب!( حالا یه چیز گفتم دیه!) که من آمده ام وای وای! چه دلنواز اومدم اما با نااااز اومدم! ^_^
اندر احوالات بنده در این چند روز:
وی پس از بازگشت از سفر؛ مشاهده کردندی که تابستان در حال تمام شدن بودندی و در حالی که بر سر خود میکوبندی؛ سعی در جمع بندی دروس میکردندی! D:
تو چند جمله خلاصه کردم خاطراتو! ^-^
+فاجعه ی واقعی اینجاست که مهدی جهانی اولین کنسرتشو گذاشته بود و من نتونستم بررررم! چرا؟ چون دیر فهمیدم کنسرت گذاشته! :| این ملت ماهم یه جوری یورش بردن و بلیت خریدن که تو یه ربع بلیتا تموم شده! من اگه شانس داشتم؛ لقبم شبه بز نبود! شبه الدین شانس الملک بود!(کلمه ابداع کردم!)
+نصفه شبی..چشمام از خواب باز نمیشه..رو تختم مثل سفره پهن شدم..بعد ذهنم درگیره اینه که زرافه که هم کره هم کوره هم لال؛ به چه امیدی زندگی میکنه؟ چطوری لامصب؟(یک عدد ذهن درگیر و اسکل^-^)
+راستی خدایی اعضای بدنم توی اون دنیا میخوان علیه من شهادت بدن که آخرش تو آتیش بسوزن؟ بعله...اعضای بدنم هم اسکلن:|
+اگه خوابم نمیومد حرفای بیشتری میگفتم ولی خب چشمامو با چسب باز نگه داشتم! برم بخوابم که کلی کار دارم(بعله من سرم شلوغه! آی ام شاااخ! آی ام لاکچری!)D:
+اگه میبینید کم پست میزارم یا به وبلاگاتون کم سر میزنم یا نظرارو دیر جواب میدم ؛به خاطر همین سنگینی درسا و این چیزاس! این پستو گذاشتم بدونید زنده امD: سعی میکنم زود زود پست بزارم:)
+بدرود...

برچسب ها: #اسکلانه نوشت، #شبه الدین شانس الملوک،

تاریخ : سه شنبه 21 شهریور 1396 | 12:14 ق.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
یا حبیبی سلاااام!
الان به راحتی قابلیت خط خطی کردن وبلاگمو دارم نه که خیلی وقته پست نزاشتم شاخ شدم!
+اندر مسافرت به سر میبریم! حالا مسافرت که میگم فکر نکنید پاریسی نیویورکی جایی رفتیما! در واقع ما از جایی که پر از ماشین و دوده؛ رفتیم به جایی که پر از الاغ و علفه!(ینی همون شهرستان خودمون! حالا الاغم که نه ولی خب دیه!)..اصلا در حال حاضر بوی یونجه و علف خیلی دلنشین تر از بوی کتاب تسته! البته فعلا! یه هفته دیگه میشینم از دوری کتابام شیون میکنم!
+فردا یه مراسم محلی داریم..یه چیزی مثل همون نامزدیه که توی تالار میگیرن..دیگه خودتون الان قیافه امو تصور کنید! از صبح با حالت شیطنت آمیز به همه نگاه میکنم و تو ذهنم دارم برنامه میریزم که تو مراسم دقیقا چجوری برقصم که هم انرژیم تخلیه شه..که میدونم نمیشه! هم آبروی نداشته ام جلو اینا نره!..اصلا بیخیال آبرو بابا! خوشی رو عشق است!
اصلا من همین الانشم دارم با آهنگ قر میدم..دیگه فردا رو خدا رحم کنه! یکی باید شخصا منو از برق بکشه!
+قبلا اگه به خاطر نمره ی کامل درس میخوندم،الان دیگه کاملا دارم با علاقه درس میخونم..درس خوندن خیلی اگور پگوریه نمیدونم چرا بعضیا خوششون نمیاد!(بعله اگور پگوریه)
+اومدنی با قطار کوپه ای اومدیم بسی خوش گذشت..کلی کارای اسکل وار و خنده دار انجام دادیم که واااقعا دیگه حسش نیست اونارو بتعریفم!!
+جدیدا حرص هرکیو که درمیارم و اون شخص میخواد جفت پا بیاد تو حلقم؛ سریع میرم رو کانال شماعی زاده:"ما که دعوا نداااریم..ما که دعوااا نداریم" (با ریتم بخونید)
+تا حالا به قسمت عنوان آخرین پستای گوشه ی وب نگاه کردین؟لامصب این چه عنواناییه؟



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 09:36 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
جیییییغ!(~‾▿‾)~
چطورید فرزندان من؟
دلم برای خودم پوکیده بود!
آره من خیلی وقتا دلم برای خودم تنگ میشه..تازه گاهی اوقات از دوری خودم گریه هم میکنم!( در این حدم اسکل نیستما)
یه مدت نبووودم فضای مجازی سوت و کور بود!
خب دیگه سکوت کافیس!
اهم اهم..آهووووی دشت زنگاررری
آهوی دشت زنگااااری
تویی که میگی دوستم داری
میری و سراغم نمیای
به کی منو اینجا میسپاری؟
خخخ..بعله من تا یه آهنگ تو پُستم نخونم منتشرش نمیکنم! خواننده ی درونمون فعاله بسی..
+لامصب از فردا مدرسه ام شروع میشه! البته از دو‌هفته پیش شروع شده ها! من دیر لود شدم
+آقا از این به بعد ممکنه دیر به دیر پست بزارم یهو فکر نکنید من وبو ول کردم رفتم یا رمز ورودیمو فراموش کردم یا به فنا رفتم یا....خلاصه من حالا حالاها هستمD: و بودم خواهد!
عه...ببخشید منظورم خواهم بود ،بود(^.^)
+هر بار این درررو محکم نبند نرو..این چشمای ترررو نکن تو بدترو(خطاب به تابستون عزیز) دقت کردید گیر دادم به این آهنگه؟(∩_∩)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 14 مرداد 1396 | 01:44 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
امروز از یخچال بطری آبو برداشتم، همین که درو بستم یخچالمون داد زد:هربار این درررو محکم نبند نرووو:|
اصلا شرمنده شدم پیشش..
+یه جا خوندم نوشته بود که رقصیدن تا میزان 75 درصد از زوال عقل و اختلالات مغزی و دچار شدن به فراموشی جلوگیری میکنه..یعنی آقا تاااا میتونید برقصیدا..طوری برقصید که کیموس معدتون دو دستی بزنه تو سرش!(نصیحت کردنم هم نابوده!)
+داشتیم با ماشین از کنار یه خونه ویلایی که خیلی نقلی و ناز بود رد میشدیم که خواهرم برگشت گفت:«فانتزیم اینه که تو آمریکا زندگی کنم و بعد یهو بهم زنگ بزنن بگن این خونه ویلایی از فلانی به شما ارث رسیده..بعد منم برگردم ایران و هی بگم که وااای چقدر ایران عوض شده و این حرفا...خلاصه بگم که خواهرمم فانتزیاش مثل من نابوده!فکر نکنید فقط من اینجوریما!البته واسه خواهرم یکم عاقلانه تره! مثل من نیست که!خخخ(^.^)
+یه بار با خالم و خواهرم نشسته بودیم..یهو خالم یه آهنگ پلی کرد(آهنگ امید دل من کجایی از سالار عقیلی) اولای آهنگ مثل همون آهنگایی بود که توی رستوران سنتیا میزدن..ما هم که غذا دوووست:) دیگه طوری قوه تخیلمون قوی بود که بوی کبابو حس کردیم! حتی خواهرم گفت دیگه الاناس که بادگلوی(بعله من آروغو سانسور کردم)پیاز هم بزنیم!(ما یکم چندشناک رویاپردازی میکنیم شما توجه نکن)
+تو خونه مثل این اسکلا یهو صدامو کلفت کردمو بلند شروع کردم به خوندن:«گلاااارو آب میدم!..دوباره خواب دیدم..که داری میای..رو در و دیوااار نوشتم!دلی که جا گذاشتم..با خودت بیار»..بعد دیدم مامانم داره نگاهم میکنه، یه لبخند دندون نما زدم  و به مسخره گفتم:«مامان میبینی صدام چقدر پتانسیل خواننده شدنو داره؟»..مامانم یه جوووری پوکر نگاهم کرد که اصلا دیگه من اون مبینای سابق نشدم!
+آقا خدایی تصور شما از من چیه؟..یک عدد آدم اسکل:| 
+خب دیگه دارم شور جغد بودنو درمیارم!برم بخوابم که فردا باید درس بخونم..یادتون نره قر بدیدا..(∩_∩)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 31 تیر 1396 | 11:17 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
 دست بزن دست بزن(〜^∇^)〜
سر خوش و سر مست بزن(~‾▿‾)~
تا نفست هست بزن~(^з^)-☆
بعله باز من اومدم:) یعنی تو‌ یه دستم گوشیه، تو اونیکی دستم آفتابه..آخه یه آدم چطوری اینقدر عن یه آهنگو درمیاره؟:| خودمم در عجبم!..خب من در کِل کشیدن مهارت دارم..من کِل میکشم،
یکی از عزیزان سوت بلبلی بزنه، بقیه هم دست بزنن!
بعله نکته ی ظریفی که‌باید بهش توجه کرد اینه که ما صدای همو نمیشنویم...ولی با قلبمون ارتباط برقرار میکنیم( او مای گاد! چقدر شاخ و باکلاس!
لی لی لی لی نور تویی شیشه تویی
برگ تویی ریشه تویی
من علفم من چمنم من نه منم نه من منم!
منمو ننم ننمو منم!
عه باز ریدم تو آهنگ:|
اصلا بیخی آهنگ بریم صفحه بعدیD:
+بابا یه جوری هوا گرمه که خوده گرمه اینقدر هوا نیس!
چه وضعشه آخه..امروز رفته بودم کتابخونه، طوری گرم بود که اون آخرا داشتم به صورت همه اونایی که دور و برم درس میخوندن زل میزدم..یه لبخندم از اینایی که تو فیلما قبل به رحمت ایزدی رفتن ،میزنن زده بودم!..فکر کنم صورتم نورانی هم شده بود..کم کم داشت عمل تصعید و بخار شدنم صورت میگرفت که مادر گرام اومد دنبالم و منو از اون وضع نجات داد!
اینه که هنوزم در خدمتم!
الانم کولر نشسته بغل دستم..من میگم اون مینویسه!
+فکر کنم حدس میزنید که از گرمای زیاد، نمیدونم دارم چی میگم..که تبریک میگم..شما درست حدس زدید(^~^)
+به نظرتون اگه بخوام بین حموم رفتن و‌ تست زدن یکیشو انتخاب کنم ،دوش آب سرد بگیرم یا گرم؟ಠ_ಠ
خخخ..



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : سه شنبه 20 تیر 1396 | 03:30 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
ریاضیا و انسانیا کنکور دادندیヽ(*゚ー゚*)ノ
امیدوارم همشون راضی بوده باشنD:
راحت شدن از شر استرس و درس خوندن برای کنکور^_^
خواهر منم فردا راحت میشه..کنکور تجربیا فرداس..
خدا جونم..قربون اون کرمت..خواهرم به اندازه کافی به فنا رفت تو این سال کنکور لطفا کمکش کن با بهترین نتیجه..با نتیجه ای که خودش میخواد راحت شه..
دوستان لطفا اگه میتونید شما هم یه دعا براش بکنید که سر کنکور استرس نگیره بتونه هرچی اطلاعات داره رو برگه خالی کنه..ازتون ممنونم..تو عروسیتون جبران میکنم



طبقه بندی: متفرقه،

تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1396 | 12:34 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
همین دو دیقه پیش، یه جلسه ی فوری با «خودم!» برگزار کردم و قرار شد که به دلیل باکلاسی و صرفه جویی در زمان، دیگه اول پستام «سلام» ننویسم!(^.^)
حالا یکی نیس بگه مگه یه سلام چقدر وقتتو میگیره!
عاقا بیخی حسش نیس ما حرفای مهم تری داریم!
امروز بعد از ظهر خونه تنها بودم..منم از فرصت استفاده کردم و آهنگای شاد جدیدی که دان کرده بودمو گذاشتمو قرررر دادم:)
قر دادن عمل پسندیده ایست..! سرطان زا هم هس تازه!(∩_∩)
+من صبحا که از خواب بیدار میشم،وقتی خودمو توی آینه میبینم رسما میرینم به خودم!!آینه هم میشکنه! ..چطوری تو این فیلما با آرایش و‌موهای حالت دار بیدار میشن لعنتی؟
فکر کنم یه عذرخواهی به اهل خانه بدهکارم بابت اینکه صبحشونو با قیافه ی نابود بنده آغاز مینمایند!
+آخه کدوم اسکلی مثل من، وقتی که از گرما در حال به فنا رفتنه، دو سه لیوان چایی میخوره؟:| دیگه از گرما رو به موت بودم که دیدم مخترع کولر نشسته بغل دستم و داره میزنه تو سرش که چرا کولرو‌ روشن نمیکنم!!..منم مثل اسکلا تازه یادم افتاد کولر داریم:|
بلند‌ شدم کولرو‌ زدم...ولی چه حااالی دادD:
+گشنمههه...ولی کی حوصله داره تا آشپزخونه بره؟!
