تبلیغات
یــه دخـــتر شــیطـــون^_^

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

خـــآطِــــرآتِ رَنــگـــیِ مَــنـــ :)

شنبه 27 خرداد 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

چرا اینجا انقدر ساکته؟!



سلیوم:)
شاید قیافه اتون قابل رویت نباشه ولی حال و روزتون کاملا قابل تشخیصه!آخه نه که بعضیا کارنامه گرفتن!..از طرف همه ی کسایی که هنوز کارنامه نگرفتن،برای این عزیزان از خدا صبر میخواهیمD: الهی آمین!
حالا خطاب به همونا که کارنامه نگرفتن از جمله خودم:
بروبچ نمره ها داره میااااد!محکم سینه بزن!
یااااران چه غریییبانه (个_个)
یاااااران چه غریبانه╥﹏╥
رفتننند از این خااااانه(ToT)
هااااااای من هووووی من!
یه یه یه:) دیشب عین بچه های خوب رفتم بخوابم یهو استرس کارنامه افتاد به جونمD: اصلا خواب و خوراکو ازمون گرفته این کارنامه ی لعنتی
+دیشب(بعد از اینکه وفات تموم شد) جمع زنونه بود..منو خواهرمو مامانمو خالم..
بعد خالم هم پایه^_^ کلا با هم صمیمی ایم..
من مثل اسکلا با این صدام!میزدم زیر آواز آهنگ خارجی میخوندم..خالم و خواهرم میرقصیدن!!
کلا قفل زده بودم رو دوتا آهنگ تایتانیک و آهنگ shape of you که‌کاااملا فازاشون متفاوته!یکیش رمانتیکه اون یکی شاده..
بعد هی عوضش میکردم اونا هم مجبور بودن مدل رقصشونو عوض کنن..اصلا یه‌وضعی!(^.^)...بعد آهنگ تایتانیکم با یه سووزی میخوندم(با صدای ببعی کلاه قرمزی) که کم کم داشت باورم میشد عاشق شدم!..خلاصه که دیشب صدای خنده امون کل خونه رو برداشته بود..با صدای عربده های من که همیشه هس ماشاالله...
+امروز کمی درس خوندم..خیلی حال داد..دلم واس درس خوندن تنگ شده بود..البته بماند که وقتی به یکی از مسئله های سنگین فیزیک رسیدم،نه تنها چرت زدم بلکه خواب های فراوانی هم‌ دیدم..حتی با عربده هم از خواب پاشدم!کتاب فیزیکم نمیدونست بهم بخنده یا یه خاک تو سرت نثارم کنه!
بنده خدا حق داره..
+بچه ها بیاید مهربان و دلسوز باشیم و در این شب های پر از ظلمت،دوستانی رو که به سبب کارنامه از خونه پرت شدن بیرون رو به خونه هامون راه بدیم:) برای منم جا نگه دارید..باشد که رستگار شویم..
+آقا چرا اینجا انقدر ساکته؟چرا اینجا اینقدر سااااکته؟چرااااا ایییینجا انقدر سااااااااااکته؟؟؟؟؟
خخخخ..واقعا هم ساکته خو همه رفتن هنوووز کسی دورو برم نیییس...لا لا لا لااااای‌هااای وااااای!دست دست..عه نه آهنگ غمگینه دست نزنید دوستانD:
+من برم دیگه!ولی اینقدر ساکت نباشید..یه پارتی ای جشنی هیجانی احضار روحی،دزدی ای،دعوایی،کتک‌کاری ای،انفجاری چیزی...خدافس(*^▽^*)


دوشنبه 22 خرداد 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

تابستونُم میـــــآیــه:)



یوهـــووووو آخرین امتحانم رو هم دادمممممヽ(*≧ω≦)ノ
حالا همه با هم 
یـــــآرُم میـــــــآیــه
تآبــــستونُـــم میـآیــه
لی لی لی جیییییییغ!(〜^∇^)〜
نون و‌ پنیر و‌ فسنجون..آی لاو یو تابستون!
ای تُف باز رفتم تو جلد خُل بودنم!ینیا لِهِ لِــهَم!!!
حالا خدایی نون و پنیر با فسنجون؟؟فسنجون آخههه؟؟
اصلا اینارو بیخیال!اینهمه واسه تابستون خوشحالیم آخرش هیچکاری نمیکنیم!..من که میخوام عین‌ تُف بچسبم به مبل و از یه گوشه ملتو بنگرم!خخخ
آقا واقعا ها..چطوری ملت تو تابستون هم خوش میگذرونن..
هم خوش عکسن..
هم جیگرن...
هم درسشونو توی تابستون میخونن..
هم همه جا میرن..
هم خاعک تو سر منಠ_ಠ
خخخ...والـا!
آقا هوس شمال کردم!!
اینطوری برم کنار ساحل..یه نسیم خنک موهامو و پیراهنمو توی هوا تکون میده..صدای موج میاد..منم پابرهنه و چشم بسته،شالمو گرفتم توی هوا و دارم راه میرم..خورشیدم داره غروب میکنه و فضا شاعرانه اس..که یهو هوا ابری میشه و ناگهان رعد و برق صاف میاد میزنه تو سرم و مثل این کارتونا خاکستر میشم میریزم رو‌ زمین..و گند میخوره تو داستان عاشقانه و آموزنده امون
+تو تولدم یه مانتو گرفتم که بسی دوستش میدارم.پوشیده بودمش تا پنج دیقه داشتم جلو آینه قر میدادم و ژستای مختلف میومدم! اصلا یه وضعی..
+پریروزم خونه تنها بودم،هی آهنگ میزاشتم و تنهایی برای خودم قر میدادم!!یعنی مهارتام شکوفا شده بودا!یه موج مکزیکیایی میومدم که نگو..خدا جان جانم این شادیا و خل بازیارو از ما نگیر!(^.^) به شما هم توصیه میکنم قر بدید.کار پسندیده ایستD:
+طبق معمول بازم حرف دارم ولی حسش نیس بنویسم پس تا پستی دیگر از کارنامه هاتان در پناه خدا باشید انشالله:|


پنجشنبه 18 خرداد 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

مبارک بادم این روز جهانی!



مُبــآرَک بآدَم ایـن روزٍ جَهآنی
کـه نوشیــدَم شَرآبِ زِندِگآنـی
تولد تولد تولدم مباااااارک^_^
لی لی لی لی لی...زیگ‌زاگ زیگ زاگ میخونیم با دلی شـااااد
اینم کادوی جشنممم..تولدم مبارک بااااد..دلم شاد و لبم خوش
چو گل خوش خنده باشممم..برم شمعارو فوت کنم که صد سال زنده باااااااااشم به همین برکت!
خخخ..خو چیه تولدم است دیگرD:
البته در واقع جمعه تولدمه ها.ولی امشب قراره تولد بگیریم!
حالا تولد تولده دیگه چه فردا باشه چه صد سال دیگه!
بریم عشق و حال بابا(〜^∇^)〜
باز توبه شکستـــم
من کــآدو به دستممم
هی وای وای جیغ جیغ وای
چه خر ذوقم!
به اصطلاح ریدم به آهنگ ساسی:|
بریم آهنگ بعدی:
دوووود بالاسرمونه من با چند تا رفیق دیوونه و 
هی نـــوش هی نـــوش منکه رد دادم این
یه لیوانم رووووش..
خب دیگه آهنگ بسه!به نظرتون برم مسابقه ی خوانندگی اول میشم؟؟یا حرف نزنم بهتره؟؟
یه جوری خرذوقم که خوده تولدم برگشته بهم میگه:داداش خبر خاصی نیستا همچین میکنی!یهو پس نیفتی!!
خخخ...از یه هفته قبل دارم از تولدم سوء استفاده میکنم!
هی هرچی میشه،قیافه امو مثل خر شرک میکنمو میگم:تولدمه هااا!..و شاهد قیافه ی پوکرفیس طرف مقابلم میشم!
اینگونه است که من از زیر کارها در رفتندی و خنده های شیطانی سر دادندی..
تازه میخوام تا دو هفته بعدم همینو ادامه بدم!آخه نه که حدود یک یا دو هفته بعد،اولیای گرام میرن کارنامه بگیرن..دیگه اونموقع به همین روش باید بگم:من تازه تولدم بودااا!
خخ..به این میگن مدیریت بحران و‌ وضعیت های به فنارفتنی!
قرررر تو کمرم فراووونه نمیدونم کجا بریییزم!ヽ(*゚ー゚*)ノ
ربطی نداشتا..ولی یهو خواستم بگم:)
خب من برفتم.خدافیس


دوشنبه 15 خرداد 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

مبینااا کجایی؟!



الو!صدامو دارید؟خب..تا چند دقیقه پیش داشتم شُتُر میشمردم تا خوابم ببره(آخه نه که ساعت یک نصفه شبه!) که یهو صاحب شترا در حالی که یه کلاه خامه ای سرش بود و یه شلوار کُردی همرنگ خاک تنش کرده بود،اومد جلوی چشمم و گفت:«ای بُز کوهی!  ()  شرم نداری که بیش از یک هفته است که به وب خویش نظری نکرده ای؟اکنون به جای مزاحم شدن برای شُتُر هایم برخیز و خبری گیر از آن وب درویشی ات!

