سلاااام:)
وااای امروز صبح اوونقدر خوب از خواب بیدار شدم!!
عین خرررس خوابیده بودم یعنی داعش هم نمیتونست بیدارم کنه!!  یهو وسط خواب دیدم یه تیکه انبه رفت تو حلقم!
چشمامو باز کردم دیدم مامانمه.
(البته لطیف تر بودا! با چنگال به شکل رمانتیکی میوه داد بهم)
منم مثل بز هنگ کرده بودم و در حال لود شدن
ولی یعنی تا حالا یه میوه ایییییینقدر به من نچسبیده بودا..
از طرفی انبه رو همینجوریشم میدوس!
خلاصه منکه تا یک ظهر میخوابم،ایندفعه ده صبح به لطف مامانم بیدار شدم(قربونش برم من)
ولی خب در عوض همینکه ناهارو خوردم،از سر سفره به زور جمعم کردن!داشت خوابم میبرد! رفتم عین تُف چسبیدم به تختم و خوابیدم..ولی یه خوابی کاااملا برعکس خواب صبح:|
وسط خوابم یکی آیفون میزد..تلفن زنگ میخورد..زنگ درو میزدن هیچکس نبود درو باز کنه..داعش حمله کرده بود!
تازه یه خوابم دیدم که کوسه ها دنبالم کرده بودن:|
اصلا یه وضعی!!!
+پسرداییم که حدودا دو سه ماهشه داره میاد کرررج
یعنی از ذوق میخوام عربده بکشم..آخه به خاطر امتحانا خیلی وقت بود ندیده بودمش..میخوام بگیرمش بغلم،لپشو کامل بکشم تو دهنم بعد که کاملا تُفی شد ولش کنم!
(مبینای چندش)
فکر کنم بغلش نکنم سنگین ترم!
+آقا دیروز کلی درس خوندم..یَک حالی داد..یَک حااالی داد اون نیم چُرتی که وسط فیزیک زدمD: 
+یکی از فانتزیام اینه که،وقتی کنکور دادم،یه‌ماه بعد یهو تلفن خونه امون زنگ بزنه..بعد خواهرم جواب بده و اونا هم سراغمو بگیرن..خواهرمم بگه:«من خواهرشم بفرمایید!»
(تو این زمان من توی دستشویی دارم به آینده ام فکر میکنم!)
بعد اونا بگن:«تبریک میگیم،خواهر شما جزو رتبه های تک رقمی کنکور تجربی شدن!!»
بعد خواهرمم بلافاصله بگه:«اشتباه گرفتید آقا»
بعد زارت تلفنو قطع کنه:| 
بعد اونا دوباره زنگ بزنن بگن که اون آینده ی کشوره و خلاصه پپسی باز کنن..
منم از دستشویی میپرم میام بیرون و این حرفارو میشنوم..
بعد همینکه میخوام خوشحالی کنم از خواب میپرم:|
+یکی دیگه از فانتزیام اینه که وقتی دکتر شدم،از اتاق عمل بیام بیرون..بعد یه ایل آدم یورش میارن سمتم و میگن:«خانم دکتر دستم به مقنعه اتون..خبرای خوب بدید!»
منم سرمو بندازم پایین و خودمو متاسف نشون بدم..حالا با این عکس العمل من چند نفر شاید اون وسط غش و تشنج کنن که امیدوارم این اتفاق نیفته!بعدشم با یه لبخند دندون نما بی مقدمه بگم:«بیمار از من و شما هم سالم تره! اصلا نگران نباشید!»
و بعد در حالی که همراهای بیمار دارن از خوشحالی هلیکوپتری میزنن،منم بین دود ها و صحنه ی آهسته برم تو افق محو شم!

+فانتزیام نابوده ولی نیتم خیرهD:



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 03:30 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلیوم:)
شاید قیافه اتون قابل رویت نباشه ولی حال و روزتون کاملا قابل تشخیصه!آخه نه که بعضیا کارنامه گرفتن!..از طرف همه ی کسایی که هنوز کارنامه نگرفتن،برای این عزیزان از خدا صبر میخواهیمD: الهی آمین!
حالا خطاب به همونا که کارنامه نگرفتن از جمله خودم:
بروبچ نمره ها داره میااااد!محکم سینه بزن!
یااااران چه غریییبانه (个_个)
یاااااران چه غریبانه╥﹏╥
رفتننند از این خااااانه(ToT)
هااااااای من هووووی من!
یه یه یه:) دیشب عین بچه های خوب رفتم بخوابم یهو استرس کارنامه افتاد به جونمD: اصلا خواب و خوراکو ازمون گرفته این کارنامه ی لعنتی
+دیشب(بعد از اینکه وفات تموم شد) جمع زنونه بود..منو خواهرمو مامانمو خالم..
بعد خالم هم پایه^_^ کلا با هم صمیمی ایم..
من مثل اسکلا با این صدام!میزدم زیر آواز آهنگ خارجی میخوندم..خالم و خواهرم میرقصیدن!!
کلا قفل زده بودم رو دوتا آهنگ تایتانیک و آهنگ shape of you که‌کاااملا فازاشون متفاوته!یکیش رمانتیکه اون یکی شاده..
بعد هی عوضش میکردم اونا هم مجبور بودن مدل رقصشونو عوض کنن..اصلا یه‌وضعی!(^.^)...بعد آهنگ تایتانیکم با یه سووزی میخوندم(با صدای ببعی کلاه قرمزی) که کم کم داشت باورم میشد عاشق شدم!..خلاصه که دیشب صدای خنده امون کل خونه رو برداشته بود..با صدای عربده های من که همیشه هس ماشاالله...
+امروز کمی درس خوندم..خیلی حال داد..دلم واس درس خوندن تنگ شده بود..البته بماند که وقتی به یکی از مسئله های سنگین فیزیک رسیدم،نه تنها چرت زدم بلکه خواب های فراوانی هم‌ دیدم..حتی با عربده هم از خواب پاشدم!کتاب فیزیکم نمیدونست بهم بخنده یا یه خاک تو سرت نثارم کنه!
بنده خدا حق داره..
+بچه ها بیاید مهربان و دلسوز باشیم و در این شب های پر از ظلمت،دوستانی رو که به سبب کارنامه از خونه پرت شدن بیرون رو به خونه هامون راه بدیم:) برای منم جا نگه دارید..باشد که رستگار شویم..
+آقا چرا اینجا انقدر ساکته؟چرا اینجا اینقدر سااااکته؟چرااااا ایییینجا انقدر سااااااااااکته؟؟؟؟؟
خخخخ..واقعا هم ساکته خو همه رفتن هنوووز کسی دورو برم نیییس...لا لا لا لااااای‌هااای وااااای!دست دست..عه نه آهنگ غمگینه دست نزنید دوستانD:
+من برم دیگه!ولی اینقدر ساکت نباشید..یه پارتی ای جشنی هیجانی احضار روحی،دزدی ای،دعوایی،کتک‌کاری ای،انفجاری چیزی...خدافس(*^▽^*)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 27 خرداد 1396 | 05:31 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
یوهـــووووو آخرین امتحانم رو هم دادمممممヽ(*≧ω≦)ノ
حالا همه با هم 
یـــــآرُم میـــــــآیــه
تآبــــستونُـــم میـآیــه
لی لی لی جیییییییغ!(〜^∇^)〜
نون و‌ پنیر و‌ فسنجون..آی لاو یو تابستون!
ای تُف باز رفتم تو جلد خُل بودنم!ینیا لِهِ لِــهَم!!!
حالا خدایی نون و پنیر با فسنجون؟؟فسنجون آخههه؟؟
اصلا اینارو بیخیال!اینهمه واسه تابستون خوشحالیم آخرش هیچکاری نمیکنیم!..من که میخوام عین‌ تُف بچسبم به مبل و از یه گوشه ملتو بنگرم!خخخ
آقا واقعا ها..چطوری ملت تو تابستون هم خوش میگذرونن..
هم خوش عکسن..
هم جیگرن...
هم درسشونو توی تابستون میخونن..
هم همه جا میرن..
هم خاعک تو سر منಠ_ಠ
خخخ...والـا!
آقا هوس شمال کردم!!
اینطوری برم کنار ساحل..یه نسیم خنک موهامو و پیراهنمو توی هوا تکون میده..صدای موج میاد..منم پابرهنه و چشم بسته،شالمو گرفتم توی هوا و دارم راه میرم..خورشیدم داره غروب میکنه و فضا شاعرانه اس..که یهو هوا ابری میشه و ناگهان رعد و برق صاف میاد میزنه تو سرم و مثل این کارتونا خاکستر میشم میریزم رو‌ زمین..و گند میخوره تو داستان عاشقانه و آموزنده امون
+تو تولدم یه مانتو گرفتم که بسی دوستش میدارم.پوشیده بودمش تا پنج دیقه داشتم جلو آینه قر میدادم و ژستای مختلف میومدم! اصلا یه وضعی..
+پریروزم خونه تنها بودم،هی آهنگ میزاشتم و تنهایی برای خودم قر میدادم!!یعنی مهارتام شکوفا شده بودا!یه موج مکزیکیایی میومدم که نگو..خدا جان جانم این شادیا و خل بازیارو از ما نگیر!(^.^) به شما هم توصیه میکنم قر بدید.کار پسندیده ایستD:
+طبق معمول بازم حرف دارم ولی حسش نیس بنویسم پس تا پستی دیگر از کارنامه هاتان در پناه خدا باشید انشالله:|



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 11:39 ق.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
مُبــآرَک بآدَم ایـن روزٍ جَهآنی
کـه نوشیــدَم شَرآبِ زِندِگآنـی
تولد تولد تولدم مباااااارک^_^
لی لی لی لی لی...زیگ‌زاگ زیگ زاگ میخونیم با دلی شـااااد
اینم کادوی جشنممم..تولدم مبارک بااااد..دلم شاد و لبم خوش
چو گل خوش خنده باشممم..برم شمعارو فوت کنم که صد سال زنده باااااااااشم به همین برکت!
خخخ..خو چیه تولدم است دیگرD:
البته در واقع جمعه تولدمه ها.ولی امشب قراره تولد بگیریم!
حالا تولد تولده دیگه چه فردا باشه چه صد سال دیگه!
بریم عشق و حال بابا(〜^∇^)〜
باز توبه شکستـــم
من کــآدو به دستممم
هی وای وای جیغ جیغ وای
چه خر ذوقم!
به اصطلاح ریدم به آهنگ ساسی:|
بریم آهنگ بعدی:
دوووود بالاسرمونه من با چند تا رفیق دیوونه و 
هی نـــوش هی نـــوش منکه رد دادم این
یه لیوانم رووووش..
خب دیگه آهنگ بسه!به نظرتون برم مسابقه ی خوانندگی اول میشم؟؟یا حرف نزنم بهتره؟؟
یه جوری خرذوقم که خوده تولدم برگشته بهم میگه:داداش خبر خاصی نیستا همچین میکنی!یهو پس نیفتی!!
خخخ...از یه هفته قبل دارم از تولدم سوء استفاده میکنم!
هی هرچی میشه،قیافه امو مثل خر شرک میکنمو میگم:تولدمه هااا!..و شاهد قیافه ی پوکرفیس طرف مقابلم میشم!
اینگونه است که من از زیر کارها در رفتندی و خنده های شیطانی سر دادندی..
تازه میخوام تا دو هفته بعدم همینو ادامه بدم!آخه نه که حدود یک یا دو هفته بعد،اولیای گرام میرن کارنامه بگیرن..دیگه اونموقع به همین روش باید بگم:من تازه تولدم بودااا!
خخ..به این میگن مدیریت بحران و‌ وضعیت های به فنارفتنی!
قرررر تو کمرم فراووونه نمیدونم کجا بریییزم!ヽ(*゚ー゚*)ノ
ربطی نداشتا..ولی یهو خواستم بگم:)
خب من برفتم.خدافیس



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1396 | 01:21 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
الو!صدامو دارید؟خب..تا چند دقیقه پیش داشتم شُتُر میشمردم تا خوابم ببره(آخه نه که ساعت یک نصفه شبه!) که یهو صاحب شترا در حالی که یه کلاه خامه ای سرش بود و یه شلوار کُردی همرنگ خاک تنش کرده بود،اومد جلوی چشمم و گفت:«ای بُز کوهی!  ()  شرم نداری که بیش از یک هفته است که به وب خویش نظری نکرده ای؟اکنون به جای مزاحم شدن برای شُتُر هایم برخیز و خبری گیر از آن وب درویشی ات!

حالا این وسط من دگرگون شدم و اومدم توی وبم..با خودم گفتم الان میام میبینم همه نظر دادن که:مبینـــا کجایی؟دقیقا کجایی؟کجایی تو بی ما؟دقیقا کجایی؟⊙︿⊙
بعد وبم که باز شد دیدم از جیبم هم خالی تره:) خخخ
خوده وبم برگشت پوکر نگاهم کرد و گفت:سطح انتظاراتت رو بیار پایین.مرسی اَه (¬_¬)
کاش ایرانسل همونطوری که به گوشیامون اس میده حالمونو میپرسه،به‌وب ها هم رسیدگی میکردD:ببینید قدر ایرانسلو نمیدونید همین میشه دیگه!
+آقا دیشب یه سوووزی میومد اینجا که با خودم هی تکرار میکرد:مگه تابستون نزدیک نیست لعنتی؟!