اگه یه عزیز جانی بیاد یه چیزی اختراع کنه که باهاش بشه از اینترنت غذا دانلود کرد، دیگه هیچ آرزویی نخواهم داشت:)
+دلم شماااال میخواد!..ولی به دلیل کنکور خواهر عزیز جان، فعلا نه مسافرت میشه بریم نه دور دور!
جمعه ی این هفته کنکور داره..یک‌عدد دعا هم براش بکنید لدفا..از جوونیت خیر ببینی مادرD:
+میخوام از شنبه ی هفته ی بعد بشینم عین اسکلا درس بخونم!خخخ
+ولی از نظرم آدم خلاق باید باشه! مثلا من یک عدد وب دیدم که دقیقا بعضی از نوشته های اسکلانه ی منو کپی کرده گذاشته تو پستاش! آقا نکنید این کارو زشته! حالا منکه بهش چیزی نگفتم،ولی خب فکر کنم وقتی آدم پستاشو با حرفای خودش بنویسه شیرین تر باشه:))) 
+تابستانتان را بترکونیدD: بدرود..



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1396 | 08:45 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلاااام:)
وااای امروز صبح اوونقدر خوب از خواب بیدار شدم!!
عین خرررس خوابیده بودم یعنی داعش هم نمیتونست بیدارم کنه!!  یهو وسط خواب دیدم یه تیکه انبه رفت تو حلقم!
چشمامو باز کردم دیدم مامانمه.
(البته لطیف تر بودا! با چنگال به شکل رمانتیکی میوه داد بهم)
منم مثل بز هنگ کرده بودم و در حال لود شدن
ولی یعنی تا حالا یه میوه ایییییینقدر به من نچسبیده بودا..
از طرفی انبه رو همینجوریشم میدوس!
خلاصه منکه تا یک ظهر میخوابم،ایندفعه ده صبح به لطف مامانم بیدار شدم(قربونش برم من)
ولی خب در عوض همینکه ناهارو خوردم،از سر سفره به زور جمعم کردن!داشت خوابم میبرد! رفتم عین تُف چسبیدم به تختم و خوابیدم..ولی یه خوابی کاااملا برعکس خواب صبح:|
وسط خوابم یکی آیفون میزد..تلفن زنگ میخورد..زنگ درو میزدن هیچکس نبود درو باز کنه..داعش حمله کرده بود!
تازه یه خوابم دیدم که کوسه ها دنبالم کرده بودن:|
اصلا یه وضعی!!!
+پسرداییم که حدودا دو سه ماهشه داره میاد کرررج
یعنی از ذوق میخوام عربده بکشم..آخه به خاطر امتحانا خیلی وقت بود ندیده بودمش..میخوام بگیرمش بغلم،لپشو کامل بکشم تو دهنم بعد که کاملا تُفی شد ولش کنم!
(مبینای چندش)
فکر کنم بغلش نکنم سنگین ترم!
+آقا دیروز کلی درس خوندم..یَک حالی داد..یَک حااالی داد اون نیم چُرتی که وسط فیزیک زدمD: 
+یکی از فانتزیام اینه که،وقتی کنکور دادم،یه‌ماه بعد یهو تلفن خونه امون زنگ بزنه..بعد خواهرم جواب بده و اونا هم سراغمو بگیرن..خواهرمم بگه:«من خواهرشم بفرمایید!»
(تو این زمان من توی دستشویی دارم به آینده ام فکر میکنم!)
بعد اونا بگن:«تبریک میگیم،خواهر شما جزو رتبه های تک رقمی کنکور تجربی شدن!!»
بعد خواهرمم بلافاصله بگه:«اشتباه گرفتید آقا»
بعد زارت تلفنو قطع کنه:| 
بعد اونا دوباره زنگ بزنن بگن که اون آینده ی کشوره و خلاصه پپسی باز کنن..
منم از دستشویی میپرم میام بیرون و این حرفارو میشنوم..
بعد همینکه میخوام خوشحالی کنم از خواب میپرم:|
+یکی دیگه از فانتزیام اینه که وقتی دکتر شدم،از اتاق عمل بیام بیرون..بعد یه ایل آدم یورش میارن سمتم و میگن:«خانم دکتر دستم به مقنعه اتون..خبرای خوب بدید!»
منم سرمو بندازم پایین و خودمو متاسف نشون بدم..حالا با این عکس العمل من چند نفر شاید اون وسط غش و تشنج کنن که امیدوارم این اتفاق نیفته!بعدشم با یه لبخند دندون نما بی مقدمه بگم:«بیمار از من و شما هم سالم تره! اصلا نگران نباشید!»
و بعد در حالی که همراهای بیمار دارن از خوشحالی هلیکوپتری میزنن،منم بین دود ها و صحنه ی آهسته برم تو افق محو شم!

+فانتزیام نابوده ولی نیتم خیرهD:



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 02:30 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلیوم:)
شاید قیافه اتون قابل رویت نباشه ولی حال و روزتون کاملا قابل تشخیصه!آخه نه که بعضیا کارنامه گرفتن!..از طرف همه ی کسایی که هنوز کارنامه نگرفتن،برای این عزیزان از خدا صبر میخواهیمD: الهی آمین!
حالا خطاب به همونا که کارنامه نگرفتن از جمله خودم:
بروبچ نمره ها داره میااااد!محکم سینه بزن!
یااااران چه غریییبانه (个_个)
یاااااران چه غریبانه╥﹏╥
رفتننند از این خااااانه(ToT)
هااااااای من هووووی من!
یه یه یه:) دیشب عین بچه های خوب رفتم بخوابم یهو استرس کارنامه افتاد به جونمD: اصلا خواب و خوراکو ازمون گرفته این کارنامه ی لعنتی
+دیشب(بعد از اینکه وفات تموم شد) جمع زنونه بود..منو خواهرمو مامانمو خالم..
بعد خالم هم پایه^_^ کلا با هم صمیمی ایم..
من مثل اسکلا با این صدام!میزدم زیر آواز آهنگ خارجی میخوندم..خالم و خواهرم میرقصیدن!!
کلا قفل زده بودم رو دوتا آهنگ تایتانیک و آهنگ shape of you که‌کاااملا فازاشون متفاوته!یکیش رمانتیکه اون یکی شاده..
بعد هی عوضش میکردم اونا هم مجبور بودن مدل رقصشونو عوض کنن..اصلا یه‌وضعی!(^.^)...بعد آهنگ تایتانیکم با یه سووزی میخوندم(با صدای ببعی کلاه قرمزی) که کم کم داشت باورم میشد عاشق شدم!..خلاصه که دیشب صدای خنده امون کل خونه رو برداشته بود..با صدای عربده های من که همیشه هس ماشاالله...
+امروز کمی درس خوندم..خیلی حال داد..دلم واس درس خوندن تنگ شده بود..البته بماند که وقتی به یکی از مسئله های سنگین فیزیک رسیدم،نه تنها چرت زدم بلکه خواب های فراوانی هم‌ دیدم..حتی با عربده هم از خواب پاشدم!کتاب فیزیکم نمیدونست بهم بخنده یا یه خاک تو سرت نثارم کنه!
بنده خدا حق داره..
+بچه ها بیاید مهربان و دلسوز باشیم و در این شب های پر از ظلمت،دوستانی رو که به سبب کارنامه از خونه پرت شدن بیرون رو به خونه هامون راه بدیم:) برای منم جا نگه دارید..باشد که رستگار شویم..
+آقا چرا اینجا انقدر ساکته؟چرا اینجا اینقدر سااااکته؟چرااااا ایییینجا انقدر سااااااااااکته؟؟؟؟؟
خخخخ..واقعا هم ساکته خو همه رفتن هنوووز کسی دورو برم نیییس...لا لا لا لااااای‌هااای وااااای!دست دست..عه نه آهنگ غمگینه دست نزنید دوستانD:
+من برم دیگه!ولی اینقدر ساکت نباشید..یه پارتی ای جشنی هیجانی احضار روحی،دزدی ای،دعوایی،کتک‌کاری ای،انفجاری چیزی...خدافس(*^▽^*)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 27 خرداد 1396 | 04:31 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
یوهـــووووو آخرین امتحانم رو هم دادمممممヽ(*≧ω≦)ノ
حالا همه با هم 
یـــــآرُم میـــــــآیــه
تآبــــستونُـــم میـآیــه
لی لی لی جیییییییغ!(〜^∇^)〜
نون و‌ پنیر و‌ فسنجون..آی لاو یو تابستون!
ای تُف باز رفتم تو جلد خُل بودنم!ینیا لِهِ لِــهَم!!!
حالا خدایی نون و پنیر با فسنجون؟؟فسنجون آخههه؟؟
اصلا اینارو بیخیال!اینهمه واسه تابستون خوشحالیم آخرش هیچکاری نمیکنیم!..من که میخوام عین‌ تُف بچسبم به مبل و از یه گوشه ملتو بنگرم!خخخ
آقا واقعا ها..چطوری ملت تو تابستون هم خوش میگذرونن..
هم خوش عکسن..
هم جیگرن...
هم درسشونو توی تابستون میخونن..
هم همه جا میرن..
هم خاعک تو سر منಠ_ಠ
خخخ...والـا!
آقا هوس شمال کردم!!
اینطوری برم کنار ساحل..یه نسیم خنک موهامو و پیراهنمو توی هوا تکون میده..صدای موج میاد..منم پابرهنه و چشم بسته،شالمو گرفتم توی هوا و دارم راه میرم..خورشیدم داره غروب میکنه و فضا شاعرانه اس..که یهو هوا ابری میشه و ناگهان رعد و برق صاف میاد میزنه تو سرم و مثل این کارتونا خاکستر میشم میریزم رو‌ زمین..و گند میخوره تو داستان عاشقانه و آموزنده امون
+تو تولدم یه مانتو گرفتم که بسی دوستش میدارم.پوشیده بودمش تا پنج دیقه داشتم جلو آینه قر میدادم و ژستای مختلف میومدم! اصلا یه وضعی..
+پریروزم خونه تنها بودم،هی آهنگ میزاشتم و تنهایی برای خودم قر میدادم!!یعنی مهارتام شکوفا شده بودا!یه موج مکزیکیایی میومدم که نگو..خدا جان جانم این شادیا و خل بازیارو از ما نگیر!(^.^) به شما هم توصیه میکنم قر بدید.کار پسندیده ایستD:
+طبق معمول بازم حرف دارم ولی حسش نیس بنویسم پس تا پستی دیگر از کارنامه هاتان در پناه خدا باشید انشالله:|



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 10:39 ق.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
مُبــآرَک بآدَم ایـن روزٍ جَهآنی
کـه نوشیــدَم شَرآبِ زِندِگآنـی
تولد تولد تولدم مباااااارک^_^
لی لی لی لی لی...زیگ‌زاگ زیگ زاگ میخونیم با دلی شـااااد
اینم کادوی جشنممم..تولدم مبارک بااااد..دلم شاد و لبم خوش
چو گل خوش خنده باشممم..برم شمعارو فوت کنم که صد سال زنده باااااااااشم به همین برکت!
خخخ..خو چیه تولدم است دیگرD:
البته در واقع جمعه تولدمه ها.ولی امشب قراره تولد بگیریم!
حالا تولد تولده دیگه چه فردا باشه چه صد سال دیگه!
بریم عشق و حال بابا(〜^∇^)〜
باز توبه شکستـــم
من کــآدو به دستممم
هی وای وای جیغ جیغ وای
چه خر ذوقم!
به اصطلاح ریدم به آهنگ ساسی:|
بریم آهنگ بعدی:
دوووود بالاسرمونه من با چند تا رفیق دیوونه و 
هی نـــوش هی نـــوش منکه رد دادم این
یه لیوانم رووووش..
خب دیگه آهنگ بسه!به نظرتون برم مسابقه ی خوانندگی اول میشم؟؟یا حرف نزنم بهتره؟؟
یه جوری خرذوقم که خوده تولدم برگشته بهم میگه:داداش خبر خاصی نیستا همچین میکنی!یهو پس نیفتی!!
خخخ...از یه هفته قبل دارم از تولدم سوء استفاده میکنم!
هی هرچی میشه،قیافه امو مثل خر شرک میکنمو میگم:تولدمه هااا!..و شاهد قیافه ی پوکرفیس طرف مقابلم میشم!
اینگونه است که من از زیر کارها در رفتندی و خنده های شیطانی سر دادندی..
تازه میخوام تا دو هفته بعدم همینو ادامه بدم!آخه نه که حدود یک یا دو هفته بعد،اولیای گرام میرن کارنامه بگیرن..دیگه اونموقع به همین روش باید بگم:من تازه تولدم بودااا!
خخ..به این میگن مدیریت بحران و‌ وضعیت های به فنارفتنی!
قرررر تو کمرم فراووونه نمیدونم کجا بریییزم!ヽ(*゚ー゚*)ノ
ربطی نداشتا..ولی یهو خواستم بگم:)
خب من برفتم.خدافیس



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1396 | 12:21 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
الو!صدامو دارید؟خب..تا چند دقیقه پیش داشتم شُتُر میشمردم تا خوابم ببره(آخه نه که ساعت یک نصفه شبه!) که یهو صاحب شترا در حالی که یه کلاه خامه ای سرش بود و یه شلوار کُردی همرنگ خاک تنش کرده بود،اومد جلوی چشمم و گفت:«ای بُز کوهی!  ()  شرم نداری که بیش از یک هفته است که به وب خویش نظری نکرده ای؟اکنون به جای مزاحم شدن برای شُتُر هایم برخیز و خبری گیر از آن وب درویشی ات!

حالا این وسط من دگرگون شدم و اومدم توی وبم..با خودم گفتم الان میام میبینم همه نظر دادن که:مبینـــا کجایی؟دقیقا کجایی؟کجایی تو بی ما؟دقیقا کجایی؟⊙︿⊙
بعد وبم که باز شد دیدم از جیبم هم خالی تره:) خخخ
خوده وبم برگشت پوکر نگاهم کرد و گفت:سطح انتظاراتت رو بیار پایین.مرسی اَه (¬_¬)
کاش ایرانسل همونطوری که به گوشیامون اس میده حالمونو میپرسه،به‌وب ها هم رسیدگی میکردD:ببینید قدر ایرانسلو نمیدونید همین میشه دیگه!
+آقا دیشب یه سوووزی میومد اینجا که با خودم هی تکرار میکرد:مگه تابستون نزدیک نیست لعنتی؟!
که برگشتم بغل دستمو نگاه کردم دیدم خوده تابستون تو خودش مچاله شده میگه:داداش همه بارارو روی دوش منه بدبخت نزار که!...حالا این وسط سوال پیش میاد که:تو چیزی میزنی که فکر میکنی تابستون حرف میزنه؟...منم یه نَــــــــعِ قاطع میگم و بعدشم در حالی که صدام از بغض شبیه خروس شده و توی چشمام پر از اشکه میگم:همینم مونده بود که بهم بگن معتاد!..بعد بغضم بترکه و دستمو بزار جلوی دهنم و از پله های خونمون تند تند برم بالا..ولی خب چون خونمون پله نداره با سر میرم توی دیوار!..فکر کنم از سوال پرسیدن پشیمون شده باشید:|
+کـلـا چهار تا امتحانم باقی مونده..عربی،نگارش،زبان،فارسی...و کلـا چهار روز مونده به تولـد بنده!...و کلـا عدد 4 رو دوست میدارم:)
+ایــــول بازی والیبال ایران_لهستانو امشب بردییییم!خیلی خوب بود!سِت اول که کلـا نا امید شده بودم ولی سِت دوم و سوم‌ و چهارم معرکه بود تیم ایران..امیر غفور و محمد جواد معینی نژاد عالی بودن تچکر ویژه ازشون!(∩_∩)..اون وسطا دیدید غفور با داور بحثش شده بود؟
 هی میگفت:you must look at me!
خخخ..جای معروفو پُر کرده بود دیگه!
+یه جمله هست میگه:وقتی همه خوابند..من بیدارم!
اینو من باید الان بگم..البته اینم باید در نظر بگیریم که این جمله رو‌ اصولا کسایی که واسه درس خوندن بیدار موندن و یا شکست عشقی خوردنو نخوابیدن ،استفاده میکنن!
خب منم مثل شاطر دارم میزنم تو سرم تا واسه شما پست بزارم دیگه!چیزه کمیهههه؟..البته اگه کسی باشه و بخونهD:
+هوس قر دادن کردم!دوست دارم یه جشنی تولدی عروسی ای چیزی بیاد منم جوووری قر بدم که پلاسمای خونم جدا شه!که البته تولد خودم فرصت خیلی عالی ایه!(فکر های شوم!)
+میخوام بازم حرف بزنما ولی تو چشمای این صاحب شُتُرا داره یه«عجب غلطی کردم گفتم به وبت سر بزنِ» خاصی موج میزنه!بفرما ساعت دو شد!برم یه کتاب شیمی ای فیزیکی چیزی باز کنم شاید خوابم برد!(آینده سازان مملکتو حال کن!)
+خدافیظ..



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 | 01:10 ق.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلام العلیکم.روزه هایتان قبول باشد.انشاالله به همین برکت حاجت روا بشید.و نیمه ی گوربه گور شده ی خود را هرچه زودتر یافته و از حالت ترشی به حالت شیرینی دگرگون شوید(اسکل چه ربطی داشت؟!)..باشد که رستگار شوید و هنگامی که کارنامه ی اعمالتان در طول سال تحصیلی را به والدینتان میدهند،شما که نه در واقع خودم،خشتک دران سر به بیابان ها میگذارمD:
(شما خطاب به من:چطوری میتونی در آن واحد اینهمه چرت و پرت بگی؟!ಠ_ಠ)
(من:به سختی!)
آقا دیدم ماه رمضون اومده خواستم وب حال و هوای معنوی بگیره.....میگم..یه وقت زشت نباشه من امروز روزه نیستم؟
خخخ..بابا من عاشق روزه گرفتنم ولی هربار که روزه گرفتم،
موقع افطار به جای اینکه حالم خوب شه حالم بدتر میشه!..
اصلا آقا توجه کنید:
امام علی (ع) فرمودن که روزه گرفتن در گرما جهاد است.
بگو خب!
و پیامبر (ص) فرمودن که جهاد بر زنان واجب نیست.
حالا ما این دوتا جمله رو توی دستگاه ریاضی قرار میدیم.
کلمه ی جهاد رو از دو جمله ساده میکنیم..و اینگونه میشه که این جمله پدید میاد:روزه گرفتن در گرما بر زنان واجب نیست!
خخخ..این فسفری که سر این چیزا میسوزونم سر فیزیک و ریاضی نسوزوندم!
به نظرتون به مغزم بگم فرار کنه از کشور؟یا نع؟
ولی خدایی حال و هوای روزه گرفتن یه‌چیز دیگه اس!
اصلـا من وقتی روزه میگیرم اووونقدر موجود بی آزاری میشم که نگو!!...البته بی آزار که میگم به این معنی نیستش که کرم نریزم و یا نقشه های شوم نکشم..!اینا پایه ثابتن(^.^)
+یه جا خوندم نوشته بود:رابطه ی زولبیا بامیه مثل رابطه ی مهدی جهانی و علیشمسه.
به خاطر یکی باید اونیکیو تحمل کنی!(∩_∩)
و اینجا بود که من از شدت سنگینی حقیقت پهن شدم روی زمین.
+امروز امتحان فیزیک داشتم.بیدار نمیشدم برم امتحان بدم!
آخرشم خودم به خودم جفتک زدم از خواب پریدم!و در حین حاضر شدن با جمله هایی از قبیل:«وایسا امتحانو بدم!وایساااا برسم خونه!اونقدر میخوابم که فسیل شم!» به خودم روحیه میدادم...اما وقتی برگشتم خونه نه تنها عین جغد چشام باز بود،بلکه بقیه رو هم بیدار کردم!...دیگه خدا داند که چه فحش هایی خوردمD: الله اعلم
+میگما ...کیا روزه ان؟عه روزه ای؟خو قربون دستت بین دعاهات برای کنکور خواهرم هم دعا کن..ماه بعد کنکور دارههه.پیر شی جوون...برای منم دعا کن که آدم شم
+۱۲ روز دیگه تعطیل رسمیه چون یه رویداد عظیمی در تاریخ رخ داده و جهان دگرگون شده!
(شما خطاب به من:چرا مگه چه خبره؟)
من:آخه حدود ۱۵ سال پیش،یک عدد من،در خانواده ای مذهبی (اینو از زندگی نامه شاعرا یاد گرفتما(^.^)) پای به این جهان نهاد و لبخند بر روی همگان آورد.این فرد که من نام داشت،هم باعث سوراخ شدن اوزون و هم باعث تبدیل شدن یک درس عبرت (نه یک الگو!) برای همگان شد!..این من تاکنون در جهان تکرار نشده است.۱۹ خرداد هم تولد وی میباشد.(⌒▽⌒)
(شما:(●__●))
خدایی من چرا اینقدر حرف میزنم؟
چون ورزشکارم!ヽ(^。^)丿 ورزش فک!...میگن اینکارارو کنیم از سرطان فک و قیافه در امان میمانیم..
اصلـا چطوره که در آینده تخصص جراحی ریخت و قیافه و فک بگیرم؟؟یا خدافظی کنم و بزارم شما به زندگیتون برسید بهتره؟
+آقا خدافظ علیکم!



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1396 | 04:14 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5