تبلیغات
یــه دخـــتر شــیطـــون^_^

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

خـــآطِــــرآتِ رَنــگـــیِ مَــنـــ :)

جمعه 5 آبان 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

پل مغزی:>

کلمات کلیدی : +چرت نوشت , +اسکلانه نوشت ,


سلیوووم
وااای چقدر شماها عوض شدید! چقدر وبم تغییر کرده!
یادش بخیر انگار همین دیروز بود که داشتم تو وبم چرت و پرت مینوشتم! هعی...چقدر زود دیر میشه! (عینک دودی خود را به چشمش میزند و میان دود ها و در افق های دور محو میشود)
مدیونین اگه فکر کنید کلا دو هفته نبودما:| 
انگار مثلا چند ساله سر نزدم:|
خب بریم سر اصل مطالب!
+یادتونه گفته بودیم که پنج شنبه باید برم مدرسه چون میخوان یه آزمون از مطالبی که تابستون خوندیم بگیرن؟ و شما هم به بدبخت بودنم پی بردید؟ صبح گوشیم زنگ خورد..بیدار نشدم!
گفتم گوربابای آزمون!..کم کم میخواست خرو پفم هم بلند شه که یهو انگار که خدا زده باشه پس کله ام(!) از جام پریدم!
بعد ساعتو که دیدم؛ شیون زنان دوییدم تو دستشویی..
خلاصه با کلی دنگ و فنگ رفتم اونجا..بعد برگشتن میگن آزمون تستیه..نمره منفی داره! دستگاه تصحیحش میکنه!!
منم پوکر به این فکر میکردم که مگه قرار نبود یه آزمون ساده و آبکی باشه؟ :|
هیچی دیگه...با یه لبخند ملیح نشستم و آزمونو دادم..وقتی هم رسیدم خونه مثل لواشک چسبیدم به تختم!
اصلا یه وضعی بود...
+حالا از نتیجه ی آزمون بگم که من نفر اول پایه شدم:)
هم تو اختصاصیا هم تو عمومیا:)
زیست و عربیمم 100 زده بودم
بعله اصلا بعد از دیدن نتیجه دیگه اون مبینای سابق نشدم!
+بعضی وقتا آدم یه کارایی میکنه که وقتی بعدا میشینه فکر میکنه با خودش میگه عجب اسکلی بودما من:|
+رفیقم برگشته میگه پل مغزی توی اسمش پُل داره! کارشم که  تنظیم ترشح اشک و بزاقه! من اینجوری حفظش کردم که پل مغزی اسم یه پُله روی دریایی از اشک و بزاق!
خدایی خلاقیت تو این بشر موج میزنه! 
+اون جدوله که تو صفحه ی ۱۸ زمین شناسی هست..؛ اگه بدونید چه رمزای مزخرفی گذاشتم برای حفظ کردنشون! اصلا نابوده!
+دلم برا همتون تنگ شده بودا ولی:)
+کلی اتفاق افتاده بودا! ولی چون دیر آپ کردم همه رو یادم رفته:|
+تا چرت و پرتی دیگر بدرود^_^


جمعه 21 مهر 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

تشنجم آرزوست:|



زدراست وت یا 
به زبان روسی سلام کردم! الان فقط یه فنجون قهوه و یه روزنامه ی قدیمی و یه صندلی از این گهواره ایا کمه برای شاخ شدنم!
+فردا از اون روزاییه که دوست دارم یه پیانویی شهاب سنگی چیزی سقوت کنه تو اتاقم تا بلکه یه بهونه ای ایجاد شه نرم مدرسه:| 
چهار زنگ اختصاصی داریم..این هیچی! ..شیمی میخواد نتایج امتحان هفته قبلمونو اعلام کنه اینم هیچی:| فیزیک میخواد امتحان بگیره اینم هیچی!...یادتونه گفتم پنج شنبه رفتم مدرسه آزمون دادم؟همون مطالب تابستون!..نتایج اونم احتمالا فردا اعلام کنن:| 
به نظرتون یه صابون بندازم تو دهنم بعد خودمو پرت کنم رو زمینو تشنج کنم؟:| 
+تو کلاس هر آدمی دو سه تا دانش آموز چندش پیدا میشه؛ که دوست داری یه جا تنها گیرشون بیاری تاااا میتونی بزنیشون!
اصلا الانم که بهشون فکر میکنم؛ تمام اعضای بدنم جیغ میزنن و فرار میکنن! چندش الدین چنادش چندش ملوک:|
+خب بروبچ دیگه خود وبلاگمم داره چپ چپ نگاهم میکنه!
از این به بعد احتمالا دیر به دیر پست میزارم:) مثلا یه هفته یه بار شایدم دو هفته یه بار! پس نظراتونم احتمالا همون موقع ثبت میشه و همون موقع هم به وبلاگاتون سر میزنم:)
گوشی الکی وقتمو میگیره! پس اگه دیدین یه مدت خبری نیست بدونید زنده اماD:
پ.ن: تا آخر امشب هستم فعلا:)


پنجشنبه 20 مهر 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

یعنی میشه؟ :)



دیروز جشن جدید الورود ها بود برای دانشجوهای پزشکی:)
خواهرمم اونجا بود^_^ بهشون کتاب اطلس آناتومی نتر رو دادن...که واااقعا به دل من نشست!
البته همه ی کتابای خواهرم به دلم میشینه! جنین شناسی..بافت شناسی..آناتومی..حتی اندیشه اسلامیشون!
یعنی میشه یه روز منم اینارو بگیرم تو دستم؟ :)
یعنی میشه یه روز از خواب بیدار شم و برای خوندن درسی مثل آناتومی برم کتابخونه؟ :)
یعنی میشه یه روزی منم مثل خواهرم یه "دانشجوی پزشکی" بشم؟ :)
پ.ن: پزشکیم آرزوست! ^_^
پ.ن۲: چرا همه یهو غیبشون زده؟:| فکر کنم باید "برای خودم نظر گذاشتن" رو شروع کنم تا حداقل فکر کنم یکی پستامو میخونه:|


جمعه 14 مهر 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

تولدی دیگرD:

کلمات کلیدی : تولد نوشت , ذوق مرگ نوشت ,


و امروز...وبم دوساله شد:)


چهارشنبه 12 مهر 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

بارون

کلمات کلیدی : حس خوب:) , خوشحال نوشت , پوکر نوشت ,


حس خوب یعنی همین که الان داره بارون میباره:)
بعله بالاخره بارون هم بارید..آخه چقدر این بارون عشق منه
دقیقا الان جلوی پنجره نشستم..صدای رعد و برق و هوای ابری و بوی خنکی و خیسی خاک:) 
لامصب هوا خیلی دو نفره اس! منو کتاب درسم!
تو این هوا درس خوندن میچسبه!
+تنها چیزی که میتونه به حس و حال خوب الانم گند بزنه اینه که فردا باس برم مدرسه:| چرا؟ :| چون یه آزمون داریم که کل مطالبی که تو تابستون بهمون یاد دادنو پوشش میده:|
+بیخیال فردااا..بیخیال فرداااا


یکشنبه 9 مهر 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

کوروش کبیر:|

کلمات کلیدی : #فانتزی نوشت #چرت نوشت ,


سلام عشقولک های من
چی شده کم پیدایین همه اتون دارید درس میخونید نه؟
خب کلی حرف دارم براتون! (گردنش را به طرفین تکان داده؛ لبخند شیطانی ای میزند و با ذکر یک عدد "بسم الله" چرت و پرت نویسی را شروع میکند!!)
+اول از همه بهتون تسلیت بگم ایام محرم رو(من یکم دیر لود شدم!) این دو سه روز اونقدر که شربت و چایی خوردم ترکیدم:|
ولی وایسا بعد از اینکه دانشگاه رفتم؛ منم میام از این لیوانایی که محتوی شیرکاکائوی داغه پخش میکنم تا همه از پشت سرم بگن: خدا قبول کنه چه جوانک خوب و بافکری بود^_^
آخه همه چایی میدن! خو چایی تو خونه هر مسلمونی هست! از این شیرکاکائوهای داغ بدید هوا هم سرده میچسبه:)
یا مثلا از این شربتای دارچین و زعفرون!!
حالا یه سال آدرس میدم همه اتون بیاید شیرکاکائو بگیریدD:
+از خواهرم براتون بگم که یه استاد دارن فامیلیش کبیره! حالا حدس بزنید اسمش چیه؟! بعله "کوروش!!!" ینی میشه کوروش کبیر! اصلا من محو استعداد و خلاقیت پدر و مادرش شدم!
به قول خواهرم کاش منم یه بچه داشتم فامیلیش نادری بود..و من اسمشو میزاشتم "کلوچه!" D:
+خدارو شکر شنبه گذشت!! چون ما شنبه ها چهار تا اختصاصی داریم:| مخمون به فنا میره!
+چرااااا بارون نمیااااد؟ تا ته استخونامون یخ زد! خو آسمون چند تا تف کنه بهمون به اونم راضیما:| (مبینای قانع!)
+کلی کتاب و فیلم و... یادداشت کردم تا توی یه فرصت مناسب همه اشونو ببینم و بخونم..ولی انگار حالا حالاها نمیخواد اون فرصت پیش بیاد! 
میدونی چیه..یه فانتزی ای که دارم اینه که یه کلبه ی چوبی تو عمق یه جنگل سرسبز داشته باشم که کنارش یه رودخونه ی خوشگل در جریانه..که از روش هم یه پل چوبی رد میشه..بعد من اونجا تنها باشمو..یه کتاب بردارم..مثلا غرور و تعصب! یا کتاب چشمهایش! کلا هر چی..یه لیوان قهوه هم بردارم..برم بشینم روی اون پل و پاهامو آویزون کنم..برم تو عمق کتاب..لیوان قهوه ام هم که ازش بخار بلند میشه کنارمه..یه پتو هم پیچیدم دور خودم...وااااای خدا اصلا سلولای بدنم به وجد اومدن^_^
اگه هوا هم ابری باشه که دیگه هیچی^_^
(اصلا تا حالا دیده بودید من انقدر رمانتیک باشم؟ :| )
+میگما..چطوره که اسم وبلاگمو عوض کنم؟ یه چیز آبرومندانه تر بزارم D: یا همین خوبه؟
+برنامه ام اینه که یکی دو ساعت بعد؛ یه کاپوچینوی دبش برای خودم درست کنم..شایدم یه شیرینی یا حلوا کنارش برداشتم! 
بعد بشینم یه گوشه و عین آدم درسمو بخونم:)
+امشب شام غریبانه...براتون دعا میکنم...هر کی تونست برای منم دعا کنه:)
 پ.ن: قالب وبو عوض کردم تا حال و هوای پاییزی بگیره^^
پاییز دوست^_^


جمعه 24 شهریور 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

مرا خوشحالیست بسی:)

کلمات کلیدی : #مرا خوشحالیست بسی #خواهر جآن #پزشکیم آرزوست ,


وای که امروز چه روز خوبیهههه!^-^
ما چون کرج زندگی میکنیم؛ امشب اولین بار بود که داشتیم میرفتیم پل طبیعت...وقتی رسیدیم اونجا تا خواستیم یه شام از گلومون بره پایین..یهو خواهرم سرشو از گوشیش آورد بیرون و با خوشحالی بهمون نگاه کرد! منم با خودم فکر کردم باز این یه کاری کرده!..خدا رحم کنه!
هیچی نگفت فقط گوشیو تقریبا شوت کرد رو سر ما :| 
..ما هم به شکل پوکری گوشیشو نگاه کردیم...نگو نتایج نهایی کنکور سراسری اومده و خواهرم پزشکی کرج قبول شدددده!
حالا شما منو تصور کنید! اونهمه آدم اونجا حضور داشتن..نه میتونستم جیغ بزنم..نه میتونستم برقصم..نه میتونستم گاز اشک آور هل بدم(اینم یه جور خوشحالیه دیه)...منم دیدم هیچکاری از دستم برنمیاد؛ زارت زدم زیر گریه! البته جلوی صورتمو گرفته بودم کسی نبینه! تا حالا اینقدر موقع گریه کردن خوشحال نبودم!
البته خانواده ی گرام در اون لحظه ی دل انگیز داشتن فریاد خوشحالی به سر میدادن و خواهرم را در بغل خود میچلاندند و تبریک میگفتند..منم نقش علف داشتم!
البته من یکم دیر لود شدم! واقعا یه لحظه فکر کردم خودم پزشکیو قبول شدم!..از طرفی من فکر میکردم خواهرم راه دور قبول میشه ولی حالا دیگه تا ابد ور دلمه!^_^
خواهری تو که این متنو نمیخونی اما از صمیم قلبم بهت تبریک میگم! من تا حالا نشده بود از خوشحالی زیاد گریه ام بگیره که اونم امشب به وقوع پیوست!..چقدر پل طبیعت برامون خاطره انگیز شد..! :)
+راستی از همین تریبون بگم که تو از همون اولم پزشک بودی آبجی جونم...کنکور بهونه بود!
+به امید روزی که منم همینطوری باعث خوشحالی و افتخار خانواده ام شم...به امید روزی که منم به هدفم برسم:)
+خوشم امشب خوشممم..زبون ازش قاصره..ساقیا کاری کن امشبو یادم نرررره


سه شنبه 21 شهریور 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

شبه الدین شانس الملوک:|

کلمات کلیدی : #اسکلانه نوشت , #شبه الدین شانس الملوک ,


..بر طبل شادانه بکوب!( حالا یه چیز گفتم دیه!) که من آمده ام وای وای! چه دلنواز اومدم اما با نااااز اومدم! ^_^
اندر احوالات بنده در این چند روز:
وی پس از بازگشت از سفر؛ مشاهده کردندی که تابستان در حال تمام شدن بودندی و در حالی که بر سر خود میکوبندی؛ سعی در جمع بندی دروس میکردندی! D:
تو چند جمله خلاصه کردم خاطراتو! ^-^
+فاجعه ی واقعی اینجاست که مهدی جهانی اولین کنسرتشو گذاشته بود و من نتونستم بررررم! چرا؟ چون دیر فهمیدم کنسرت گذاشته! :| این ملت ماهم یه جوری یورش بردن و بلیت خریدن که تو یه ربع بلیتا تموم شده! من اگه شانس داشتم؛ لقبم شبه بز نبود! شبه الدین شانس الملک بود!(کلمه ابداع کردم!)
+نصفه شبی..چشمام از خواب باز نمیشه..رو تختم مثل سفره پهن شدم..بعد ذهنم درگیره اینه که زرافه که هم کره هم کوره هم لال؛ به چه امیدی زندگی میکنه؟ چطوری لامصب؟(یک عدد ذهن درگیر و اسکل^-^)
+راستی خدایی اعضای بدنم توی اون دنیا میخوان علیه من شهادت بدن که آخرش تو آتیش بسوزن؟ بعله...اعضای بدنم هم اسکلن:|
+اگه خوابم نمیومد حرفای بیشتری میگفتم ولی خب چشمامو با چسب باز نگه داشتم! برم بخوابم که کلی کار دارم(بعله من سرم شلوغه! آی ام شاااخ! آی ام لاکچری!)D:
+اگه میبینید کم پست میزارم یا به وبلاگاتون کم سر میزنم یا نظرارو دیر جواب میدم ؛به خاطر همین سنگینی درسا و این چیزاس! این پستو گذاشتم بدونید زنده امD: سعی میکنم زود زود پست بزارم:)
+بدرود...


جمعه 3 شهریور 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

ما که دعوا نداریم^_^



یا حبیبی سلاااام!
الان به راحتی قابلیت خط خطی کردن وبلاگمو دارم نه که خیلی وقته پست نزاشتم شاخ شدم!
+اندر مسافرت به سر میبریم! حالا مسافرت که میگم فکر نکنید پاریسی نیویورکی جایی رفتیما! در واقع ما از جایی که پر از ماشین و دوده؛ رفتیم به جایی که پر از الاغ و علفه!(ینی همون شهرستان خودمون! حالا الاغم که نه ولی خب دیه!)..اصلا در حال حاضر بوی یونجه و علف خیلی دلنشین تر از بوی کتاب تسته! البته فعلا! یه هفته دیگه میشینم از دوری کتابام شیون میکنم!
+فردا یه مراسم محلی داریم..یه چیزی مثل همون نامزدیه که توی تالار میگیرن..دیگه خودتون الان قیافه امو تصور کنید! از صبح با حالت شیطنت آمیز به همه نگاه میکنم و تو ذهنم دارم برنامه میریزم که تو مراسم دقیقا چجوری برقصم که هم انرژیم تخلیه شه..که میدونم نمیشه! هم آبروی نداشته ام جلو اینا نره!..اصلا بیخیال آبرو بابا! خوشی رو عشق است!
اصلا من همین الانشم دارم با آهنگ قر میدم..دیگه فردا رو خدا رحم کنه! یکی باید شخصا منو از برق بکشه!
+قبلا اگه به خاطر نمره ی کامل درس میخوندم،الان دیگه کاملا دارم با علاقه درس میخونم..درس خوندن خیلی اگور پگوریه نمیدونم چرا بعضیا خوششون نمیاد!(بعله اگور پگوریه)
+اومدنی با قطار کوپه ای اومدیم بسی خوش گذشت..کلی کارای اسکل وار و خنده دار انجام دادیم که واااقعا دیگه حسش نیست اونارو بتعریفم!!
+جدیدا حرص هرکیو که درمیارم و اون شخص میخواد جفت پا بیاد تو حلقم؛ سریع میرم رو کانال شماعی زاده:"ما که دعوا نداااریم..ما که دعوااا نداریم" (با ریتم بخونید)
+تا حالا به قسمت عنوان آخرین پستای گوشه ی وب نگاه کردین؟لامصب این چه عنواناییه؟


شنبه 14 مرداد 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

آهوی دشت زنگاری:)



جیییییغ!(~‾▿‾)~
چطورید فرزندان من؟
دلم برای خودم پوکیده بود!
آره من خیلی وقتا دلم برای خودم تنگ میشه..تازه گاهی اوقات از دوری خودم گریه هم میکنم!( در این حدم اسکل نیستما)
یه مدت نبووودم فضای مجازی سوت و کور بود!
خب دیگه سکوت کافیس!
اهم اهم..آهووووی دشت زنگاررری
آهوی دشت زنگااااری
تویی که میگی دوستم داری
میری و سراغم نمیای
به کی منو اینجا میسپاری؟
خخخ..بعله من تا یه آهنگ تو پُستم نخونم منتشرش نمیکنم! خواننده ی درونمون فعاله بسی..
+لامصب از فردا مدرسه ام شروع میشه! البته از دو‌هفته پیش شروع شده ها! من دیر لود شدم
+آقا از این به بعد ممکنه دیر به دیر پست بزارم یهو فکر نکنید من وبو ول کردم رفتم یا رمز ورودیمو فراموش کردم یا به فنا رفتم یا....خلاصه من حالا حالاها هستمD: و بودم خواهد!
عه...ببخشید منظورم خواهم بود ،بود(^.^)
+هر بار این درررو محکم نبند نرو..این چشمای ترررو نکن تو بدترو(خطاب به تابستون عزیز) دقت کردید گیر دادم به این آهنگه؟(∩_∩)


یکشنبه 1 مرداد 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

قر بدید:)))



امروز از یخچال بطری آبو برداشتم، همین که درو بستم یخچالمون داد زد:هربار این درررو محکم نبند نرووو:|
اصلا شرمنده شدم پیشش..
+یه جا خوندم نوشته بود که رقصیدن تا میزان 75 درصد از زوال عقل و اختلالات مغزی و دچار شدن به فراموشی جلوگیری میکنه..یعنی آقا تاااا میتونید برقصیدا..طوری برقصید که کیموس معدتون دو دستی بزنه تو سرش!(نصیحت کردنم هم نابوده!)
+داشتیم با ماشین از کنار یه خونه ویلایی که خیلی نقلی و ناز بود رد میشدیم که خواهرم برگشت گفت:«فانتزیم اینه که تو آمریکا زندگی کنم و بعد یهو بهم زنگ بزنن بگن این خونه ویلایی از فلانی به شما ارث رسیده..بعد منم برگردم ایران و هی بگم که وااای چقدر ایران عوض شده و این حرفا...خلاصه بگم که خواهرمم فانتزیاش مثل من نابوده!فکر نکنید فقط من اینجوریما!البته واسه خواهرم یکم عاقلانه تره! مثل من نیست که!خخخ(^.^)
+یه بار با خالم و خواهرم نشسته بودیم..یهو خالم یه آهنگ پلی کرد(آهنگ امید دل من کجایی از سالار عقیلی) اولای آهنگ مثل همون آهنگایی بود که توی رستوران سنتیا میزدن..ما هم که غذا دوووست:) دیگه طوری قوه تخیلمون قوی بود که بوی کبابو حس کردیم! حتی خواهرم گفت دیگه الاناس که بادگلوی(بعله من آروغو سانسور کردم)پیاز هم بزنیم!(ما یکم چندشناک رویاپردازی میکنیم شما توجه نکن)
+تو خونه مثل این اسکلا یهو صدامو کلفت کردمو بلند شروع کردم به خوندن:«گلاااارو آب میدم!..دوباره خواب دیدم..که داری میای..رو در و دیوااار نوشتم!دلی که جا گذاشتم..با خودت بیار»..بعد دیدم مامانم داره نگاهم میکنه، یه لبخند دندون نما زدم  و به مسخره گفتم:«مامان میبینی صدام چقدر پتانسیل خواننده شدنو داره؟»..مامانم یه جوووری پوکر نگاهم کرد که اصلا دیگه من اون مبینای سابق نشدم!
+آقا خدایی تصور شما از من چیه؟..یک عدد آدم اسکل:| 
+خب دیگه دارم شور جغد بودنو درمیارم!برم بخوابم که فردا باید درس بخونم..یادتون نره قر بدیدا..(∩_∩)


سه شنبه 20 تیر 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

دست بزن دست بزن:)



 دست بزن دست بزن(〜^∇^)〜
سر خوش و سر مست بزن(~‾▿‾)~
تا نفست هست بزن~(^з^)-☆
بعله باز من اومدم:) یعنی تو‌ یه دستم گوشیه، تو اونیکی دستم آفتابه..آخه یه آدم چطوری اینقدر عن یه آهنگو درمیاره؟:| خودمم در عجبم!..خب من در کِل کشیدن مهارت دارم..من کِل میکشم،
یکی از عزیزان سوت بلبلی بزنه، بقیه هم دست بزنن!
بعله نکته ی ظریفی که‌باید بهش توجه کرد اینه که ما صدای همو نمیشنویم...ولی با قلبمون ارتباط برقرار میکنیم( او مای گاد! چقدر شاخ و باکلاس!
لی لی لی لی نور تویی شیشه تویی
برگ تویی ریشه تویی
من علفم من چمنم من نه منم نه من منم!
منمو ننم ننمو منم!
عه باز ریدم تو آهنگ:|
اصلا بیخی آهنگ بریم صفحه بعدیD:
+بابا یه جوری هوا گرمه که خوده گرمه اینقدر هوا نیس!
چه وضعشه آخه..امروز رفته بودم کتابخونه، طوری گرم بود که اون آخرا داشتم به صورت همه اونایی که دور و برم درس میخوندن زل میزدم..یه لبخندم از اینایی که تو فیلما قبل به رحمت ایزدی رفتن ،میزنن زده بودم!..فکر کنم صورتم نورانی هم شده بود..کم کم داشت عمل تصعید و بخار شدنم صورت میگرفت که مادر گرام اومد دنبالم و منو از اون وضع نجات داد!
اینه که هنوزم در خدمتم!
الانم کولر نشسته بغل دستم..من میگم اون مینویسه!
+فکر کنم حدس میزنید که از گرمای زیاد، نمیدونم دارم چی میگم..که تبریک میگم..شما درست حدس زدید(^~^)
+به نظرتون اگه بخوام بین حموم رفتن و‌ تست زدن یکیشو انتخاب کنم ،دوش آب سرد بگیرم یا گرم؟ಠ_ಠ
خخخ..


پنجشنبه 15 تیر 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

عنوان ندارم ناموسا^_^



ریاضیا و انسانیا کنکور دادندیヽ(*゚ー゚*)ノ
امیدوارم همشون راضی بوده باشنD:
راحت شدن از شر استرس و درس خوندن برای کنکور^_^
خواهر منم فردا راحت میشه..کنکور تجربیا فرداس..
خدا جونم..قربون اون کرمت..خواهرم به اندازه کافی به فنا رفت تو این سال کنکور لطفا کمکش کن با بهترین نتیجه..با نتیجه ای که خودش میخواد راحت شه..
دوستان لطفا اگه میتونید شما هم یه دعا براش بکنید که سر کنکور استرس نگیره بتونه هرچی اطلاعات داره رو برگه خالی کنه..ازتون ممنونم..تو عروسیتون جبران میکنم


یکشنبه 11 تیر 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

گرمهههه!



همین دو دیقه پیش، یه جلسه ی فوری با «خودم!» برگزار کردم و قرار شد که به دلیل باکلاسی و صرفه جویی در زمان، دیگه اول پستام «سلام» ننویسم!(^.^)
حالا یکی نیس بگه مگه یه سلام چقدر وقتتو میگیره!
عاقا بیخی حسش نیس ما حرفای مهم تری داریم!
امروز بعد از ظهر خونه تنها بودم..منم از فرصت استفاده کردم و آهنگای شاد جدیدی که دان کرده بودمو گذاشتمو قرررر دادم:)
قر دادن عمل پسندیده ایست..! سرطان زا هم هس تازه!(∩_∩)
+من صبحا که از خواب بیدار میشم،وقتی خودمو توی آینه میبینم رسما میرینم به خودم!!آینه هم میشکنه! ..چطوری تو این فیلما با آرایش و‌موهای حالت دار بیدار میشن لعنتی؟
فکر کنم یه عذرخواهی به اهل خانه بدهکارم بابت اینکه صبحشونو با قیافه ی نابود بنده آغاز مینمایند!
+آخه کدوم اسکلی مثل من، وقتی که از گرما در حال به فنا رفتنه، دو سه لیوان چایی میخوره؟:| دیگه از گرما رو به موت بودم که دیدم مخترع کولر نشسته بغل دستم و داره میزنه تو سرش که چرا کولرو‌ روشن نمیکنم!!..منم مثل اسکلا تازه یادم افتاد کولر داریم:|
بلند‌ شدم کولرو‌ زدم...ولی چه حااالی دادD:
+گشنمههه...ولی کی حوصله داره تا آشپزخونه بره؟!
اگه یه عزیز جانی بیاد یه چیزی اختراع کنه که باهاش بشه از اینترنت غذا دانلود کرد، دیگه هیچ آرزویی نخواهم داشت:)
+دلم شماااال میخواد!..ولی به دلیل کنکور خواهر عزیز جان، فعلا نه مسافرت میشه بریم نه دور دور!
جمعه ی این هفته کنکور داره..یک‌عدد دعا هم براش بکنید لدفا..از جوونیت خیر ببینی مادرD:
+میخوام از شنبه ی هفته ی بعد بشینم عین اسکلا درس بخونم!خخخ
+ولی از نظرم آدم خلاق باید باشه! مثلا من یک عدد وب دیدم که دقیقا بعضی از نوشته های اسکلانه ی منو کپی کرده گذاشته تو پستاش! آقا نکنید این کارو زشته! حالا منکه بهش چیزی نگفتم،ولی خب فکر کنم وقتی آدم پستاشو با حرفای خودش بنویسه شیرین تر باشه:))) 
+تابستانتان را بترکونیدD: بدرود..


چهارشنبه 31 خرداد 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

فانتزیای نابود



سلاااام:)
وااای امروز صبح اوونقدر خوب از خواب بیدار شدم!!
عین خرررس خوابیده بودم یعنی داعش هم نمیتونست بیدارم کنه!!  یهو وسط خواب دیدم یه تیکه انبه رفت تو حلقم!
چشمامو باز کردم دیدم مامانمه.
(البته لطیف تر بودا! با چنگال به شکل رمانتیکی میوه داد بهم)
منم مثل بز هنگ کرده بودم و در حال لود شدن
ولی یعنی تا حالا یه میوه ایییییینقدر به من نچسبیده بودا..
از طرفی انبه رو همینجوریشم میدوس!
خلاصه منکه تا یک ظهر میخوابم،ایندفعه ده صبح به لطف مامانم بیدار شدم(قربونش برم من)
ولی خب در عوض همینکه ناهارو خوردم،از سر سفره به زور جمعم کردن!داشت خوابم میبرد! رفتم عین تُف چسبیدم به تختم و خوابیدم..ولی یه خوابی کاااملا برعکس خواب صبح:|
وسط خوابم یکی آیفون میزد..تلفن زنگ میخورد..زنگ درو میزدن هیچکس نبود درو باز کنه..داعش حمله کرده بود!
تازه یه خوابم دیدم که کوسه ها دنبالم کرده بودن:|
اصلا یه وضعی!!!
+پسرداییم که حدودا دو سه ماهشه داره میاد کرررج
یعنی از ذوق میخوام عربده بکشم..آخه به خاطر امتحانا خیلی وقت بود ندیده بودمش..میخوام بگیرمش بغلم،لپشو کامل بکشم تو دهنم بعد که کاملا تُفی شد ولش کنم!
(مبینای چندش)
فکر کنم بغلش نکنم سنگین ترم!
+آقا دیروز کلی درس خوندم..یَک حالی داد..یَک حااالی داد اون نیم چُرتی که وسط فیزیک زدمD: 
+یکی از فانتزیام اینه که،وقتی کنکور دادم،یه‌ماه بعد یهو تلفن خونه امون زنگ بزنه..بعد خواهرم جواب بده و اونا هم سراغمو بگیرن..خواهرمم بگه:«من خواهرشم بفرمایید!»
(تو این زمان من توی دستشویی دارم به آینده ام فکر میکنم!)
بعد اونا بگن:«تبریک میگیم،خواهر شما جزو رتبه های تک رقمی کنکور تجربی شدن!!»
بعد خواهرمم بلافاصله بگه:«اشتباه گرفتید آقا»
بعد زارت تلفنو قطع کنه:| 
بعد اونا دوباره زنگ بزنن بگن که اون آینده ی کشوره و خلاصه پپسی باز کنن..
منم از دستشویی میپرم میام بیرون و این حرفارو میشنوم..
بعد همینکه میخوام خوشحالی کنم از خواب میپرم:|
+یکی دیگه از فانتزیام اینه که وقتی دکتر شدم،از اتاق عمل بیام بیرون..بعد یه ایل آدم یورش میارن سمتم و میگن:«خانم دکتر دستم به مقنعه اتون..خبرای خوب بدید!»
منم سرمو بندازم پایین و خودمو متاسف نشون بدم..حالا با این عکس العمل من چند نفر شاید اون وسط غش و تشنج کنن که امیدوارم این اتفاق نیفته!بعدشم با یه لبخند دندون نما بی مقدمه بگم:«بیمار از من و شما هم سالم تره! اصلا نگران نباشید!»
و بعد در حالی که همراهای بیمار دارن از خوشحالی هلیکوپتری میزنن،منم بین دود ها و صحنه ی آهسته برم تو افق محو شم!

+فانتزیام نابوده ولی نیتم خیرهD:



( تعداد کل صفحات: 6 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]