تبلیغات
«قَـــلَـــمـــدآر»

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

خـــآطِــــرآتِ رَنــگـــیِ مَــنـــ :)

چهارشنبه 23 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

آی اَم نترسD:

کلمات کلیدی : #فیلم_ترسناک ,


به خواهرم داشتم تعریف میکردم که جلسه های آخر مدرسه تو زنگ زبان نشستیم فیلم ترسناک دیدیم.
فرداش همه بچه ها گفتن شب کنار مامانامون خوابیده بودیم!
فکر کنم فقط من بودم که شب به راحت ترین شکل ممکن خوابیدم!
(آخه من تعداد فیلم ترسناکایی که دیدم حسابشون از دستم در رفته! فکر کنم بی حس شدم دیگه!)
بعد خواهرم اینارو شنیده پوکر فیس نگاهم میکنه و میگه:«من تو عمرم فقط یه بار فیلم ترسناک دیدم! الان که ۲۰ سالمه هنوزم تحت تاثیر اون فیلم هرشب زیر پتو پناه میگیرم
اینو که گفت خنده ام گرفت! و این است تفاوت من و خواهر گرام!
+میخواستم بهش بگم تازه کجای کاری؟ نمیدونی کلی اسم فیلم ترسناک یادداشت کردم که بعد کنکورم ببینم!
پ.ن: آخه خوشبخت تر از من وجود داره؟؟
خالم برام کتاب خریده!
اونم چه کتابی؟! کتابی که خریدنش بعد کنکور تو اولویتام بود!
کتاب «عقل و احساس» از جین آستین!
قبل از اینم کتاب غرور و تعصب رو خونده بودم از همین نویسنده که رسما تا یه ماه تو حس و حالش بودم!
در جریان عشقی که نسبت به کتاب«غرور و تعصب» دارم که هستید؟!
الان نمیدونم درسمو بخونم یا بشینم اینو بخونم!!!
آخر تصمیم گرفتم که درسمو بخونم و مواقع استراحتم این کتابو بخونم! خلاصه که باید همش سرم تو کتاب باشه!
بعدا نوشت: کتاب را تمام کردیم. بسی عالی بود:))
پ.ن۲:تازه خالم برا خواهرم هم کتاب «گتسبی بزرگ» رو خریده! نقشه چیدم که بعد خوندن کتاب خودم؛ کتاب خواهرمو کش برم


سه شنبه 22 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

چهارشنبه سوری:)

کلمات کلیدی : #چهارشنبه_سوری , #حسای_خوب:) ,


امروز صبح با صدای عربده کشیدن های گوشیم از خواب پاشدم..
بیشعور بی فرهنگ نمیدونه وقتی من خوابم نباید سروصدا کنه! البته منکر این نمیشم که خودم ساعتو کوک کرده بودما
هیچی دیگه کلی طول کشید تا سلولای بدنم لود بشن!
حاضر شدمو رفتم کتابخونه...آقا تا نشستم رو صندلی دیدم ساعت شده یک بعد از ظهر!!
یعنی پنج ساعت عین برق و باد گذشت:|
حالا کافی بود مثلا دینی باز میکردم بخونم! دو ثانیه هم نمیگذشت!
کتابخونه هم بر خلاف روزای دیگه بسی خلوت بود! انگار همه چهارشنبه سوری خواستن برن صفاسیتی!
+هم اکنون در باغ پدربزرگ هستیم! بسی شادیم و جای شما خالیست!
حدود ده بار عین اسب از رو آتیش پریدم!
حدود دو بشقاب عین خرررس دلمه ی مامانجون پز خوردم!
نصف ظرف آجیل بلعیدم!
کلا گند زدم به زندگی و نظم مامان بزرگم!
+تا اینجا سینه خیز اومدیم..ملت یه غوغایی راه انداختن انگار جبهه اس! (به نارنجکی که به سمتش پرتاب شده جاخالی میدهد!)
+چهارشنبه سوریتون مباااااارک:)
پ.ن:الانم میرم سیب زمینی کبابی بخورم...یوها هاااا!
پ.ن۲: خب خداروشکر از چهارشنبه سوری ۹۶ جان سالم به در بردیم! صلوات!



یکشنبه 20 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

روزهای آخر!..

کلمات کلیدی : #TUMS , #حد_و_پیوستگی ,


این روزای آخر مدرسه چه فااازی داره!
همینکه میدونی عید نزدیکه اصلا خودش کلی آدمو خرذوق میکنه!
+جدیدا هروقت یکی به یکی میگه: «حدتو بدون» ؛یاد حد چپ و راست ریاضی میفتم:| بچه ها از من به شما نصیحت! سعی کنید حد چپتون با راستتون یکی باشه وگرنه کلا حد ندارید که بخواید حفظش کنید:| 
تازه اگه حدتون پیوسته باشه که دیگه هیچی دیگه:|
+وااای باورم نمیشه یه ماااهه آبنبات چوبی نخوردممم!
(به قد و هیکل خود در آینه نگاهی می اندازد و سر تاسف تکان میدهد!)
از همین تریبون اعلام میکنم من پنجاه سالمم بشه آبنیات چوبی میخورم!
از این تُرشا D:
+جدیدا نظرا کم شده آدم اصلا انگیزه واسه سر زدن به وب نداره!
کلا هم دو نفر نظر دادن! یکی فی فی خودمون! یکی sahel! 
«همیشه:)» جان هم ایندفعه نظر داد!
فکر کنم دیگه منو وبم داریم پیر میشیم
+دل به دلت داده منم...منم:) #TUMS
تروخدا ببین! ملت عاشق یه آدم میشن! 
من عاشق یه ساختمون!
تفاوت را احساس کنید!
+۴۷۶ روز تا کنکور ۹۸...
پ.ن: جا داره بگم که غده تیموس بعد از دوران بلوغ  با صدای محسن یگانه زمزمه میکنه:«من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا! تو نشنیده گرفتی هرچی که شنیدی از من!»..
حالا اونایی که تجربین میفهمن چی میگم!
(پ.ن۲: این مطلب میتونه درباره ی هیپوفیز میانی هم صدق کنه!)
الان که اینو گفتم فکر کنم تیموسم یه گوشه میشینه سیگارشو روشن میکنه و یه‌ پک عمیق میکشه

اصلا فشار درسی خیلی زیاده میدونید که:|
من برم تو افق!


پنجشنبه 17 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

مادرم:)

کلمات کلیدی : #روزت_مبارک_مادرم ,


آه از نفس قلم برخاست...
هنگامی که نامت را نوشتم...
بر روی کاغذی که رنگ باختنش...ز گرمی رخسار نام توست..
هیچگاه غمگین نباش...ببین..
با غمگین شدنت آسمان میگرید و میبارد بر مژگان پنجره های قلبم...
بخند...بخند که با خندیدنت..چیزی نمیماند که از خاک وجودم گل های رنگارنگ بروید:)
پلک بزن که با هر پلک زدنت..دریای دلم مواج میشود ز طوفانش..!
قربان آن مژگان بلندنت...بیخود نیست که نامت را «مژگان» نهاده اند!
تو همانی که وقتی...خداوند به تو مینگرد...به خود آفرین میگوید...
تو همانی که لبخندم نشان لبخند اوست..گریه ام نشان اشک های اوست...
میشود بگذاری..ببوسم خاکی را که...زیر پاهایت بهشتی شده؟:)
میشود بگذاری..ببوسم دستانی که...بوی آرامش و پاکی میدهند؟!
چه بگویم دیگر...که قلم ز وصفت عاجز است...هرچه بگویم کم است..از معنابخش حیاتم...«مادرم»!
به قول خواهرم...یک روز کم است...خیلی کم است...برای قدردانی از مهربانی هایت:) حتی ۳۶۵ روز هم کم است...
کاش میشد زمین دیرتر میچرخید..سال تمام نمیشد! و هرروز روز مادر میشد..
روزت مبارک مادرم...تمام زندگیم...نفسم...
ببخشید اگه بد نوشتم:) توانایی انشانویسیم در همین حده!




چهارشنبه 16 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

دِرَخت کآشتَمD:

کلمات کلیدی : #اسکلانه_های_من , #روز_درخت_کاری ,


به نیت پاکیزه کردن هوا برای روز درخت کاری یه گوجه انداختم تو باغچه امون!
انتظار دارم که سال دیگه اینموقع یه درخت گوجه داشته باشیم!
تازه اسمشم گذاشتم اصغر!
به نظرتون درخت سیب هم بکارم یا زوده؟ 


سه شنبه 15 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

خسته ی خواب آلود!

کلمات کلیدی : #واپسین_لحظات_سال_۹۶ , #معضل_امتحان! ,


جدیدا عین خرس از ساعت ۱۰ شب خوابم میاااد!
من دوست دارم برگردم به اون دورانی که ساعت ۱۲ شب به زور میخوابیدم!!
الان من با این یه درس دینی چه کنم؟:|
اون‌یه درسی که خوندمم یادم رفته..
در جریان حافظه ی بنده هستید که...!
من مطمئنم مغزم هیپوکامپ نداره:| 
+در واپسین روزهای سال ۹۶ به سر میبریم...
یه ذره دیگه همت کنیمااا زنده میریم سال بعد:)
بعد ها تو تاریخ از ما به عنوان *بازماندگان سال ۹۶* یاد میکنن! الله اکبر...مشهور شدم رفت!
حالا خدا رحم کنه که ۱۰ ثانیه مونده به سال تحویل یه پیانو از آسمون سقوط نکنه رو سرمون!
+آقا مگه دینیو باید‌ امتحان گرفت؟!
دینیو باید بهش عمل کرد!
باید تو عمل نشون داد! 
(بهانه های یک عدد خسته ی خواب آلود!)
+یه چیز میگم و قبل از رسیدن موج عظیمی از فحش هایتان صحنه را ترک میکنم:)...
۴۸۰ روز تا کنکور ۹۸...!
پ.ن: و من اندیشه کنان غرق در این پندارم...که چرا همه ی مطالب دینی شبیه همه:||


جمعه 11 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

امروز..:)

کلمات کلیدی : #سحرخیز باشیم:) , #رنگی نوشت ,


من یه روز باید بتونم یه کاری بکنم که روزای تعطیل ۶ صبح بیدار شم:|
هردفعه ولی ۸ صبح پا میشم:|
+خدایی خودمم بعضی وقتا از دست خطم وحشت میکنم!
خواهرمم که هی بدخطیمو به رخم میکشه!
بابا من بدخط نیستم! فقط حوصله ی نوشتن ندارم
+امروز چه روز قشنگیه! فقط یه شلوار کردی پلنگی کم دارم!
+دقت کردید هر روز دارم پست میذارم؟!
اصلا دست خودم نیست!
+وای از این وابستگی:) #TUMS

پ.ن:  ۴۸۴ روز تا کنکور ۹۸ !...


پنجشنبه 10 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

مطلب رمز دار : خصوصی نوشت



این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


چهارشنبه 9 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

عجبا!:|

کلمات کلیدی : #کوتاه نوشت , #شبه الدین مظلوم الملوک ,


مظلوم منم که فردا باید برم مدرسه:|
از این به بعد اسمم رو از «شبه الدین شانس الملوک» به «شبه الدین مظلوم الملوک» تغییر میدم:|
پ.ن: از همین تریبون به اون دلاوری که میخواد تست های زیست فصل هفت گفتار ۲ رو بزنه اعلام میکنم که: هرچقدر تستاشو بزنی تموم نمیشه:| خدا قوت پهلوونಠ_ಠ
پ.ن۲: بالاخره تونستم تمومشون کنم(〜^∇^)〜قررر تو‌کمرم فرااااووونه


سه شنبه 8 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

Annem benim:)

کلمات کلیدی : #احساسی نوشت ,


Bütün hayallerim senden geçiyor, senin mutluluğun bütün dualarımın başlığı oluyor. Seni bir an olsun üzgün görmek istemiyorum annem, senin kederin bütün güzellikleri
karartıyor. Ne cenneti merak ediyorum ne de cenehnnemi, Çünkü ben annemi gülerken de 
...gördüm,ağlarken de
+ این پست یه دلنوشته اس!:)
نرید یهو بزنید تو سایت ترجمه ها! بهتون چرت و پرت تحویل میده!
معنیش قشنگه:)


دوشنبه 7 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

پیانوی سفید^ω^

کلمات کلیدی : #آرزوهای رنگی من:) , #فانتزی نوشت ,


خیلی وقت بود که فانتزی ننوشته بودم!
فانتزیم اینه که در آینده های دور! بتونم برای خودم یه پیانو بخرم...از اینا که مثل برف سفیدن و بزرگن:) 
توی یه اتاق بزرگ با دیوارای سفید و پرده های سفید..و فقط همون پیانو توی اتاق باشه! دقیقا وسط اتاق!
یه صندلی سفید کوتاه هم پشتش!
بعد من هر از گاهی یهو به سرم بزنه و برم تو اون اتاق و درو ببندم...برم سمت پیانو و بشینم رو صندلی...
آروم انگشتامو بکشم رو کلاویه هاش...
چشمامو ببندمو شروع کنم به پیانو زدن..
حس آرامش تزریق شه تو دلم..
هرچند بعد کنکورم خانواده ام میخوان برام پیانو بگیرن و بفرستنم کلاس! ولی گفتم به عنوان فانتزی بنویسم دیگه:)
+به عنوان سخن آخر هم بگم که:« نون و پنیر و شلغم/ فانتزیهام تو حلقم:| »



یکشنبه 6 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

یه بیت شعر...

کلمات کلیدی : #یه_بیت_شعر , #متفرقه_نوشت ,


یه بیت شعر خوندم که خیلی باهاش حال کردم گفتم به شما هم بگم:

در این درگه که گه گه کُه، کَه و کَه کُه شود ناگه// مشو غِرَّه به امروزت که از فردا نِه ای آگه!
معنی: در این دنیا که گاه کوه کاه، و کاه کوه میشود، به امروزت مغرور نشو چرا که از فردای خویش آگاه نیستی!

+شمارو نمیدونم ولی من تو نگاه اول فکر کردم داره فحش میده! ولی بعد دیدم نیتش خیره!
+شاعرشم مجهول:) نمیدونم کی سروده!



جمعه 4 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

نظرسنجی!

کلمات کلیدی : #جالب انگیز , #متفرقه نوشت ,


نظر سنجی گوشه ی وبمو عوض کردم:)
لطفا بشرکتید:) جالبه برام
پ.ن: دیگه همه اتون که شوخ انتخاب نکنید یکم تنوع به خرج بدید


جمعه 4 اسفند 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

یک عدد عشق کتاب:)

کلمات کلیدی : #تصویر_یک_زن , #کتابخانه ام آرزوست:) ,


+سلام:) ببخشید چند روز نبودم! نِت نداشتم!
تو این مدت شروع کردم به خوندن کتابی که داییم بهم هدیه داده...وقتی این کتابو با لبخند گرفت سمتمو گفت:«واسه تو گرفتم! یکی از بهترین رمانای جهانه!» فضای اتاق برای پروازم کافی نبود! در این حد به کتابای سبک «درام_عاشقانه» علاقه دارم!

اسم کتاب هست«تصویر یک زن» نوشته ی هنری جیمز.
اونقدری بهش علاقه پیدا کردم که حدود دویست صفحه اشو تو یه روز خوندم و بیخیال اونهمه برنامه درسی ای که یه روز برای خودم ریخته بودم، شدم! مثلا میگفتم یه ربع بخونم بعد میرم سراغ درسم...ولی بعد چند صفحه که سرمو بلند میکردم میدیدم بیشتر از یه ساعت گذشته!
فکر کنم من جنبه کتاب خوندن ندارم!

این هشتصد صفحه اس!! بهتره اینم مثل کتابای دیگه موکول کنم به روزای تعطیلی..
+یه تیکه اش که لُرد واربرتن به ایزابل داره عشقشو اعتراف میکنه میگه:«....من جانور بسیار خوش تشخیصی هستم. به آسانی دل نمی دهم، ولی وقتی دل دادم تا آخر عمر است. تا آخر عمر است، خانم آرچر(ایزابل) ، تا آخر عمر است.»
اینجاش یه جورایی شباهت داشت به رمان غرور و تعصب که آقای دارسی به الیزابت سه بار میگه:«دوستت دارم!» و من چقدر رفتم تو حس بعد از خوندن این قسمت!

+فعلا که دختره لُرد رو دوست داره ولی خودشو عن کرده و به لُرد جواب رد داده میگه من واسه ازدواج آماده نیستم!(شرمنده اعصابم خورد شد!
)
میترسم این از اون رمانایی باشه که آخرش دختره بره با اونی که من دلم نمیخواد! :| (پ.ن: اتفاقا دقیقا همین شد:| )
+فانتزی دراز مدتم اینه که تو خونه ی خودم یه کتابخونه ی اختصاصی داشته باشم و توش پر از اینجور کتابا!! میتونم ۲۴ ساعت اون تو باشم و بیرون نیام!

+فعلا پیشنهاد نمیدم این کتابو بخونید تا ببینم آخر داستان چه جوری تموم میشه!
بدرود...


یکشنبه 22 بهمن 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

صبح شد..

کلمات کلیدی : #سحرخیز , #چرت نوشت ,


ساعت:8:30 am

صبح شد …

آی نمی‌باید خفت...

چشم بگشای که خورشید شکفت!

باز کن پنجره را با دمِ صبح.

باید از خانه‌ی دل؛

گَرد پریشانی رُفت...

صبحتون عالی متعالی پرتقالی به همراه شلوار کردی خالخالی!(اینهمه نصف شب پست گذاشتیم یه بارم صبح بزاریم دیگه!)

+در این هوا..در این ساعت...چی میچسبه؟؟

آفرین زیست میچسبه! خواب هم میچسبه ها! ولی زیاد خوابیدم دیگه بسمه!

عههه یاد آهنگ بهنام بانی افتادم..

بسمههه..هرچی مثل خرس خوابیدم دیگه بسمههه!

(من حتی صبح هم قابلیت چرت و‌ پرت گویی دارم!بعله!)

+چاییم سرد شد!

بدرود...




( تعداد کل صفحات: 10 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]