سلام به جمال های شکسته و خسته تان!
حالا این شکستگی میتونه ناشی از فشار امتحانات باشه،میتونه بخاطر بی خوابی باشه،میتونه به خاطر اینم باشه که همش سرت توی کامپیوتر و‌ گوشیه!..خواهرم اینقدر با گوشی کار نکن!
(حالا یکی نیست بگه خودت داری با کبوتر نامه بر پست میزاری؟!...ریا نشه دو سه تا کبوتر نامه بر دارم الان بغل دستم نشستن دارن بهتون بای بای میکنن^_^)
جونم،دهنم،کلیه ام،قلبم،طحالم بگه براتون که امروز امتحان شیمی داشتم.ههههههD:..(این خنده ی من معنی دار بودا)
از اونجایی که بنده یک عدد آدم مهربان و خیرخواهی میباشم(نیستم؟حالا یه نگاه بندازید شاید باشما!) میخوام یه دعای خیر بکنم براتون.انشالله این امتحان شیرین و زیبا نصیب همتووون بشه حتی شما دوست عزیز!خخخ
بعله از اتاق فرمان اشاره میکنن که تو دعای خیر نکنی سنگین تری!منم که حرف گوش کن!
اگه خدا بخواد امتحانو کامل میشم!
ای بابا من بازم سوتی دادم!(اینکه چیز تازه ای نیس!)..امروز،تا آخرررین لحظه سر جلسه ی امتحان نشستم..وقت که تموم شد،خوشحال رفتم برگه امو تحویل دادم،خواستم از کلاس برم بیرون که پام به صندلی گیر کرد با صورت رفتم توی دیوار!
البته الان دیگه به درجه ای از عرفان رسیدم که این برام هرروز تکرار میشه!و به یه چیز روزمره تبدیل شده!
طوری که اگه یه روز ببینم اتفاقی نیفتاده،خودم برای خودم زیرپایی میگیرم تا برنامه ی روزانه ام به حالت عادی برگرده!..میدونید من کلا آدمی هستم که به برنامه ریزی اهمیت میدم!(مدیونید فکر دیگه ای بکنید!)
+کرم درونم میگه اسم وبلاگمو بزارم تا 1400 با مبینا..!خخ
+با اون شناختی که شما نسبت به من دارید،میدونید که میخوام بشینم همینطوری چرت و پرت بنویسم ولی خب افسوس از این روزگار که...امون نداد!..و...عین خرس قطبی ای که هفت هشت ده ساله نخوابیده خوااااااااابم میاااااد!
+بدرود(ببینید چه باکلاس خدافظی کردم!)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1396 | 12:45 ق.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
س!
(الان سلام دادم الکی مثلاD:)
خوبید خوشید؟
من بسی خوشم
خوش بسی منه..
تو هم خوشی..
خوش مائه..
من نه منم..
نه من منم..
به همین برنامه امتحانی ترم دومم قسم!
باز دوران امتحانات نزدیک شد من خل شدم!(∩_∩)
(وجدان:حالا نه که قبلا نبودی؟!)
ایش!ಠ_ಠ
ولی چه زیباست این روزهای آخر سال تحصیلی
اصلا امسال واسه من واقــــعا زود گذشت!بهتر !زود تر تابستون(ملقب به عشق دیرین) برسه عشق و
 حال کنیم!(〜^∇^)〜
نمیدونم چرا ولی واسه تابستون امسال بسی ذوق دارم!
شایدم به خاطر اینه که کلی برنامه دارم
ها؟!...آها از اتاق فرمون اشاره میکنن زر نزن تو کی برنامه داشتی که تابستون امسال بخوای داشته باشی؟!
عرضم به حضورشون که صحیح میفرمایندی و اینجا بود که بنده قانع شدندی و به افق ها خیره شدندی و یک قرص برای همون سردردای همیشگی خوردندی...
(این آخریه خیلی کلاس داره ها)
ببینم شما برنامه ای دارید؟
اگه ندارید پس به جمع ما خوش آمدید!
خخخ...نه آقا اصلا میدونی حقیقت چیه؟ما برنامه نمیریزیم از قبل!بلکه تو همون لحظات برنامه می آفرینیم!
