سلام عشقولک های من
چی شده کم پیدایین همه اتون دارید درس میخونید نه؟
خب کلی حرف دارم براتون! (گردنش را به طرفین تکان داده؛ لبخند شیطانی ای میزند و با ذکر یک عدد "بسم الله" چرت و پرت نویسی را شروع میکند!!)
+اول از همه بهتون تسلیت بگم ایام محرم رو(من یکم دیر لود شدم!) این دو سه روز اونقدر که شربت و چایی خوردم ترکیدم:|
ولی وایسا بعد از اینکه دانشگاه رفتم؛ منم میام از این لیوانایی که محتوی شیرکاکائوی داغه پخش میکنم تا همه از پشت سرم بگن: خدا قبول کنه چه جوانک خوب و بافکری بود^_^
آخه همه چایی میدن! خو چایی تو خونه هر مسلمونی هست! از این شیرکاکائوهای داغ بدید هوا هم سرده میچسبه:)
یا مثلا از این شربتای دارچین و زعفرون!!
حالا یه سال آدرس میدم همه اتون بیاید شیرکاکائو بگیریدD:
+از خواهرم براتون بگم که یه استاد دارن فامیلیش کبیره! حالا حدس بزنید اسمش چیه؟! بعله "کوروش!!!" ینی میشه کوروش کبیر! اصلا من محو استعداد و خلاقیت پدر و مادرش شدم!
به قول خواهرم کاش منم یه بچه داشتم فامیلیش نادری بود..و من اسمشو میزاشتم "کلوچه!" D:
+خدارو شکر شنبه گذشت!! چون ما شنبه ها چهار تا اختصاصی داریم:| مخمون به فنا میره!
+چرااااا بارون نمیااااد؟ تا ته استخونامون یخ زد! خو آسمون چند تا تف کنه بهمون به اونم راضیما:| (مبینای قانع!)
+کلی کتاب و فیلم و... یادداشت کردم تا توی یه فرصت مناسب همه اشونو ببینم و بخونم..ولی انگار حالا حالاها نمیخواد اون فرصت پیش بیاد! 
میدونی چیه..یه فانتزی ای که دارم اینه که یه کلبه ی چوبی تو عمق یه جنگل سرسبز داشته باشم که کنارش یه رودخونه ی خوشگل در جریانه..که از روش هم یه پل چوبی رد میشه..بعد من اونجا تنها باشمو..یه کتاب بردارم..مثلا غرور و تعصب! یا کتاب چشمهایش! کلا هر چی..یه لیوان قهوه هم بردارم..برم بشینم روی اون پل و پاهامو آویزون کنم..برم تو عمق کتاب..لیوان قهوه ام هم که ازش بخار بلند میشه کنارمه..یه پتو هم پیچیدم دور خودم...وااااای خدا اصلا سلولای بدنم به وجد اومدن^_^
اگه هوا هم ابری باشه که دیگه هیچی^_^
(اصلا تا حالا دیده بودید من انقدر رمانتیک باشم؟ :| )
+میگما..چطوره که اسم وبلاگمو عوض کنم؟ یه چیز آبرومندانه تر بزارم D: یا همین خوبه؟
+برنامه ام اینه که یکی دو ساعت بعد؛ یه کاپوچینوی دبش برای خودم درست کنم..شایدم یه شیرینی یا حلوا کنارش برداشتم! 
بعد بشینم یه گوشه و عین آدم درسمو بخونم:)
+امشب شام غریبانه...براتون دعا میکنم...هر کی تونست برای منم دعا کنه:)
 پ.ن: قالب وبو عوض کردم تا حال و هوای پاییزی بگیره^^
پاییز دوست^_^



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،
برچسب ها: #فانتزی نوشت #چرت نوشت،

تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1396 | 03:32 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات