تبلیغات
«قَـــلَـــمـــدآر» - رویداد های اردو:)

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

خـــآطِــــرآتِ رَنــگـــیِ مَــنـــ :)

یکشنبه 16 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

رویداد های اردو:)

کلمات کلیدی : #دانشگاه تهران , #TUMS ,


سلام:)
همونطور که میدونید امروز دانشگاه تهران رفتیم!
اصلا از دلقک بازی های توی راه حرف نمیزنم!
فقط بگم که همینکه وارد انقلاب شدیم من مثل یه بچه‌ ی آروم و ساکت نشستم و چسبیدم به شیشه ی اتوبوس...
تا یه کافی شاپ میدیدم با خودم میگفتم یعنی دانشجوها بعد از کلاسشون میان اینجا قهوه میخورن؟!
(بعله خیلی لاکچری فکر میکردم!)
چیزی نگذشت که از جلوی تالار ابن سینای دانشگاه رد شدیم و دقیقا پشت سرش تالار تشریح رو دیدم!
همونجایی که دانشجوهای علوم پزشکی میرن جنازه تشریح میکنن!
همه اشون واسم آشنا بودن چون از بیشترشون عکس داشتم..و بارها به اون عکسا نگاه کرده بودم:)
از یه دَر فرعی وارد دانشگاه شدیم..فضای خیلی سرسبزی داشت و فواره های آب روی چمن باعث شده بود بوی سبزی و خاک دلنشینی بلند شه..منم که چشمم فقط دانبال دانشکده پزشکی بود!
اول به خاطر بچه های ریاضی رفتیم دانشکده فنی..
بعدش رفتیم جلوی دانشکده پزشکی..
تصور میکنید که من چه حالی داشتم دیگه؟!
از چشمام قلب میبارید و اصلا به حرفای لیدر گروهمون که یه دختر و‌ پسر دانشجو تو همین دانشگاه بودن؛ گوش نمیکردم!
باورم نمیشد! چقدر نو و خوشگل شده بود!!
قبلا قدیمی بود و رنگ دیواراش قهوه ای کهنه بود. درشم سبز و طلایی بود.
ولی الان دیواراش سفید و کرم شده بود و انگار از نو ساخته بودنش!..کلی هم داربست دورش بود انگار که هنوزم درحال رنگ آمیزی بودن..
اما خیلی حیف شد که داخل دانشکده نرفتیم!
بعدش رفتیم دانشکده ادبیات..اینم داخلش نرفتیم و خلاصه نتونستم آقای شفیعی کدکنی رو ببینم!
بعدش دانشکده علوم و زیست شناسی و زمین شناسی و این حرفا...
دانشکده هنر خیلی باحال بود! دانشجوهاش همه قرتی بودن! و به شخصه تقریبا پنج تا دانشجوی پسر دیدم که موهاشون فرفری و بلند بود!
کلی عکس گرفتم...نمونه اش این پایینی..
(عکس)
و خیلی بهم خوش گذشت..بعدش با اتوبوس به نگارستان هم رفتیم..کلی دلقک بازی درآوردیم تو موزه!
البته اون آخرا من به شکل خسته ای پهن شده بودم رو مبل راحتی که اون گوشه گذاشته بودن..باتریم تموم شده بود!
ولی دانشکده پزشکیو خیلی کم دیدیم..من هنوز از دیدنش سیر نشده بودم!
+اون پسره که راهنما بود وسط سخنرانی هاش اینم گفت که:«اگه پزشکی میخواید خوب روش فکر کنید! فوقش تا پنج یا ده سال دیگه پزشکی باشه!..بعدش دیگه کسی به پزشکا مراجعه نمیکنه چون دانشجوهای فلان رشته(یادم نمیاد کدوم!) و ژنتیک الان کارایی میکنن که همه بیماری ها پیشگیری میشه و کار به درمان نمیرسه!
اگه پزشک جراحی بشید شاید کارتون بگیره..اونم جدیدا بچه های مهندسی پزشکی دارن رو این کار میکنن که ربات ها به جای آدم ها عمل کنن و اینا..من خودم الان یکیو میشناسم مدرک پزشکی عمومی داره ولی داره فلان جا کتاب میفروشه و...»
اصلا بمب انگیزه بود طرف!!
هرچند من از اینجا به بعد به حرفاش گوش ندادم! ازشون فاصله گرفتم و به اونجایی زل زدم که دانشکده پزشکی از بین درختا معلوم بود...
من پزشکیو با هر سختیش میخوام..با این حرفا من عقب نمیکشم!..کلا من اهل دود نیستم و چیزی نمیکشم!
(داشتم جدی حرف میزدم ولی گند خورد توش!)
خب دیگه سرتونو درد نیارم..
من برم بخوابم که خیلی خستم!!
بدرود...