حالا این وسط من دگرگون شدم و اومدم توی وبم..با خودم گفتم الان میام میبینم همه نظر دادن که:مبینـــا کجایی؟دقیقا کجایی؟کجایی تو بی ما؟دقیقا کجایی؟⊙︿⊙
بعد وبم که باز شد دیدم از جیبم هم خالی تره:) خخخ
خوده وبم برگشت پوکر نگاهم کرد و گفت:سطح انتظاراتت رو بیار پایین.مرسی اَه (¬_¬)
کاش ایرانسل همونطوری که به گوشیامون اس میده حالمونو میپرسه،به‌وب ها هم رسیدگی میکردD:ببینید قدر ایرانسلو نمیدونید همین میشه دیگه!
+آقا دیشب یه سوووزی میومد اینجا که با خودم هی تکرار میکرد:مگه تابستون نزدیک نیست لعنتی؟!
که برگشتم بغل دستمو نگاه کردم دیدم خوده تابستون تو خودش مچاله شده میگه:داداش همه بارارو روی دوش منه بدبخت نزار که!...حالا این وسط سوال پیش میاد که:تو چیزی میزنی که فکر میکنی تابستون حرف میزنه؟...منم یه نَــــــــعِ قاطع میگم و بعدشم در حالی که صدام از بغض شبیه خروس شده و توی چشمام پر از اشکه میگم:همینم مونده بود که بهم بگن معتاد!..بعد بغضم بترکه و دستمو بزار جلوی دهنم و از پله های خونمون تند تند برم بالا..ولی خب چون خونمون پله نداره با سر میرم توی دیوار!..فکر کنم از سوال پرسیدن پشیمون شده باشید:|
+کـلـا چهار تا امتحانم باقی مونده..عربی،نگارش،زبان،فارسی...و کلـا چهار روز مونده به تولـد بنده!...و کلـا عدد 4 رو دوست میدارم:)
+ایــــول بازی والیبال ایران_لهستانو امشب بردییییم!خیلی خوب بود!سِت اول که کلـا نا امید شده بودم ولی سِت دوم و سوم‌ و چهارم معرکه بود تیم ایران..امیر غفور و محمد جواد معینی نژاد عالی بودن تچکر ویژه ازشون!(∩_∩)..اون وسطا دیدید غفور با داور بحثش شده بود؟
 هی میگفت:you must look at me!
خخخ..جای معروفو پُر کرده بود دیگه!
+یه جمله هست میگه:وقتی همه خوابند..من بیدارم!
اینو من باید الان بگم..البته اینم باید در نظر بگیریم که این جمله رو‌ اصولا کسایی که واسه درس خوندن بیدار موندن و یا شکست عشقی خوردنو نخوابیدن ،استفاده میکنن!
خب منم مثل شاطر دارم میزنم تو سرم تا واسه شما پست بزارم دیگه!چیزه کمیهههه؟..البته اگه کسی باشه و بخونهD:
+هوس قر دادن کردم!دوست دارم یه جشنی تولدی عروسی ای چیزی بیاد منم جوووری قر بدم که پلاسمای خونم جدا شه!که البته تولد خودم فرصت خیلی عالی ایه!(فکر های شوم!)
+میخوام بازم حرف بزنما ولی تو چشمای این صاحب شُتُرا داره یه«عجب غلطی کردم گفتم به وبت سر بزنِ» خاصی موج میزنه!بفرما ساعت دو شد!برم یه کتاب شیمی ای فیزیکی چیزی باز کنم شاید خوابم برد!(آینده سازان مملکتو حال کن!)
+خدافیظ..


یکشنبه 7 خرداد 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

منه مجتهد و پرحرف!



سلام العلیکم.روزه هایتان قبول باشد.انشاالله به همین برکت حاجت روا بشید.و نیمه ی گوربه گور شده ی خود را هرچه زودتر یافته و از حالت ترشی به حالت شیرینی دگرگون شوید(اسکل چه ربطی داشت؟!)..باشد که رستگار شوید و هنگامی که کارنامه ی اعمالتان در طول سال تحصیلی را به والدینتان میدهند،شما که نه در واقع خودم،خشتک دران سر به بیابان ها میگذارمD:
(شما خطاب به من:چطوری میتونی در آن واحد اینهمه چرت و پرت بگی؟!ಠ_ಠ)
(من:به سختی!)
آقا دیدم ماه رمضون اومده خواستم وب حال و هوای معنوی بگیره.....میگم..یه وقت زشت نباشه من امروز روزه نیستم؟
خخخ..بابا من عاشق روزه گرفتنم ولی هربار که روزه گرفتم،
موقع افطار به جای اینکه حالم خوب شه حالم بدتر میشه!..
اصلا آقا توجه کنید:
امام علی (ع) فرمودن که روزه گرفتن در گرما جهاد است.
بگو خب!
و پیامبر (ص) فرمودن که جهاد بر زنان واجب نیست.
حالا ما این دوتا جمله رو توی دستگاه ریاضی قرار میدیم.
کلمه ی جهاد رو از دو جمله ساده میکنیم..و اینگونه میشه که این جمله پدید میاد:روزه گرفتن در گرما بر زنان واجب نیست!
خخخ..این فسفری که سر این چیزا میسوزونم سر فیزیک و ریاضی نسوزوندم!
به نظرتون به مغزم بگم فرار کنه از کشور؟یا نع؟
ولی خدایی حال و هوای روزه گرفتن یه‌چیز دیگه اس!
اصلـا من وقتی روزه میگیرم اووونقدر موجود بی آزاری میشم که نگو!!...البته بی آزار که میگم به این معنی نیستش که کرم نریزم و یا نقشه های شوم نکشم..!اینا پایه ثابتن(^.^)
+یه جا خوندم نوشته بود:رابطه ی زولبیا بامیه مثل رابطه ی مهدی جهانی و علیشمسه.
به خاطر یکی باید اونیکیو تحمل کنی!(∩_∩)
و اینجا بود که من از شدت سنگینی حقیقت پهن شدم روی زمین.
+امروز امتحان فیزیک داشتم.بیدار نمیشدم برم امتحان بدم!
آخرشم خودم به خودم جفتک زدم از خواب پریدم!و در حین حاضر شدن با جمله هایی از قبیل:«وایسا امتحانو بدم!وایساااا برسم خونه!اونقدر میخوابم که فسیل شم!» به خودم روحیه میدادم...اما وقتی برگشتم خونه نه تنها عین جغد چشام باز بود،بلکه بقیه رو هم بیدار کردم!...دیگه خدا داند که چه فحش هایی خوردمD: الله اعلم
+میگما ...کیا روزه ان؟عه روزه ای؟خو قربون دستت بین دعاهات برای کنکور خواهرم هم دعا کن..ماه بعد کنکور دارههه.پیر شی جوون...برای منم دعا کن که آدم شم
+۱۲ روز دیگه تعطیل رسمیه چون یه رویداد عظیمی در تاریخ رخ داده و جهان دگرگون شده!
(شما خطاب به من:چرا مگه چه خبره؟)
من:آخه حدود ۱۵ سال پیش،یک عدد من،در خانواده ای مذهبی (اینو از زندگی نامه شاعرا یاد گرفتما(^.^)) پای به این جهان نهاد و لبخند بر روی همگان آورد.این فرد که من نام داشت،هم باعث سوراخ شدن اوزون و هم باعث تبدیل شدن یک درس عبرت (نه یک الگو!) برای همگان شد!..این من تاکنون در جهان تکرار نشده است.۱۹ خرداد هم تولد وی میباشد.(⌒▽⌒)
(شما:(●__●))
خدایی من چرا اینقدر حرف میزنم؟
چون ورزشکارم!ヽ(^。^)丿 ورزش فک!...میگن اینکارارو کنیم از سرطان فک و قیافه در امان میمانیم..
اصلـا چطوره که در آینده تخصص جراحی ریخت و قیافه و فک بگیرم؟؟یا خدافظی کنم و بزارم شما به زندگیتون برسید بهتره؟
+آقا خدافظ علیکم!


یکشنبه 31 اردیبهشت 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

عنوان رفته بکپه!



سلام به جمال های شکسته و خسته تان!
حالا این شکستگی میتونه ناشی از فشار امتحانات باشه،میتونه بخاطر بی خوابی باشه،میتونه به خاطر اینم باشه که همش سرت توی کامپیوتر و‌ گوشیه!..خواهرم اینقدر با گوشی کار نکن!
(حالا یکی نیست بگه خودت داری با کبوتر نامه بر پست میزاری؟!...ریا نشه دو سه تا کبوتر نامه بر دارم الان بغل دستم نشستن دارن بهتون بای بای میکنن^_^)
جونم،دهنم،کلیه ام،قلبم،طحالم بگه براتون که امروز امتحان شیمی داشتم.ههههههD:..(این خنده ی من معنی دار بودا)
از اونجایی که بنده یک عدد آدم مهربان و خیرخواهی میباشم(نیستم؟حالا یه نگاه بندازید شاید باشما!) میخوام یه دعای خیر بکنم براتون.انشالله این امتحان شیرین و زیبا نصیب همتووون بشه حتی شما دوست عزیز!خخخ
بعله از اتاق فرمان اشاره میکنن که تو دعای خیر نکنی سنگین تری!منم که حرف گوش کن!
اگه خدا بخواد امتحانو کامل میشم!
ای بابا من بازم سوتی دادم!(اینکه چیز تازه ای نیس!)..امروز،تا آخرررین لحظه سر جلسه ی امتحان نشستم..وقت که تموم شد،خوشحال رفتم برگه امو تحویل دادم،خواستم از کلاس برم بیرون که پام به صندلی گیر کرد با صورت رفتم توی دیوار!
البته الان دیگه به درجه ای از عرفان رسیدم که این برام هرروز تکرار میشه!و به یه چیز روزمره تبدیل شده!
طوری که اگه یه روز ببینم اتفاقی نیفتاده،خودم برای خودم زیرپایی میگیرم تا برنامه ی روزانه ام به حالت عادی برگرده!..میدونید من کلا آدمی هستم که به برنامه ریزی اهمیت میدم!(مدیونید فکر دیگه ای بکنید!)
+کرم درونم میگه اسم وبلاگمو بزارم تا 1400 با مبینا..!خخ
+با اون شناختی که شما نسبت به من دارید،میدونید که میخوام بشینم همینطوری چرت و پرت بنویسم ولی خب افسوس از این روزگار که...امون نداد!..و...عین خرس قطبی ای که هفت هشت ده ساله نخوابیده خوااااااااابم میاااااد!
+بدرود(ببینید چه باکلاس خدافظی کردم!)


یکشنبه 17 اردیبهشت 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

روزای آخر سال تحصیلی^_^



س!
(الان سلام دادم الکی مثلاD:)
خوبید خوشید؟
من بسی خوشم
خوش بسی منه..
تو هم خوشی..
خوش مائه..
من نه منم..
نه من منم..
به همین برنامه امتحانی ترم دومم قسم!
باز دوران امتحانات نزدیک شد من خل شدم!(∩_∩)
(وجدان:حالا نه که قبلا نبودی؟!)
ایش!ಠ_ಠ
ولی چه زیباست این روزهای آخر سال تحصیلی
اصلا امسال واسه من واقــــعا زود گذشت!بهتر !زود تر تابستون(ملقب به عشق دیرین) برسه عشق و
 حال کنیم!(〜^∇^)〜
نمیدونم چرا ولی واسه تابستون امسال بسی ذوق دارم!
شایدم به خاطر اینه که کلی برنامه دارم
ها؟!...آها از اتاق فرمون اشاره میکنن زر نزن تو کی برنامه داشتی که تابستون امسال بخوای داشته باشی؟!
عرضم به حضورشون که صحیح میفرمایندی و اینجا بود که بنده قانع شدندی و به افق ها خیره شدندی و یک قرص برای همون سردردای همیشگی خوردندی...
(این آخریه خیلی کلاس داره ها)
ببینم شما برنامه ای دارید؟
اگه ندارید پس به جمع ما خوش آمدید!
خخخ...نه آقا اصلا میدونی حقیقت چیه؟ما برنامه نمیریزیم از قبل!بلکه تو همون لحظات برنامه می آفرینیم!
وای چه شاخ!No PV!امتحانام که تموم شه خیلیارو خط خطی میکنم!ای خدا از دست رفتم!
روحم بیماااااره به روح اعتقاد داری؟
+دیروز منو خواهر گرام و خاله ی گرام نشستیم کلی دابسمش درست کردیم!ینی اونقدر خندیدیم که صدامون مردونه شده بود:|
در این حدا!
+میخوام جفت پا برم تو حلق میهن بلاگ!هیچکی نمیتونه واسم نظر بزاره!
+خدافسヽ(*≧ω≦)ノ
______________
پ.ن:راستش الان که داشتم امتحان میکردم دیدم میشه نظر داد:|


جمعه 8 اردیبهشت 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

غم مخورಠ_ಠ



و سلام العلیکم علی علیکِ علیهُ علینا علیکما علیکن علیوِبی علیحیات لا علیمدرسة الچِندِشیヽ(*゚ー゚*)ノ
(شما خطاب به من:الان ماذا فازا؟ :| )
(من:بابا سلام دادم دیه:دی)
ترجمه:سلام بر شما،بر من،بر تو،بر او،بر ما،بر شما دونفر،بر آن ها،
بر وبلاگم،بر زندگی نه بر مدرسه ی چندش!!!!!
خو چیه نمیخوام به مدرسه سلام بدم
آها دکترم که رفتم گفت هیچیم نیس!مدیونید اگه فکر دیگه ای بکنید!!
آقا مطلب خاصی به ذهنم نیومد بنویسم..منم گفتم بیام یکی از خوابای تکرار نشدنیمو‌ بتعریفم.
پارسال که تازه فیلم شهرزاد اومده بود،من بسی فیلمو دوست داشتم و توی مدرسه همش از فیلم حرف میزدم..طوری که دوستام میخواستن جفت پا بیان تو حلقم!!
خلاصه که یه شب خواب دیدم توی باغ بابابرزگمم.بعد ترانه علیدوستی و شهاب حسینی و مصطفی زمانی هم اونجا بودن(جلل جالب!) حالا بگید چی کار میکردن؟!داشتن وااالیبال بازی میکردن!منم عین بُز وایساده بودم از دور نگاهشون میکردم!(●__●)
قسمت نابودِ خوابم اونجاست که،وقتی که اونا داشتن والیبال بازی میکردن،از اونطرف یه رادیو(رادیو؟!!!)که صداشم تا تَه زیاد بود،داشت آهنگ پخش میکرد..خوانندشم محسن چاوشی بود..
(اینم بگم که من وقتی نُهُم بودم،توی کتاب فارسیمون،یه شعر داشتیم که آخر هر بیتش هی میگفت «غم مخور غم مخور» رو مخم بود ینی)فرض کنید محسن چاوشی داشت با ریتم شادی توی رادیو هی میگفت«غم مخور غم مخور»...فقطم همینو میگفتا!..خخخ...
آقا من خواب نبینم سنگین تره!
+فردا امتحان فیزیک دارم:| 
حس میکنم فشارم افتاده
(ندای درون:حالا تو غم مخور درست میشهD:)
(منಠ_ಠ)
+میخواین باهاتون عربی خدافظی کنم؟
یا خدافظی نکنم بهتره؟خخخ


دوشنبه 4 اردیبهشت 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

سلاام دوستان(^_^)



سلااااام.امیدوارم حال همتون توپ باشه..
از این توپ رنگی خوشگلاD:
راستش یه چند روزه کسی نمیتونه توی وبم نظر بزاره 
چون یه پارازیت هی میگه بگو من ربات نیستم!
خودمم نمیدونم یهو از کجا پیداش شد!تلاشم کردم 
درستش کنم ولی نشد.ایش!
بعدش به این فکر کردم وبو انتقال بدم ولی خب حیفم
اومد این چرتو پرتام حذف شن!
البته نمیدونم راهی هست که وبو با مطالبش انتقال بدم یا نه ها!ولی خب این وب برام یه چیز دیگس!
واسه همین تصمیم گرفتم که توی همین وب به پست گذاشتنام ادامه بدم..من که واسه نظر پست نمیزارم!همینکه
میدونم تعدادی خواننده هرچند کم،وبمو میخونن بهم
انرژی میدهD:
خلاصه اینکه من حالا حالا ها وَر دلتونم(⌒▽⌒)
امضا:یه دختر شیطون
(پَ نَ پَ امضا:یه کفتر اسکل:|  والا!)


شنبه 26 فروردین 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

وای از این وابستگیD:



سلام بر شوما!من اومدم!(〜^∇^)〜
(فقط برای آگاهی گفتم)
آقا چند روز بود نت نداشتم!..دیگه خودتون تصور کنید دیگه!
اصلا ادامه اشو‌ نمیتونم بگم!اشک توی چشمام جمع شد!(╥_╥)
خخخ..امروز توی مدرسه داشتم لقمه ی موردعلاقمو 
میخوردم..یه مگس روانپریش صاف اومد رفت توی حلقم!
اصلا اشتهام کور شد!
+ولی خب اتفاقات خنده دار زیادی افتادا 
ولی حسش نیس بگم!شرمنده ها(^~^)
+من عاشق آهنگ وابستگی محسن یگانه ام...هر یه ساعت یه بار،تو اوووج سکوت که همه اهل خاندان رفتن توی افق..یهو داد میزنم وااااااااااای!...بعد که همه زهره ترک شدنو دارن بهم نگاه میکنن ادامه اشو‌ میگم:از این وابستگی.../(^o^)\
یعنیا دیگه خانواده امیدشونو از من بریدن...دیگه کم کم قراره تهش یه زهرخر کره ماری چیزی بشنومD:
تو مدرسه هم همین وضعه ها البته!واااااای از این وابستگی!
لطفا همراه با من تکرار کنید!(⌒_⌒;)
حالا شماهم انجام بدید ولی خب قبلش هماهنگ کرده باشید با فامیلی دوستی چیزی تا شب تو‌خیابون نمونید!
این هم از نصیحت های شیخ مبین به مریدانヽ(*゚ー゚*)ノ
+امشب تولد خاله امههه...پس همه باهم:
این شبی که میگن شب نیس(〜^∇^)〜
اگه‌ شبه مثل اون شب نیست(〜 ̄△ ̄)〜
امشب مثل دیشب نیس(~‾▿‾)~
هیچ شبی مثل امشب نیییس(〜^∇^)〜
واااای از این وابستگی
(این مصراع آخرو واجب بود بگم!)
________________________
بروبچ عزیز،عرضم به حضورتون که(چه لفظ قلم!)تعدادی از رفقای گل گفتن نمیشه نظر گذاشت،قسمت نظرات میاد تهدید میکنه که بگو من ربات نیستم!د بگووو ربات نیستم!!خب راه حل اینه که یدونه همچین با پشت دست بزنید تو دهنش(منظورم اینه تیک بزنید که ربات نیستید تا حالیش شه!!!)که حساب کار دستش بیاد!خخخ..حالا از شوخی گذشته،من توی وب میهن بلاگی های دیگه هم دیدم که توی نظرات،جدیدا این سیستم رباتو گذاشته...یعنی کار من نیست!ببینید اگه بازم نشد که نظر بزارید اونوقت یه جلسه ی دیگه تشکیل میدیدم.با یه صلوات،ختم جلسه رو اعلام میکنمヽ(*゚ー゚*)ノ


شنبه 12 فروردین 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

صدای کفتر(^~^)



سلـام بر همگی(^v^)
خوبید؟سلامتید؟
البته منکه میدونم همه الان در تکاپوی حل کردن مشقاشونن^_*
خخخ..
تعطیلات در حدی زود گذشت که میترسم پلک‌بزنم این دو روزم تموم شهD:والا!
نمیدونم شماهم این حسو دارید یا نه ولی من الان حتی یادم نیست فرم مدرسه ام چه رنگی بود!نکنه فقط من اینطوریم؟؟
چرا من دوشنبه باید برم مدرسه وقتی دو زنگ ریاضی دارم یه زنگ ورزش یه زنگم آزمایشگاه فیزیک؟؟!
تازه با ریاضی که مشکلی ندارم!ولی اون آزمایشگاه فیزیکو کجای دلم بزارم؟ಠ_ಠ 
اصلا از بحث مدرسه بیایم بیرون.اولین سوتی سال ۹۶ اَم ثبت شد^_^
دیروز با خالم و خواهرم توی آشپزخونه بودیم،پنجره هم باز بود.
یهو‌ من چشمم خورد به یه کفتر که روی سیم برق جلوی پنجره نشسته بود!حالا شب قبلش ما داشتیم درباره ی اینکه بعد‌مرگ به چی تبدیل میشیم حرف میزدیم.خواهرمو خالم میگفتن کفتر من میگفتم آفتابه(خلاصه اینکع داشتیم چرت و پرت میگفتیم!)
بعد حالا ما سه تا کلمه امونو کرده بودیم بیرون و یکی یکی صدای کفتر درمیاوردیم تا مارو ببینه!!!(اینم بگم پنجره روبه کوچه پشتی بود‌که پرنده پر نمیزدا)بعد تو اون وضع،پوکر فیس نگاه کردن کبوتر به ما به کنار...یه نفر از اونجا رد شد صدامونو شنید!
خواهرم هول شد پنجره‌رو کوبید اومدیم تو...کفتره هم گرخید رفت!
هیچ وقت اون سر تاسفی که کفتره برای ما تکون دادو یادم نمیره!خخخ
+شاید دوشنبه خیلی روز نابودی باشه اما در عوض‌ سیزده‌‌ بدر سال ۹۸ افتاده سه شنبه،چهارشنبه تعطیل رسمیه،پنج‌شنبه و‌جمعه هم که تعطیل(〜^∇^)〜خلاصه گفتم امیدتونو از دست ندید!
+تازه سه شنبه ی هفته ی بعدم تعطیلهD:


جمعه 4 فروردین 1396
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

مگه میشه؟



بروبچ‌ شاید باورتون نشه ولی توی کرج داره برف میاد^_^


شنبه 28 اسفند 1395
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

خدافس سال ۹۵



سلـام:)
اومدم که آخرین پست سال 95 رو بزارم^_^ 
آقا همتون کم پیدا شدینا دیگه فکر کنم همتون درگیر خریدای عیدید
و من چقدر شاخم که هنوز لباس عیدم تکمیل نشده خخخ
اصلا آقا وایسید لباس عیدمو تکمیل کنم،اگه‌دیگه اومدم وبتون
البته از حق نگذریم بعضیا میانا...تچکر فراوان دارم از همشون
به عنوان جایزه نفری یه بغل مهمونتون میکنم
(اگه بپرسن چرا لایه اوزون سوراخ شده میگن ۲۰٪ به خاطر آلودگی و‌ ۸۰٪ به خاطر اعتماد به سقف من.اصلا یه‌ وضعی)

آقا نشسته بودم داشتم به حماسه هایی که تو طول سال 95 آفریده بودم فکر میکردم،که با بعضیاشون کمرم خم شد
تصمیم گرفتم سال 96 آدم باشم...البته این تصمیمیه که هرسال میگیرم و‌عملی نمیشه ولی خب طبق عادت تکرارش کردم!
خخخ
از‌چهارشنبه سوری بگم:همگی رفتیم باغ بابابزرگم و همونجا آتیش روشن کردیم.ولی خب امسال ترقه نترکوندیم،همسایه ها جبران کرده بودن!هر لحظه منتظر بودم از این ماشین خاکیای جبهه ظاهر شه!تازه منم جو گرفته بود کم مونده بود سینه خیز برم پیش ملت D:
هیچی دیگه!خلاصه من کلی کنار آتیش سلفی گرفتم.
تازه شامم دلمه برگ مو بوووود!
آخرای شب برگشتیم کرج،توی عظیمیه کنار یه میدون که خلوت بود دیدیم جوونا ریختن وسط دارن میرقصن.خیلی باحال بود.
با آهنگ‌باز منو کاشتی رفتی! خخخ
دیگه از اونجاهم گذشتیمو رفتیم خونه...چهارشنبه سوری خوبی بود:)
+دو روز دیگه سال جدید شروع میشه و من بسی خوشحال بودندی^_^عیدتونو پیشاپیش تبریک میگم و‌امیدوارم امسالتون پر از خنده و شادی زیر سایه ی پدرو مادرتون باشه
به امید خدا سال جدید‌چرت و پرتای بیشتری مینویسم
+آقا عیدی یادتون نره هاD:
+خدافظ سال 95 (^.^)
پ.ن:سال نوتون مبااااارکヽ(^。^)丿


سه شنبه 17 اسفند 1395
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

دختر همسایهD:



سلام بچه هاا(^.^)
امروز عالی بود!
قرار بود که امروز جشن بگیریم همه ی کلاسا قرار بود سفره هفت سین و غذا و اینا بیارن...
بعد کلاس بغلیو میومدی میدیدی...!تنگ ماهی و سفره هفت سین و کیک بزرگ خامه ای و انواع اقسام غذا و...
کلی خوردن و حال کردن!ಠ_ಠ
و این در حالی بود که کلاس ما فقط یه سماق داشت از سفره هفت سین
یکی از بچه ها هم شانسی سیب آورده بود!!!
همین!
خخخ
البته ناگفته نماند که زنگ آخر کلاس ما رو هوا بود(معلم با نیم ساعت تاخیر اومد)حالا ما تو این نیم ساعت رسما کلاسو نابود کردیم!
از همون زنگ تفریح ،کل کلاس شروع کردیم به خوندن آهنگای جواد!
دو نفر ساز میزدن به وسیله ی زدن روی نیمکت ها...
یه نفرم خواننده بود ماهم همخونی با خواننده...یعنی صدامون سه طبقه ی مدرسه رو داشت میلرزوند...
آهنگامونم:«دختر همسایه شبای تابستون_ساقیا_مست مستم کن_ای یار ای یار_ای دل تو خریداری نداری و...»
خخخ
یه نفرم کنار کلید برق وایساده بود هی چراغ کلاسو روشن خاموش میکرد الکی مثلا پارتی بود!دیگه چیزی نمونده بود چراغ بسوزه!....و اینم بگم که دوتا کلاس چهارم تجربی و ریاضی روبه روی کلاس مائن و استاداشونم مرد بودنو درس تخصصی...
دیگه‌خودتون تصور کنید چقدر صدای ما رو مخشون بوده!
آخرشم ریش سفیدان اومدن به اسکل بازی ما خاتمه دادن!
بعدش معلم دینی اومد درس نداد رفتیم سالن پایین،
درو بستیم.یکی از بچه ها دف آورده بود.اون میزد ما میخوندیم^_^
خلاصه که امروز واقعا خوش گذشتD:
+اونقدر که خوندیم آخرش آهنگ «دختر همسایه» افتاده رو زبونم.هی دو قدم تو خونه راه میرم این آهنگو میخونم قر ریز میام!خخخ
+هوا بارونیه و دو نفره!یکیش منم یکیشم لیوان هات چاکلتم!
تو‌ هوای سرد میچسبه
+آقا مجبورم تا دوشنبه ی هفته ی بعد برم مدرسه!:(
تهدیدمونکردن:| البته فقط شنبه میرما...بعدش دیگه تعطیل و عید و قر و خواب و خوراک و اینا:)
+خدافس~(^з^)-♡


یکشنبه 15 اسفند 1395
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

...وقتی که عید نزدیکه!



سلاااام سیزده بدرتون مباااارک
(میدونم هنوز زوده ولی من همیشه دوست داشتم متفاوت باشم^_^)
بعله...دیگه عید هم که نزدیکه و ماهم خرذوق
از هفته ی بعد خودمونو تعطیل کردیم یعنی مدرسه پرررر
حالا بهونمون چی بود؟؟
این هفته بچه هارو میبرن اردوی مشهد...اونایی هم که مشهد نمیرن باید میومدن مدرسه که حل تمرین کنن و اینا...
ماهم خیلی شیک و مجلسی قراره بپیچونیم
خخخ از صبح یه قر ریزی در کمرم جیغ میکشد
+فردا امتحان عربی دارم...هیچی نخوندم...باشد که رستگار شومD:
+پست کوتاه گذاشتم چون کلاس داره!مشکلیکه ندارین؟
+از اتاق فرمان اشاره میکنن باید صحنه رو ترک کنم!خدافیظ



( تعداد کل صفحات: 6 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]