وای چه شاخ!No PV!امتحانام که تموم شه خیلیارو خط خطی میکنم!ای خدا از دست رفتم!
روحم بیماااااره به روح اعتقاد داری؟
+دیروز منو خواهر گرام و خاله ی گرام نشستیم کلی دابسمش درست کردیم!ینی اونقدر خندیدیم که صدامون مردونه شده بود:|
در این حدا!
+میخوام جفت پا برم تو حلق میهن بلاگ!هیچکی نمیتونه واسم نظر بزاره!
+خدافسヽ(*≧ω≦)ノ
______________
پ.ن:راستش الان که داشتم امتحان میکردم دیدم میشه نظر داد:|



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 | 03:46 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
و سلام العلیکم علی علیکِ علیهُ علینا علیکما علیکن علیوِبی علیحیات لا علیمدرسة الچِندِشیヽ(*゚ー゚*)ノ
(شما خطاب به من:الان ماذا فازا؟ :| )
(من:بابا سلام دادم دیه:دی)
ترجمه:سلام بر شما،بر من،بر تو،بر او،بر ما،بر شما دونفر،بر آن ها،
بر وبلاگم،بر زندگی نه بر مدرسه ی چندش!!!!!
خو چیه نمیخوام به مدرسه سلام بدم
آها دکترم که رفتم گفت هیچیم نیس!مدیونید اگه فکر دیگه ای بکنید!!
آقا مطلب خاصی به ذهنم نیومد بنویسم..منم گفتم بیام یکی از خوابای تکرار نشدنیمو‌ بتعریفم.
پارسال که تازه فیلم شهرزاد اومده بود،من بسی فیلمو دوست داشتم و توی مدرسه همش از فیلم حرف میزدم..طوری که دوستام میخواستن جفت پا بیان تو حلقم!!
خلاصه که یه شب خواب دیدم توی باغ بابابرزگمم.بعد ترانه علیدوستی و شهاب حسینی و مصطفی زمانی هم اونجا بودن(جلل جالب!) حالا بگید چی کار میکردن؟!داشتن وااالیبال بازی میکردن!منم عین بُز وایساده بودم از دور نگاهشون میکردم!(●__●)
قسمت نابودِ خوابم اونجاست که،وقتی که اونا داشتن والیبال بازی میکردن،از اونطرف یه رادیو(رادیو؟!!!)که صداشم تا تَه زیاد بود،داشت آهنگ پخش میکرد..خوانندشم محسن چاوشی بود..
(اینم بگم که من وقتی نُهُم بودم،توی کتاب فارسیمون،یه شعر داشتیم که آخر هر بیتش هی میگفت «غم مخور غم مخور» رو مخم بود ینی)فرض کنید محسن چاوشی داشت با ریتم شادی توی رادیو هی میگفت«غم مخور غم مخور»...فقطم همینو میگفتا!..خخخ...
آقا من خواب نبینم سنگین تره!
+فردا امتحان فیزیک دارم:| 
حس میکنم فشارم افتاده
(ندای درون:حالا تو غم مخور درست میشهD:)
(منಠ_ಠ)
+میخواین باهاتون عربی خدافظی کنم؟
یا خدافظی نکنم بهتره؟خخخ



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : جمعه 8 اردیبهشت 1396 | 05:40 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلااااام.امیدوارم حال همتون توپ باشه..
از این توپ رنگی خوشگلاD:
راستش یه چند روزه کسی نمیتونه توی وبم نظر بزاره 
چون یه پارازیت هی میگه بگو من ربات نیستم!
خودمم نمیدونم یهو از کجا پیداش شد!تلاشم کردم 
درستش کنم ولی نشد.ایش!
بعدش به این فکر کردم وبو انتقال بدم ولی خب حیفم
اومد این چرتو پرتام حذف شن!
البته نمیدونم راهی هست که وبو با مطالبش انتقال بدم یا نه ها!ولی خب این وب برام یه چیز دیگس!
واسه همین تصمیم گرفتم که توی همین وب به پست گذاشتنام ادامه بدم..من که واسه نظر پست نمیزارم!همینکه
میدونم تعدادی خواننده هرچند کم،وبمو میخونن بهم
انرژی میدهD:
خلاصه اینکه من حالا حالا ها وَر دلتونم(⌒▽⌒)
امضا:یه دختر شیطون
(پَ نَ پَ امضا:یه کفتر اسکل:|  والا!)


تاریخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 | 08:21 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلام بر شوما!من اومدم!(〜^∇^)〜
(فقط برای آگاهی گفتم)
آقا چند روز بود نت نداشتم!..دیگه خودتون تصور کنید دیگه!
اصلا ادامه اشو‌ نمیتونم بگم!اشک توی چشمام جمع شد!(╥_╥)
خخخ..امروز توی مدرسه داشتم لقمه ی موردعلاقمو 
میخوردم..یه مگس روانپریش صاف اومد رفت توی حلقم!
اصلا اشتهام کور شد!
+ولی خب اتفاقات خنده دار زیادی افتادا 
ولی حسش نیس بگم!شرمنده ها(^~^)
+من عاشق آهنگ وابستگی محسن یگانه ام...هر یه ساعت یه بار،تو اوووج سکوت که همه اهل خاندان رفتن توی افق..یهو داد میزنم وااااااااااای!...بعد که همه زهره ترک شدنو دارن بهم نگاه میکنن ادامه اشو‌ میگم:از این وابستگی.../(^o^)\
یعنیا دیگه خانواده امیدشونو از من بریدن...دیگه کم کم قراره تهش یه زهرخر کره ماری چیزی بشنومD:
تو مدرسه هم همین وضعه ها البته!واااااای از این وابستگی!
لطفا همراه با من تکرار کنید!(⌒_⌒;)
حالا شماهم انجام بدید ولی خب قبلش هماهنگ کرده باشید با فامیلی دوستی چیزی تا شب تو‌خیابون نمونید!
این هم از نصیحت های شیخ مبین به مریدانヽ(*゚ー゚*)ノ
+امشب تولد خاله امههه...پس همه باهم:
این شبی که میگن شب نیس(〜^∇^)〜
اگه‌ شبه مثل اون شب نیست(〜 ̄△ ̄)〜
امشب مثل دیشب نیس(~‾▿‾)~
هیچ شبی مثل امشب نیییس(〜^∇^)〜
واااای از این وابستگی
(این مصراع آخرو واجب بود بگم!)
________________________
بروبچ عزیز،عرضم به حضورتون که(چه لفظ قلم!)تعدادی از رفقای گل گفتن نمیشه نظر گذاشت،قسمت نظرات میاد تهدید میکنه که بگو من ربات نیستم!د بگووو ربات نیستم!!خب راه حل اینه که یدونه همچین با پشت دست بزنید تو دهنش(منظورم اینه تیک بزنید که ربات نیستید تا حالیش شه!!!)که حساب کار دستش بیاد!خخخ..حالا از شوخی گذشته،من توی وب میهن بلاگی های دیگه هم دیدم که توی نظرات،جدیدا این سیستم رباتو گذاشته...یعنی کار من نیست!ببینید اگه بازم نشد که نظر بزارید اونوقت یه جلسه ی دیگه تشکیل میدیدم.با یه صلوات،ختم جلسه رو اعلام میکنمヽ(*゚ー゚*)ノ



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 26 فروردین 1396 | 06:04 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلـام بر همگی(^v^)
خوبید؟سلامتید؟
البته منکه میدونم همه الان در تکاپوی حل کردن مشقاشونن^_*
خخخ..
تعطیلات در حدی زود گذشت که میترسم پلک‌بزنم این دو روزم تموم شهD:والا!
نمیدونم شماهم این حسو دارید یا نه ولی من الان حتی یادم نیست فرم مدرسه ام چه رنگی بود!نکنه فقط من اینطوریم؟؟
چرا من دوشنبه باید برم مدرسه وقتی دو زنگ ریاضی دارم یه زنگ ورزش یه زنگم آزمایشگاه فیزیک؟؟!
تازه با ریاضی که مشکلی ندارم!ولی اون آزمایشگاه فیزیکو کجای دلم بزارم؟ಠ_ಠ 
اصلا از بحث مدرسه بیایم بیرون.اولین سوتی سال ۹۶ اَم ثبت شد^_^
دیروز با خالم و خواهرم توی آشپزخونه بودیم،پنجره هم باز بود.
