سلـام بروبچヽ(^。^)丿
جدیدا چه باکلاس شدما دیر به دیر پست میزارمD:
از هفته ی بعد امتحانا رگباری میریزن رو سرمون!
خب یه صلوات عنایت بفرمایید بریم سخن بعدی
چهارشنبه هفته پیش شیمی داشتیم مبحث استوکیومتری!
بعد معلممون یه سوال امتیازی سخت داد گفت سه نفر 
اولی که حل کنن این سوالو یه نمره مثبت میزارم براشون.
حالا ما شروع کردیم حل کردن.هرکی حل میکرد پهن 
میشد روی سر خانم که «خانم درسته؟» و فلان...
طوری که تا دو مین بعد،کوهی از دانش آموز روی سر
خانم تجمع یافته بود
آخرشم معلم عصبانی شد(همینجوریشم عصبیه!)
یه دادی زد بچه ها دنده عقب رفتن سرجاهاشون
معلم گفت دفتراتونو بزارید روی میز من برید 
بشینید.
منم دفتمو گذاشتم...
کلا فقط چهار نفر عین آدم سوالو حل کرده بودن که
یکیشون من بودم و از قضا کامل ترین راه حل مال
من بود(بعله دست کم گرفتین منو)
بعد به دفتر من که رسید،گفت آفرین و اینا بعد دفترو
بلند کرد سمت کلاس تا ببینه مال کیه!
از شانس نگو من ورقه ی پشتیِ دفترم اومده بودم هرچی
گل و بلبل و چشم و شتر و گاو و...کشیده بودم!!
دقیقا هم همون سمتِ دفترمو با یه لبخند ملیح به سمت
کلاس گرفته بود!
حالا منو میگی\(〇_o)/
 منم طی یه جهش،درحالی که بال بال میزدم رفتم
سمت میز معلم و سریع دفترمو گرفتم و به شکل سینه
خیز برگشتم سر جام!ヽ(*゚ー゚*)ノ
حالا مونده بودم خوشحال باشم یا دنبال بیل بگردم که
دوستمو از موزائیکای کف کلاس جدا کنم!(مدیونید اگه‌
فکر کنید‌از خنده در حال گاز زدن کف کلاس بود!)
خلاصه که سوتی خاطره انگیزی بود!!!
+این هفته آزمون قلمچی دارم.خدا بخیر کنه!
+دیشب عین خر زیست خونده بودم ولی امروز
نپرسید!خخخ حالا کافی بود نخونم!!!
+حالا صلوات دومو عنایت بفرمایید پستو ببندیمD:



تاریخ : شنبه 30 بهمن 1395 | 03:20 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
اهم اهم...صدا میاد؟....خــــب!
سلـــااااام بروبـــــچ!عه حالا گریه نکنید درکتون میکنم
یه دو هفته نبودم دلتون تنگ شده
اصلا من خودمم الان اشک شوق توی چشمامه!
(جیغِ لایه ی اوزون دراومد^ــ^)
خب از اتفاقا گزارش بدم...
سه شنبه هفته ی پیش،از صدا و سیما دوربین آورده بودن
مدرسمون با کلی تجهیزات و اینا....و داشتن فیلم میگرفتن!
رسما سوژه بودیما
از دوروز قبلش از مدیر گرفته تا مگس روی تار عنکبوت گوشه ی
دیوار کلاسمون،هـــی سفارش میکردن وقتی صدا و سیما
اومد اون مقنعه های لامصبو بکشید جلو!وگرنه فیلمو پخش
نمیکنن!!...دیگه اون آخرا کار به تهدید کشیده بود!
خب وقتی صدا و سیما اومد...اول بسم الله اومدن دومارو پرت
کردن پایین که یه میز دراااز و صد تا صندلی دورش بود،
و گفتن شما از بوفه ی مدرسه صبحونه بگیرید بشینید بخورید تا صدا
سیما ازتون فیلم بگیره:|
قیافه ی ما در اون لحظه
تازه زنگ بعدش امتحان زیستم داشتیم!!
(زورشون به ما میرسه دیگه-ــ-)
حالا بعد از این فیلم برداری مزخرف،پرتمون کردن توی کلاس!
(بماند که توی طول فیلم برداری،دوربین دقیقا توی حلق من
بود چون سرِ میز نشسته بودم!)
آقا هنوز نشیمنگاهِ مبارکمون(شرمنده)به نیمکت نرسیده بود،
معلم زیستمون توی هوا ورقه هارو پخش کرد گفت امتحان
بدید!
همین که وقت امتحان تموم شد،زنگ خورد و دوباره به لطف
عوامل پرت شدیم توی حیاط و گفتن صف ببندین!!
موقع صف،مدیر هی حرفای فلسفی درباره ی دهه ی فجر میزد
برامون و ماهم پوکر فیس نگاه میکردیم(اخه دوربین داشت
فیلم میگرفت!)
اون وسطم یه چیزی مثل بالگرد که حدودا اندازه ی سرِ من بود
و بهش یه دوربین کوچیک وصل بود،هی بالاسرمون پرواز 
میکرد فیلم میگرفت(صدای مگسم میداد)
حالا صحنه ی جالبش اون وقتی بود که بهمون پرچم ایران دادن
گفتن توی هوا تکون بدین!کلاس ما عالی بود!هرکی توی حال و هوای
خودش بود!یکی درس میخوند،یکی خوراکی میخورد،یکی
خواب بود...البته تعداد زیاد بود ما به چشم نمیومدیم!
از پشت فیلم بردار هم معاون پرورشیمون داشت
بال بال میزد که مقنعه هارو بدید جلو!
یعنی میومدین میدیدین!همه شده بودن عین خواهر بسیجیا:)
بعد از اونم کلــــی اتفاق افتادا!...ولی خستمه حسش نیس
بنویسم دیگه خودتون حدس بزنید بقیه اتفاقارو
+آب و هوای کرج اسکل شده،یه بار برف میاد یه بار بارون میاد
یه بار آفتاب چشمونو درمیاره...اصن یه وضعی!
ولی الان هواش عالیه..!برفی وجود نداره ولی تا مغز استخون 
آدم یخ میزنه!خخخ
+ولی خودمونیم دلم براتون تنگ شده بود
+همین دیگه!خدافظ:)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 03:14 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات