پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

خـــآطِــــرآتِ رَنــگـــیِ مَــنـــ :)

شنبه 15 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

مطلب رمز دار : برای فی فی:)



این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


جمعه 14 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

منه هیجان زده:)

کلمات کلیدی : #TUMS , #شفیعی کدکنی , #من و فانتزی هآم:) ,


«به کجا چنین شتابان؟»
گون از نسیم پرسید
- دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
- به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم
- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران
برسان سلام ما را

/شفیعی کدکنی/


آخ که من چقدر این شعرو دوست دارم:)
و چقدر خوشحالم...
که دیدن شاعر این شعر از نزدیک قراره زودتر از چیزی که فکرشو میکردم نصیبم بشه!
یادتونه گفته بودم که من اگه به خاطر پزشکی هم نباشه، باید به خاطر دیدن آقای شفیعی کدکنی دانشگاه تهران قبول شم؟!
چون توی دانشکده ادبیات درس میده.(بالاخره اینم یه جور فانتزیه دیگه!
)
حالا چه چیزی بهتر از اینکه یک شنبه قراره مارو ببرن تهران برای بازدید از دانشکده های دانشگاه تهران؟! اللخصوص دانشکده پزشکیش!

زیر سایه ی معلم گرامی ادبیاتمون خانم ف.ر که این اردو رو برامون مهیا کرده.
چقدر من عاشق این بشرم آخه!

خیلی هیجان زده ام!
اعصاب سمپاتیکم انگار بیش فعال شدن...و حس میکنم روی اَبرام!
احتمالا این هیجانم باید ناشی از دیدن دانشکده پزشکیش باشه!
هرچند که من با وجودی که اونجارو ندیدم اما حتی شکل سالن امتحاناتشم میدونم!
 اونقدر که تو زمان بیکاری توی اینترنت گشتم و عکساشو پیدا کردم.
اصلا از کجا معلوم؟!..شاید نتونستم دانشگاه تهران قبول شم!شاید فقط یه رویا باشه...
ولی خب این دلیل نمیشه که با دیدنش هیجان زده نشم دیگه! نه؟ :)
من حتی اگه پزشکی شهرستان هم قبول شم باز خوشحال میشم! دیگه تهران باشه که چه بهتر!
حالا بیخیال کنکورِ من!
برگردیم به بحث قبل!
اصلا ببینم اون روز شفیعی کدکنی اونجا هست یا نه؟!
فرض کن بریم ببینیم اونروز روز کاریش نبوده!

ههههه!

+نمیدونم تا یکشنبه اصلا اینترنتی واسم میمونه که بیام اتفاقات اردو رو تعریف کنم یا نه؟!
+نتایج نظرسنجی رو به زودی برای کسایی که کنجکاو بودن خواهم گذاشت!
فعلا ۴۲ نفر نظر دادن. به ۵۰ برسه بعد:))
نتایجش جالبه


پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

من پای تخته!

کلمات کلیدی : #من و شیمی جآن ,


فکر کنم قبلا درباره ی معلم شیمیمون گفته بودم!
یه معلم با اخلاق جدی ولی ذات مهربون..اما امان از وقتی که عصبانی بشه! ..
روی صاف نشستن و حرف نزدن بچه ها حین درس دادنش خیلی حساسه!
۳۰ سال هم سابقه ی تدریس داره یعنی مادر علم شیمیه!
درس دادنشم که توپ!
ولی خب سرکلاسش صدای بال زدن مگس هم نمیاد اینقدر که جو سنگینه!
اما به موقعش مهربون و بذله گو هم هست!
از ظاهرش بگم که توپُره! پوست سفید و تقریبا بدون چین و چروک...چشمای سبز و رگه های عسلی!! سگ داره اصلا چشماش!! و لب های باریک و دماغ متوسط.
اکثر وقت ها هم یه مانتوی سبز گشاد میپوشه که با چشماش ست شه!!
همه ی اینارو گفتم تا بتونم خاطره امو تعریف کنم!
هفته ی پیش روز شنبه بود..و زنگ دوم شیمی داشتیم..
مثل همیشه با یه نیمچه لبخند و پرانرژی وارد کلاس شد..
همه عین تیرچراغ برق برپا دادیم و ایستادیم!
خلاصه بعد از گذشت یه ربع؛ تصمیم گرفت تمرین های دوره ای فصل ۳ رو حل کنه..
برگشت زل زد تو چشمای من..فامیلیمو صدا زد و گفت تو پاشو برو پای تخته..
گویا میخواست تمام تمرینارو من حل کنم!
منم کلا میدونید دیگه..عاشق درسم هستم! تمرینارم بلد بودم و مشکل نداشتم..اما من به شخصه از پای تخته رفتن متنفرم! سر کلاس های ریاضی و فیزیک هم؛ اگه حتی راه حل یه مسئله رو بدونم، بازم خودمو میزنم به اون راه و برای رفتن به پای تخته و حل اون مسئله داوطلب نمیشم!
اما به این که نمیتونستم نه بگم!
خلاصه بلند شدم رفتم پای تخته..
همه چی داشت خوب پیش میرفت ظاهرا!..تا اینکه رسیدیم به یکی از مسئله های چند قسمتی که توی یکی از سوالا، گفته بود«نیروی بین مولکولی این ترکیب از چه نوعیه؟»..
خب جواب میشد واندوالسی! 
قبل از اینکه جواب بدم این سوالو؛ معلم داشت به سوال یکی از بچه ها جواب میداد..منم مثل مترسک و به شکل پوکری پای تخته منتظر وایساده بودم..
در همین حین؛ دو سه تا از بچه ها یواشکی پرسیدن که«مبینا جواب سوال چی میشه؟!»
منم با قاطعیت میگفتم«واندروالسی!»
تا اینکه یهو معلم برگشت سمتمو با جدیَت بهم نگاه کرد و گفت«خب زیبارو!(تیکه کلامشه!) جواب سوال چی میشه؟!»
آقا منم مثل سنجابی که یادش رفته غذاشو کجا قایم کرده زل زدم بهش!..چند بار دهنم مثل ماهی باز و بسته شد تا جوابو بگم اما لامصب هررکاری کردم اون کلمه ی «واندروالسی» رو به کل یادم رفته بود!!
باورم نمیشد اصلا!دیگه نمیدونم از هول شدن بود یا چی..!
خنده ام گرفت! با خنده و صادقانه گفتم:«خانم شرمنده! اینطوری نگاهم کردید یادم رفت!»
بچه ها هم که انگار کاملا درک میکردن و فقط منتظر یه فرصت بودن، بلند زدن زیر خنده! یعنی کلاس رفت رو هوا!
خود معلم داشت صندلیشو از خنده گاز میزد!
تا حالا همچین تجربه ای نداشتم!
که برم پای تخته و هول بشم و جوابو یادم بره در حالی که چند ثانیه قبلش داشتم جوابو به بچه ها میگفتم!!
موجبات خنده ی بقیه رو فراهم کردیم دیگه..
دیگه بعد از اون موقع حل بقیه ی سوالا همش یه لبخند رو لبم بود و به زور جلوی خودمو میگرفتم تا نخندم!
خدایا این شادی هارو از ما نگیر!
+چقدر طولانی شد! شرمنده!


سه شنبه 11 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

اندر احوالات آرزوها:)



روی جلد کتاب آناتومی خواهرم اومده اسم مترجمارو نوشته..
مثلا نوشته دکتر فلانی...بعد زیرش نوشته سرگروه گروه آناتومی دانشگاه تهران! 
بعد نوشته دکتر فلانی...زیرشم نوشته استادیار دانشگاه تهران.
اونجاییش خوبه که یهو یکی از اسما واست آشنا میاد که زیرش نوشته دانشجوی علوم پزشکی دانشگاه تهران...و بعد یهو یادت میفته که عههه این همون رتبه تک رقمی فلان سال نیست؟! 
خیلی خوبه اصلا:)
ینی میشه یه روز منم بشم یکی از مترجمای این کتاب؟!..مثلا اسممو بنویسه...زیرشم نوشته باشه دانشجوی علوم پزشکی فلان جا(∩_∩)
(با حالت ذوق مرگی به افق زل میزند!)


یکشنبه 9 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

فک و فامیله ما داریم؟!

کلمات کلیدی : #درد و دل , #عصبی نوشت ,


#پست_موقت
آدم پدر و مادرش تک فرزند باشن بهتر از اینه که یه فامیل داغون داشته باشه! والاع!
اسیر شدیما از دست ایناಠ_ಠ
اگه فامیلی دارید که از صمیم قلب به فکرتونه و خیرتونو میخواد و هیچ وقت گند نمیزنه به اعصابتون؛ خداروشکر کنید! نصیب هرکسی نمیشه:|
(با حرص تایپ میکند!)


جمعه 7 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

خر شرک!

کلمات کلیدی : #بازگشتی سه باره! , #غصه را شادی کنم:) ,


(لبخند دندان نمایی میزند و شروع به تایپ میکند!)
خب سلآم!
اونجوری نگاهم نکنید!
اینترنت نداشتم!
(و قیافه اش را مانند خَرِ شِرِک مظلوم میکند!)
+چطوری دلتون میاد به زیست گیاهی بگید نچسب؟!
اصلا زیست مگه میتونه نچسب باشه؟!
والاع!
+باورتون میشه که دوشنبه ی هفته ی پیش تو کرج برف اومد؟!
فرض کنید...صبح مثل همیشه با غرغر از جام بلند شدم..حاضر شدم و کفشامو پوشیدم..سوت زنان و به شکل اسکلانه ای از پله ها داشتم میومدم پایین..در ساختمونو باز کردم که برم بیرون یهو دیدم همه جا سفیده! یه چند ثانیه طول کشید بفهمم برفه!! آخه برف..وسط بهار!
خلاصه که پله هارو دوتا یکی برگشتم بالا و از خونه یه کاپشن برداشتم..هرچند که اصلا نپوشیدمش!
نمیدونم چرا گرمم بود!
برعکسِ رفیقم که کاپشن کل بچه های کلاسو پوشید اما بازم سردش بود:|
خلاصه که تو مدرسه هم برقا رفته بود..و از ۶ ساعتی که اونجا بودیم، کلا ۱ ساعت برق داشتیم!
بقیه اش با نور آفتابی بود که از پنجره میومد!
خلاصه که این قضیه رو قراره در آینده بزنم تو سر بچه ام...که ما تو بچگی تو تاریکی درس میخوندیم!! اصلا هم اغراق نیست!

+وَ مَــن غُـصّـــه رآ شــآدی کُــنَــم
(به قولِ مولآنآی جآن~(^з^)-♡)

+کامنت هارو به مرور جواب میدم^_^
+دیشب تولد یک سالگی پسرداییم بود..تو باغ بابابزرگم!
تشریفات و دی جی و نورپردازی و این حرفا!
خلاصه هیپوکامپم براتون بگه که با فکر اینکه این آخرین تولدیه که قبل کنکورم قراره برم؛ تااااا میتونستم قررر دادمااا!
تو تولد خودمم تا حالا اینقدر نرقصیده بودم!
رقص که چی بگم...
انگار میمون از این شاخه به اون شاخه میپرید!(میدونم من همیشه به خودم لطف داشتم!!)
یکی دوبارم کم مونده بود با زمین یکی بشم!
+به خواهرم اینا فشارخون گرفتن دقیقو یاد دادن ینی دهن همه رو آسفالت کرده ها!
کم مونده فشار اون بنده خدایی که داره تو خیابون رد میشه هم بگیره!
(آره مبینا خانم مسخره کن! خودتو میبینیم در آینده!)
+بدرود...
پ.ن:باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟! :|
یه ماه نبودم همه یا وبلاگاشاونو حذف کردن یا خدافظی کردن!
اونوقت من میخواستم تا بعد کنکور که اومدم همه باشن!!


شنبه 11 فروردین 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

و باز هم منو نقاشی:))



من از وقتی یادم بوده عاشق نقاشی بودم!
اصلا مداد رنگی و قلمو میگرفتم دستم ذوق میکردم!
دوران دبستان و‌ راهنمایی هم وقتی زنگ هنر میرسید، خوشحال میشدم...البته فقط در صورتی که میگفت نقاشی بکشید! مثلا گلیم بافی رو میخواستم چیکار؟! :|
حالا چی شده دارم اینارو میگم؟!
دیشب که تو باغ بابابزرگم بودیم..و دایی ها و خاله ام و... با بچه هاشون جمع شده بودن دور هم؛ دخترداییم که کلاس دوم میره؛ اومد سمتم و گفت:«مبینا! یادته وقتی من کوچیک بودم برام پرنسس میکشیدی چقدر خوشگل میشد؟»
لبخند زدم و گفتم:«آره! یادمه!»
چندتا کاغذ A4 و مداد رنگی گرفت سمتم و گفت:«خب معلممون گفته توی عید، نقاشی سفره هفت سین و طبیعت بکشیم! تو برام میکشی؟»
و اینجا بود که نیشم باز شد! چندماهی بود که دستم به قلم و مدادرنگی هام نخورده بود!
ازش کاغذارو گرفتم و نشستم..شروع کردم به نقاشی کردن..سبزه و سیب و سماق و سنجد و... همه اشون تو ظرفای فیروزه ای؛ روی یه میز طبقه طبقه چیده شده بودن..
میز رو به شکل سایه روشن رنگ کردم تا طبیعی به نظر برسه:)
شکوفه و برگهای سبز کشیدم اطرافشون...
بعد رفتم سراغ نقاشی طبیعت..
یه طرح طبیعت گذاشتم جلو روم تا ازش الگو بگیرم.
دو تا کلبه وسط یه علفزار..
یکی از لذت بخش ترین بخشای نقاشی کشیدن برای من؛ اون لحظه ایه که به الگوی نقاشیت نگاه میکنی..و تشخیص میدی چه رنگایی باید استفاده کنی..
دخترداییم دست میذاشت روی یکی از درختا و میگفت:«مبینا این چه رنگایی میخواد؟!»
من:«سبز یشمی، سبز کمرنگ، زرد، یکم هم خکستری!»
....و خلاصه همینطوری بی وقفه نقاشی کردم...
دخترداییم هی میگفت که مبینا نمیخوای استراحت کنی؟!
..و من با لبخند میگفتم:«من از نقاشی کشیدن خسته نمیشم!»
فکر کنم یه ساعت و خورده ای فقط نقاشی کردم!
و وقتی تموم شد؛ دخترداییم اومد بالا سرم و به نقاشی نگاه کرد و گفت:«اههههه چه قشنگ شدههه!!»
و قیافه ی من
برداشت نقاشیو به همه ی آدمای تو خونه نشون داد..
به عبارتی همه کف و خون قاطی کردن!
و من پوکرفیس نظاره گر این منظره بودم..
آخه این ساده ترین نقاشی ای بود که میتونستم بکشم!
تعریف نیستا!! بالاخره یه زمانی کلاس نقاشی میرفتم...و اونجا دبیرم یه طرحایی واسه کشیدن میداد..که تا یه ماه فقط باید روش کار میکردم!
کِی این کنکور ۹۸ میرسه تا من دوباره برم کلاس نقاشی؟...


چهارشنبه 8 فروردین 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

هین که مبینآ میرسدD:

کلمات کلیدی : #خوشحال نوشت , #آب زنید رآه رآ:) ,


آب زَنید رآه رآ
هین کِه مبینآ میرِسَد
مُژدِه دَهید هَمِه رآ
عِشق هَمِه(یعنی من!) میرسد!
(فقط تو شعرای مولانا جآن گند نزده بودم که اونم خداروشکر به حقیقت پیوست!)
+بعضی آهنگا هستن که هرچقدر گوش بدی خسته نمیشی! یعنی در حدی گوش میدی که بخش حلزون گوشِت یه فحش بهت میده؛ چمدونشو جمع میکنه و میره!!
نمونه اش آهنگ fairytale از Alexander Rybak.
(و برای بار پنجاهم آهنگ را play میکند!)
+بچه که بودم؛وقتی منو خواهرم تو خونه تنها میموندیم؛ خواهرم سس گوجه فرنگی میزد به صورتش..بعد عین نون لواش پهن میشد رو زمین که مثلا من مُردم!(دور از جون!)
منم عین این کارتونا که اشکاشون هرکدوم یه طرف میره، گریه میکردم! خواهرمم به ریشم میخندید!
حالا با کار پُر عطوفتی که خواهرم میکرد کاری ندارم...ولی اینو فهمیدم که من از همون بچگی اسکل بودم!
+دیگه کم کم باید گیر بدم به آهنگ مازیار فلاحی:
تست بزن تست بزن
سرخوش و سرمست بزن
بزن تست بزن تا نفست هست بزن!
سه ماه دیگه کنکور ۹۷ تموم میشه و نوبت ما کنکوری های ۹۸ میشه!
یه جا خوندم نوشته بود قرن رند بشه شروع میکنم..
یاد خودم افتادم!!
+از اون لواشکایی میخوام که چند پست قبل درباره اش حرف زدم! :| حالا که بهش فکر میکنم اصلا کل سلولای درون ریز گلوکاگون سازم سکته کردن! (همون اُفت قند خون خودمونو میگم!)
+خب دوستان دیگه چه خبر؟!


چهارشنبه 1 فروردین 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

زیست بخوآنیم!



اهم اهم...سلیوم!
استارت اولین پست سال ۹۷ را میزنیم!
هم اکنون صدای من را از باغ پدربزرگ گرامی میشنوید!
خداروشکر روز اول خوب شروع شد! با زیست جآن
همه خواب بودن و منم کتاب زیستمو برداشتم و رفتم تو باغ و شروع کردم به‌خوندن...
خوندن درسی مثل زیست وسط شکوفه ها و پروانه ها حال و هوای دیگه ای داشت:)
حالا منکر این نمیشم که هر از گاهی باد کتابمو میبرد و زنبورا یهو دنبالم میکردن
ولی در کل لذت بخش بود!
+داشتم به اونایی فکر میکردم که رشته اشون ریاضیه!
خدایی‌چطوری میتونن درسی مثل زیستو نخونن؟!
اصلا چطوری کنجکاو نمیشن که توی بدن چه خبره؟!
البته من بازم ریاضی هارو دوست دارم!
حس میکنم بعضیاشون واقعا باهوشن!
+دیشب شام سبزی پلو با ماهی بود! 
یعنی هفتاد درصد خوشحالی و جیغ کشیدنای من موقع سال تحویل؛ به خاطر این بود که میدونستم قراره شام چی بخوریم!
مگه چیه خب؟! خوردنی میدوست!
+مثانه ام قهر کرده میگه چقدر چایی کوفت میکنی؟! دیگه شور یه چیزیو در نیار! 
+بدرود...
پ.ن:  o sen olsan bari(♡_♡) #TUMS
پ.ن۲:بچه ها ما داریم میریم خونه امون فعلا نِت پَر تااا ۷ فروردین!
بدرود...


سه شنبه 29 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

عید نزدیک است:)



و هم اکنون ۱۵ دقیقه مانده تا سال ۹۷ :))
شنیدم امسال سال سگه!
فقط میتونم بگم امیدوارم خوشبختی مثل سگ پاچه اتونو بگیره! (لحن بیانم خسته اس ولی نیتم خیره!)
و حس درس خوندن هم پاچه ی منو! :))
پ.ن:عیدتون مباااارکヽ(*≧ω≦)ノ


یکشنبه 27 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

نفسای آخر سال 96 :d



خب دیگه سال ۹۶ داره نفسای آخرشو میکشه!
(وای چقدر شاخ حرف زدم! تو‌دلم مونده بود که این اصطلاحو یه جا به کار ببرم!)
+ساعت ۷ صبح بیدار شدم داشتم صبحونه میخوردم تا برم درس بخونم...یهو تاریخ انقضای مربارو دیدم استرس گرفتم!!
آخه تاریخ انقضاش دقیقا زمانیه که دو ماه مونده به کنکورم...یعنی اردیبهشت سال ۹۸!
اصلا فکر و ذهن مارو بهم ریخته این کنکور:|
+سال جدید خواهم رید...نه فورا ولی حتما!
(زر زدم البته! جرأت ریدن ندارم!!)
+شمام آهنگ نوروزو میشنوید دوست دارید بلند شید قر بدید یا فقط قر تو کمر من فراوونه؟
+میدونستید من سال کنکورم قراره کلا گوشیو ببوسم بزارم کنار؟! یعنی همین وبم دیگه نمیتونم بیام!
اون چند ماهی که قراره ازتون دور باشم میترسم منو یادتون بره:|
یا مثلا بیام ببینم اونایی که تو فضای مجازی میشناختم دیگه نیستن!
کابوسه اصلا تصورش:| 
میشه یهو غیبتون نزنه؟ 
+برم چایی بریزم! راستی نتم رو به اتمامه! گفتم خبر داشته باشید
بدرود...
پ.ن: ۴۶۹ روز تا کنکور ۹۸!
چقدر زمان زود میگذره...



یکشنبه 27 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

مطلب رمز دار : حرف با خودم...



این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


پنجشنبه 24 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

بز کوهی در خواب بیند...

کلمات کلیدی : #شفیعی_کدکنی , #منه_خطرناک:| ,


یه ماه پیش رفتم تو ویکی پدیا و زندگینامه ی پروفسور خدادوست(بهترین جراح پیوند قرنیه در جهان) رو خوندم و کلی هم کف و خون قاطی کردم که چقدر این خفنه!
و حتی الگو هم قرارش دادم!!
اما چند روز پیش فهمیدم فوت شده!
باز چند روز پیش رفتم تو ویکی پدیا زندگینامه پروفسور هاوکینگ رو خوندم...
بعد دیروز صبح فهمیدم اونم فوت شد!!
حالا میترسم برم زندگینامه ی یکیو بخونم زندگیش به خطر بیفته! والاع:|||
+من حتی اگه به خاطر دانشکده پزشکیش هم نباشه؛فقط به خاطر اینکه برم یه جلسه مهمان سرکلاس آقای شفیعی کدکنی تو دانشکده ادبیات بشینم؛ باید دانشگاه تهرانو قبول شم:| (بز کوهی در خواب بیند پنبه دانه!!! )
+یه لواشک انار گرفتیم از این آبکی ها که وقتی میخوریشون؛ اون قسمتی از زبونت که طعمای ترشو حس میکنه پشماش میریزه!! (فکر کنم کاملا فهمیده باشید منظورمو که چقدر ترشه!!)
بعد من با هر ورقی از لواشک که میخوردم از شدت ترش بودنش؛ پلکم میپرید و به مدت ده ثانیه کل اعضای صورتم فلج میشدن!!
یکی نیست بگه مجبوری از اینا بخوری مریض؟؟!
+نزدیک شدن ایام عید با ظاهر شدن جوش های مجلسی روی صورت رابطه ی مستقیم داره اصلا!!


چهارشنبه 23 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

آی اَم نترسD:

کلمات کلیدی : #فیلم_ترسناک ,


به خواهرم داشتم تعریف میکردم که جلسه های آخر مدرسه تو زنگ زبان نشستیم فیلم ترسناک دیدیم.
فرداش همه بچه ها گفتن شب کنار مامانامون خوابیده بودیم!
فکر کنم فقط من بودم که شب به راحت ترین شکل ممکن خوابیدم!
(آخه من تعداد فیلم ترسناکایی که دیدم حسابشون از دستم در رفته! فکر کنم بی حس شدم دیگه!)
بعد خواهرم اینارو شنیده پوکر فیس نگاهم میکنه و میگه:«من تو عمرم فقط یه بار فیلم ترسناک دیدم! الان که ۲۰ سالمه هنوزم تحت تاثیر اون فیلم هرشب زیر پتو پناه میگیرم
اینو که گفت خنده ام گرفت! و این است تفاوت من و خواهر گرام!
+میخواستم بهش بگم تازه کجای کاری؟ نمیدونی کلی اسم فیلم ترسناک یادداشت کردم که بعد کنکورم ببینم!
پ.ن: آخه خوشبخت تر از من وجود داره؟؟
خالم برام کتاب خریده!
اونم چه کتابی؟! کتابی که خریدنش بعد کنکور تو اولویتام بود!
کتاب «عقل و احساس» از جین آستین!
قبل از اینم کتاب غرور و تعصب رو خونده بودم از همین نویسنده که رسما تا یه ماه تو حس و حالش بودم!
در جریان عشقی که نسبت به کتاب«غرور و تعصب» دارم که هستید؟!
الان نمیدونم درسمو بخونم یا بشینم اینو بخونم!!!
آخر تصمیم گرفتم که درسمو بخونم و مواقع استراحتم این کتابو بخونم! خلاصه که باید همش سرم تو کتاب باشه!
بعدا نوشت: کتاب را تمام کردیم. بسی عالی بود:))
پ.ن۲:تازه خالم برا خواهرم هم کتاب «گتسبی بزرگ» رو خریده! نقشه چیدم که بعد خوندن کتاب خودم؛ کتاب خواهرمو کش برم


سه شنبه 22 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

چهارشنبه سوری:)

کلمات کلیدی : #چهارشنبه_سوری , #حسای_خوب:) ,


امروز صبح با صدای عربده کشیدن های گوشیم از خواب پاشدم..
بیشعور بی فرهنگ نمیدونه وقتی من خوابم نباید سروصدا کنه! البته منکر این نمیشم که خودم ساعتو کوک کرده بودما
هیچی دیگه کلی طول کشید تا سلولای بدنم لود بشن!
حاضر شدمو رفتم کتابخونه...آقا تا نشستم رو صندلی دیدم ساعت شده یک بعد از ظهر!!
یعنی پنج ساعت عین برق و باد گذشت:|
حالا کافی بود مثلا دینی باز میکردم بخونم! دو ثانیه هم نمیگذشت!
کتابخونه هم بر خلاف روزای دیگه بسی خلوت بود! انگار همه چهارشنبه سوری خواستن برن صفاسیتی!
+هم اکنون در باغ پدربزرگ هستیم! بسی شادیم و جای شما خالیست!
حدود ده بار عین اسب از رو آتیش پریدم!
حدود دو بشقاب عین خرررس دلمه ی مامانجون پز خوردم!
نصف ظرف آجیل بلعیدم!
کلا گند زدم به زندگی و نظم مامان بزرگم!
+تا اینجا سینه خیز اومدیم..ملت یه غوغایی راه انداختن انگار جبهه اس! (به نارنجکی که به سمتش پرتاب شده جاخالی میدهد!)
+چهارشنبه سوریتون مباااااارک:)
پ.ن:الانم میرم سیب زمینی کبابی بخورم...یوها هاااا!
پ.ن۲: خب خداروشکر از چهارشنبه سوری ۹۶ جان سالم به در بردیم! صلوات!




( تعداد کل صفحات: 10 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]