یهو‌ من چشمم خورد به یه کفتر که روی سیم برق جلوی پنجره نشسته بود!حالا شب قبلش ما داشتیم درباره ی اینکه بعد‌مرگ به چی تبدیل میشیم حرف میزدیم.خواهرمو خالم میگفتن کفتر من میگفتم آفتابه(خلاصه اینکع داشتیم چرت و پرت میگفتیم!)
بعد حالا ما سه تا کلمه امونو کرده بودیم بیرون و یکی یکی صدای کفتر درمیاوردیم تا مارو ببینه!!!(اینم بگم پنجره روبه کوچه پشتی بود‌که پرنده پر نمیزدا)بعد تو اون وضع،پوکر فیس نگاه کردن کبوتر به ما به کنار...یه نفر از اونجا رد شد صدامونو شنید!
خواهرم هول شد پنجره‌رو کوبید اومدیم تو...کفتره هم گرخید رفت!
هیچ وقت اون سر تاسفی که کفتره برای ما تکون دادو یادم نمیره!خخخ
+شاید دوشنبه خیلی روز نابودی باشه اما در عوض‌ سیزده‌‌ بدر سال ۹۸ افتاده سه شنبه،چهارشنبه تعطیل رسمیه،پنج‌شنبه و‌جمعه هم که تعطیل(〜^∇^)〜خلاصه گفتم امیدتونو از دست ندید!
+تازه سه شنبه ی هفته ی بعدم تعطیلهD:



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 12 فروردین 1396 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
بروبچ‌ شاید باورتون نشه ولی توی کرج داره برف میاد^_^


طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : جمعه 4 فروردین 1396 | 02:22 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلـام:)
اومدم که آخرین پست سال 95 رو بزارم^_^ 
آقا همتون کم پیدا شدینا دیگه فکر کنم همتون درگیر خریدای عیدید
و من چقدر شاخم که هنوز لباس عیدم تکمیل نشده خخخ
اصلا آقا وایسید لباس عیدمو تکمیل کنم،اگه‌دیگه اومدم وبتون
البته از حق نگذریم بعضیا میانا...تچکر فراوان دارم از همشون
به عنوان جایزه نفری یه بغل مهمونتون میکنم
(اگه بپرسن چرا لایه اوزون سوراخ شده میگن ۲۰٪ به خاطر آلودگی و‌ ۸۰٪ به خاطر اعتماد به سقف من.اصلا یه‌ وضعی)

آقا نشسته بودم داشتم به حماسه هایی که تو طول سال 95 آفریده بودم فکر میکردم،که با بعضیاشون کمرم خم شد
تصمیم گرفتم سال 96 آدم باشم...البته این تصمیمیه که هرسال میگیرم و‌عملی نمیشه ولی خب طبق عادت تکرارش کردم!
خخخ
از‌چهارشنبه سوری بگم:همگی رفتیم باغ بابابزرگم و همونجا آتیش روشن کردیم.ولی خب امسال ترقه نترکوندیم،همسایه ها جبران کرده بودن!هر لحظه منتظر بودم از این ماشین خاکیای جبهه ظاهر شه!تازه منم جو گرفته بود کم مونده بود سینه خیز برم پیش ملت D:
هیچی دیگه!خلاصه من کلی کنار آتیش سلفی گرفتم.
تازه شامم دلمه برگ مو بوووود!
آخرای شب برگشتیم کرج،توی عظیمیه کنار یه میدون که خلوت بود دیدیم جوونا ریختن وسط دارن میرقصن.خیلی باحال بود.
با آهنگ‌باز منو کاشتی رفتی! خخخ
دیگه از اونجاهم گذشتیمو رفتیم خونه...چهارشنبه سوری خوبی بود:)
+دو روز دیگه سال جدید شروع میشه و من بسی خوشحال بودندی^_^عیدتونو پیشاپیش تبریک میگم و‌امیدوارم امسالتون پر از خنده و شادی زیر سایه ی پدرو مادرتون باشه
به امید خدا سال جدید‌چرت و پرتای بیشتری مینویسم
+آقا عیدی یادتون نره هاD:
+خدافظ سال 95 (^.^)
پ.ن:سال نوتون مبااااارکヽ(^。^)丿



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 28 اسفند 1395 | 03:26 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلام بچه هاا(^.^)
امروز عالی بود!
قرار بود که امروز جشن بگیریم همه ی کلاسا قرار بود سفره هفت سین و غذا و اینا بیارن...
بعد کلاس بغلیو میومدی میدیدی...!تنگ ماهی و سفره هفت سین و کیک بزرگ خامه ای و انواع اقسام غذا و...
کلی خوردن و حال کردن!ಠ_ಠ
و این در حالی بود که کلاس ما فقط یه سماق داشت از سفره هفت سین
یکی از بچه ها هم شانسی سیب آورده بود!!!
همین!
خخخ
البته ناگفته نماند که زنگ آخر کلاس ما رو هوا بود(معلم با نیم ساعت تاخیر اومد)حالا ما تو این نیم ساعت رسما کلاسو نابود کردیم!
از همون زنگ تفریح ،کل کلاس شروع کردیم به خوندن آهنگای جواد!
دو نفر ساز میزدن به وسیله ی زدن روی نیمکت ها...
یه نفرم خواننده بود ماهم همخونی با خواننده...یعنی صدامون سه طبقه ی مدرسه رو داشت میلرزوند...
آهنگامونم:«دختر همسایه شبای تابستون_ساقیا_مست مستم کن_ای یار ای یار_ای دل تو خریداری نداری و...»
خخخ
یه نفرم کنار کلید برق وایساده بود هی چراغ کلاسو روشن خاموش میکرد الکی مثلا پارتی بود!دیگه چیزی نمونده بود چراغ بسوزه!....و اینم بگم که دوتا کلاس چهارم تجربی و ریاضی روبه روی کلاس مائن و استاداشونم مرد بودنو درس تخصصی...
دیگه‌خودتون تصور کنید چقدر صدای ما رو مخشون بوده!
آخرشم ریش سفیدان اومدن به اسکل بازی ما خاتمه دادن!
بعدش معلم دینی اومد درس نداد رفتیم سالن پایین،
درو بستیم.یکی از بچه ها دف آورده بود.اون میزد ما میخوندیم^_^
خلاصه که امروز واقعا خوش گذشتD:
+اونقدر که خوندیم آخرش آهنگ «دختر همسایه» افتاده رو زبونم.هی دو قدم تو خونه راه میرم این آهنگو میخونم قر ریز میام!خخخ
+هوا بارونیه و دو نفره!یکیش منم یکیشم لیوان هات چاکلتم!
تو‌ هوای سرد میچسبه
+آقا مجبورم تا دوشنبه ی هفته ی بعد برم مدرسه!:(
تهدیدمونکردن:| البته فقط شنبه میرما...بعدش دیگه تعطیل و عید و قر و خواب و خوراک و اینا:)
+خدافس~(^з^)-♡



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 04:00 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلاااام سیزده بدرتون مباااارک
(میدونم هنوز زوده ولی من همیشه دوست داشتم متفاوت باشم^_^)
بعله...دیگه عید هم که نزدیکه و ماهم خرذوق
از هفته ی بعد خودمونو تعطیل کردیم یعنی مدرسه پرررر
حالا بهونمون چی بود؟؟
این هفته بچه هارو میبرن اردوی مشهد...اونایی هم که مشهد نمیرن باید میومدن مدرسه که حل تمرین کنن و اینا...
ماهم خیلی شیک و مجلسی قراره بپیچونیم
خخخ از صبح یه قر ریزی در کمرم جیغ میکشد
+فردا امتحان عربی دارم...هیچی نخوندم...باشد که رستگار شومD:
+پست کوتاه گذاشتم چون کلاس داره!مشکلیکه ندارین؟
+از اتاق فرمان اشاره میکنن باید صحنه رو ترک کنم!خدافیظ


تاریخ : یکشنبه 15 اسفند 1395 | 09:28 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلـام بروبچヽ(^。^)丿
جدیدا چه باکلاس شدما دیر به دیر پست میزارمD:
از هفته ی بعد امتحانا رگباری میریزن رو سرمون!
خب یه صلوات عنایت بفرمایید بریم سخن بعدی
چهارشنبه هفته پیش شیمی داشتیم مبحث استوکیومتری!
بعد معلممون یه سوال امتیازی سخت داد گفت سه نفر 
اولی که حل کنن این سوالو یه نمره مثبت میزارم براشون.
حالا ما شروع کردیم حل کردن.هرکی حل میکرد پهن 
میشد روی سر خانم که «خانم درسته؟» و فلان...
طوری که تا دو مین بعد،کوهی از دانش آموز روی سر
خانم تجمع یافته بود
آخرشم معلم عصبانی شد(همینجوریشم عصبیه!)
یه دادی زد بچه ها دنده عقب رفتن سرجاهاشون
معلم گفت دفتراتونو بزارید روی میز من برید 
بشینید.
منم دفتمو گذاشتم...
کلا فقط چهار نفر عین آدم سوالو حل کرده بودن که
یکیشون من بودم و از قضا کامل ترین راه حل مال
من بود(بعله دست کم گرفتین منو)
بعد به دفتر من که رسید،گفت آفرین و اینا بعد دفترو
بلند کرد سمت کلاس تا ببینه مال کیه!
از شانس نگو من ورقه ی پشتیِ دفترم اومده بودم هرچی
گل و بلبل و چشم و شتر و گاو و...کشیده بودم!!
دقیقا هم همون سمتِ دفترمو با یه لبخند ملیح به سمت
کلاس گرفته بود!
حالا منو میگی\(〇_o)/
 منم طی یه جهش،درحالی که بال بال میزدم رفتم
سمت میز معلم و سریع دفترمو گرفتم و به شکل سینه
خیز برگشتم سر جام!ヽ(*゚ー゚*)ノ
حالا مونده بودم خوشحال باشم یا دنبال بیل بگردم که
دوستمو از موزائیکای کف کلاس جدا کنم!(مدیونید اگه‌
فکر کنید‌از خنده در حال گاز زدن کف کلاس بود!)
خلاصه که سوتی خاطره انگیزی بود!!!
+این هفته آزمون قلمچی دارم.خدا بخیر کنه!
+دیشب عین خر زیست خونده بودم ولی امروز
نپرسید!خخخ حالا کافی بود نخونم!!!
+حالا صلوات دومو عنایت بفرمایید پستو ببندیمD:



تاریخ : شنبه 30 بهمن 1395 | 03:20 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
اهم اهم...صدا میاد؟....خــــب!
سلـــااااام بروبـــــچ!عه حالا گریه نکنید درکتون میکنم
یه دو هفته نبودم دلتون تنگ شده
اصلا من خودمم الان اشک شوق توی چشمامه!
(جیغِ لایه ی اوزون دراومد^ــ^)
خب از اتفاقا گزارش بدم...
سه شنبه هفته ی پیش،از صدا و سیما دوربین آورده بودن
مدرسمون با کلی تجهیزات و اینا....و داشتن فیلم میگرفتن!
رسما سوژه بودیما
از دوروز قبلش از مدیر گرفته تا مگس روی تار عنکبوت گوشه ی
دیوار کلاسمون،هـــی سفارش میکردن وقتی صدا و سیما
اومد اون مقنعه های لامصبو بکشید جلو!وگرنه فیلمو پخش
نمیکنن!!...دیگه اون آخرا کار به تهدید کشیده بود!
خب وقتی صدا و سیما اومد...اول بسم الله اومدن دومارو پرت
کردن پایین که یه میز دراااز و صد تا صندلی دورش بود،
و گفتن شما از بوفه ی مدرسه صبحونه بگیرید بشینید بخورید تا صدا
سیما ازتون فیلم بگیره:|
قیافه ی ما در اون لحظه
تازه زنگ بعدش امتحان زیستم داشتیم!!
(زورشون به ما میرسه دیگه-ــ-)
حالا بعد از این فیلم برداری مزخرف،پرتمون کردن توی کلاس!
(بماند که توی طول فیلم برداری،دوربین دقیقا توی حلق من
بود چون سرِ میز نشسته بودم!)
آقا هنوز نشیمنگاهِ مبارکمون(شرمنده)به نیمکت نرسیده بود،
معلم زیستمون توی هوا ورقه هارو پخش کرد گفت امتحان
بدید!
همین که وقت امتحان تموم شد،زنگ خورد و دوباره به لطف
عوامل پرت شدیم توی حیاط و گفتن صف ببندین!!
موقع صف،مدیر هی حرفای فلسفی درباره ی دهه ی فجر میزد
برامون و ماهم پوکر فیس نگاه میکردیم(اخه دوربین داشت
فیلم میگرفت!)
اون وسطم یه چیزی مثل بالگرد که حدودا اندازه ی سرِ من بود
و بهش یه دوربین کوچیک وصل بود،هی بالاسرمون پرواز 
میکرد فیلم میگرفت(صدای مگسم میداد)
حالا صحنه ی جالبش اون وقتی بود که بهمون پرچم ایران دادن
گفتن توی هوا تکون بدین!کلاس ما عالی بود!هرکی توی حال و هوای
خودش بود!یکی درس میخوند،یکی خوراکی میخورد،یکی
خواب بود...البته تعداد زیاد بود ما به چشم نمیومدیم!
از پشت فیلم بردار هم معاون پرورشیمون داشت
بال بال میزد که مقنعه هارو بدید جلو!
یعنی میومدین میدیدین!همه شده بودن عین خواهر بسیجیا:)
بعد از اونم کلــــی اتفاق افتادا!...ولی خستمه حسش نیس
بنویسم دیگه خودتون حدس بزنید بقیه اتفاقارو
+آب و هوای کرج اسکل شده،یه بار برف میاد یه بار بارون میاد
یه بار آفتاب چشمونو درمیاره...اصن یه وضعی!
ولی الان هواش عالیه..!برفی وجود نداره ولی تا مغز استخون 
آدم یخ میزنه!خخخ
+ولی خودمونیم دلم براتون تنگ شده بود
+همین دیگه!خدافظ:)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 03:14 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلـــام عشقتــــون اومـــــد
(بچه ها بریــــد عقب الان اعتماد به سقفم لِهِتون میکنه!)
بالــاخره بعد از چهار هفته ایستادگی و مقاومت درمقابل
ترکش های معلمان گرام و رگبار امتحانــــــــات.......
جنگ تموم شدD:
البته با نتیجه ی:
جبهه ی منه بدبخت=قهوه ای خاکی:|...نیازمندِ یک عدد آفتابه
جبهه ی معلمان=لبخند شیطانی^ـ^
........البته من ترجیح میدم به نتیجه ها فکر نکنم مهم
اینه که الان سالمم خداروشکرD:
(بالـاخره باید یه جوری توجیه کنم دیگه وضعیتو!)
خیلی حَرفه ها تونستم اون همه ترکش رو جاخالی بدم!
ببینم شماها سالمین؟امتحانا که گازتون نگرفتن؟!
خب خداروشکر
جوری نگاه نکنید انگار که خُلم!
قدرمو بدونید شاید این آخرین پستم باشه، از کجا معلوم 
معدلم چند بشه هَــــــــن؟؟؟؟
خخخخ...بچه ها کارنامه امو که گرفتم بهتون خبر میدم
هرکی زنده اس شب بیاد پشت بومِ خونه اش، از اونجا
با چراغ قوه ی گوشیامون به هم علامت بدیمD:
اصلا چرا شلوغش کنیم؟یه کاااارنامه اس دیگه!
توافق نامه ی ایران-آمریکا نیس که!
فوقش یه دو دیقه بعد از فهمیدن نمره ها،فاز غم میگیریم
بعدش میریم تو فاز بندری
والـــا!
راستی کدوماتون کارنامه گرفتین؟نمره نمیخواد بگین فقط
ذکر کنید که وضعیت چیه!
1-در کمال تعجب عالی!
2-قابل قبوله!
3-ریـــــدم!
4-نیازمند آفتابه هستم!
آقا هردلاوری که گزینه ی 4 رو انتخاب میکنه بیاد از
همین تریبون ماچش کنمD:
+از بحث درس و این چیزا بیایم بیرون...
آقا این اهنگ چتر خیس حامد همایونو گوش دادید دیگه؟
از همین تریبون میخوام یه اعترافی بکنم که من اون قسمت
از آهنگ رو که میگه"چــــه شــــاعررررانـــه!" رو 
"کِشـــــااالِ راااانــــه!!!" میشنیدم^ــ^
تازه مدیونید اگه فکر کنید موقع همخونی با آهنگ،این 
قسمتو همون کشال رانه میگفتم!!!!
ای خدا من گوله ی نمکم اصلن زیست توی گوشای منم
جریان داره!
الخخخخ
+قالبمو عوض کردم تا یه ذره دل شما باز شه 
چیه همش قالب تکراری!
به خاطر اون عزیزایی که گفتن همون قالب قبلیه 
خوبه و نمیخواد عوض کنی،حتما یه بار دیگه قالب قبلیو
میزارم پس فکر نکنید بی احترامی کردم:)
+خب دیگه دهنم شامپو صحت تولید کرد 
تا پست بعدی خدا یارو نگهدارتان بَروبَچ:دی



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : چهارشنبه 29 دی 1395 | 01:59 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلــام.
بعــــله میبینم کــــه،جَــــوِ سنگینِ وبلـاگا خبر از
نزدیک بودن کارنامه گرفتن میـــدهD:
خخخ
آقا چرا اینقدر کارنامه رو گنده اش میکنین؟
فوقش اولیای گرام با پا میان تو شکممون بعد از دیدن
نمره های درخشانD:
بالـاخره بازگشت همه به سوی اوست دیگه!
والـا!
+امروز امتحان فیزیک داشتم!
شرح اون لحظات دل انگیز:
با یه لبخند ملیح وارد جلسه شدم.یه جورایی خیالم راحت بود
چون خوب خونده بودم.
نشستم رو صندلیم.برگه ها پخش شد!
با سلام و صلوات خودکارمو در دست گرفتم و شروعیدم!
سوال اول رو شَک داشتم...دومیو شَک داشتم...
اصلا کلِ امتحانو شَک داشتم!!!
واسه همین کم کم رنگ ورقه داشت تغییر میکرد...!
همین که سوالا تموم شد،سریع برگشتم از اول دونه به دونه
سوالا رو توی چک نویس حل کردم و چِک کردم جوابارو!
بعد از چِک کردن فهمیدم که:یه سوالو جا انداخته بودم:|
مُمَیِزِ یکی از عددهارو اشتباه گذاشته بودم و....
و این شد که من تا لحظه ی آخر امتحان داشتم سوال چِک
میکردم و نمرم که ممکن بود بشه 17 الان شد 20!
(البته حدس خودمه ها!احتمالا کامل میشم!)
اصلا بعد امتحان نابود بودما!
فردا هم دفاعی دارم!
بعدش زبان و بعدش هم ازمایشگاه فیزیک!
و از شنبه ی بعدش مدرسه
+راستی از این به بعد ممکنه که آخر هفته ها به وب سر
بزنم.تو روزای خاص،وسط هفته هم میام وب!
خلـاصه اینکه آخر هفته ها به وباتون سر میزنم حتما:)
+بچه ها خاله ی یکی از دوستای مجازیم فوت کرده خیلی
ناراحتم،لطفا اگه میتونید برای شادی روحش فاتحه بخونید



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 25 دی 1395 | 10:32 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلــااام چطورید؟D:
فعال شدم زود زود پست میزارم
راستی بچه ها کسی از شما هست که امتحان 
نگارش داده باشه؟(پایه ی دوم دبیرستان)
من فردا امتحان نگارش دارم نمیدونم دقیقا قراره
چی امتحان بدم
معلممون یه نمونه سوال داد گفت مطالعه کنید تا
بدونید چه تیپ سوالایی میاد توی امتحان...
اما من نمونه سوالو خوندم بدتر گیج شدم!
یعنی خدا فردا رحم کنه با سلام صلوات میخوام برم
امتحان بدم
دعا کنید تو عروسیتون جبران میکنم
پ.ن:خداروشکر بخیر گذشت^ــ^



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : سه شنبه 21 دی 1395 | 08:52 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5