که برگشتم بغل دستمو نگاه کردم دیدم خوده تابستون تو خودش مچاله شده میگه:داداش همه بارارو روی دوش منه بدبخت نزار که!...حالا این وسط سوال پیش میاد که:تو چیزی میزنی که فکر میکنی تابستون حرف میزنه؟...منم یه نَــــــــعِ قاطع میگم و بعدشم در حالی که صدام از بغض شبیه خروس شده و توی چشمام پر از اشکه میگم:همینم مونده بود که بهم بگن معتاد!..بعد بغضم بترکه و دستمو بزار جلوی دهنم و از پله های خونمون تند تند برم بالا..ولی خب چون خونمون پله نداره با سر میرم توی دیوار!..فکر کنم از سوال پرسیدن پشیمون شده باشید:|
+کـلـا چهار تا امتحانم باقی مونده..عربی،نگارش،زبان،فارسی...و کلـا چهار روز مونده به تولـد بنده!...و کلـا عدد 4 رو دوست میدارم:)
+ایــــول بازی والیبال ایران_لهستانو امشب بردییییم!خیلی خوب بود!سِت اول که کلـا نا امید شده بودم ولی سِت دوم و سوم‌ و چهارم معرکه بود تیم ایران..امیر غفور و محمد جواد معینی نژاد عالی بودن تچکر ویژه ازشون!(∩_∩)..اون وسطا دیدید غفور با داور بحثش شده بود؟
 هی میگفت:you must look at me!
خخخ..جای معروفو پُر کرده بود دیگه!
+یه جمله هست میگه:وقتی همه خوابند..من بیدارم!
اینو من باید الان بگم..البته اینم باید در نظر بگیریم که این جمله رو‌ اصولا کسایی که واسه درس خوندن بیدار موندن و یا شکست عشقی خوردنو نخوابیدن ،استفاده میکنن!
خب منم مثل شاطر دارم میزنم تو سرم تا واسه شما پست بزارم دیگه!چیزه کمیهههه؟..البته اگه کسی باشه و بخونهD:
+هوس قر دادن کردم!دوست دارم یه جشنی تولدی عروسی ای چیزی بیاد منم جوووری قر بدم که پلاسمای خونم جدا شه!که البته تولد خودم فرصت خیلی عالی ایه!(فکر های شوم!)
+میخوام بازم حرف بزنما ولی تو چشمای این صاحب شُتُرا داره یه«عجب غلطی کردم گفتم به وبت سر بزنِ» خاصی موج میزنه!بفرما ساعت دو شد!برم یه کتاب شیمی ای فیزیکی چیزی باز کنم شاید خوابم برد!(آینده سازان مملکتو حال کن!)
+خدافیظ..



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 | 02:10 ق.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلام العلیکم.روزه هایتان قبول باشد.انشاالله به همین برکت حاجت روا بشید.و نیمه ی گوربه گور شده ی خود را هرچه زودتر یافته و از حالت ترشی به حالت شیرینی دگرگون شوید(اسکل چه ربطی داشت؟!)..باشد که رستگار شوید و هنگامی که کارنامه ی اعمالتان در طول سال تحصیلی را به والدینتان میدهند،شما که نه در واقع خودم،خشتک دران سر به بیابان ها میگذارمD:
(شما خطاب به من:چطوری میتونی در آن واحد اینهمه چرت و پرت بگی؟!ಠ_ಠ)
(من:به سختی!)
آقا دیدم ماه رمضون اومده خواستم وب حال و هوای معنوی بگیره.....میگم..یه وقت زشت نباشه من امروز روزه نیستم؟
خخخ..بابا من عاشق روزه گرفتنم ولی هربار که روزه گرفتم،
موقع افطار به جای اینکه حالم خوب شه حالم بدتر میشه!..
اصلا آقا توجه کنید:
امام علی (ع) فرمودن که روزه گرفتن در گرما جهاد است.
بگو خب!
و پیامبر (ص) فرمودن که جهاد بر زنان واجب نیست.
حالا ما این دوتا جمله رو توی دستگاه ریاضی قرار میدیم.
کلمه ی جهاد رو از دو جمله ساده میکنیم..و اینگونه میشه که این جمله پدید میاد:روزه گرفتن در گرما بر زنان واجب نیست!
خخخ..این فسفری که سر این چیزا میسوزونم سر فیزیک و ریاضی نسوزوندم!
به نظرتون به مغزم بگم فرار کنه از کشور؟یا نع؟
ولی خدایی حال و هوای روزه گرفتن یه‌چیز دیگه اس!
اصلـا من وقتی روزه میگیرم اووونقدر موجود بی آزاری میشم که نگو!!...البته بی آزار که میگم به این معنی نیستش که کرم نریزم و یا نقشه های شوم نکشم..!اینا پایه ثابتن(^.^)
+یه جا خوندم نوشته بود:رابطه ی زولبیا بامیه مثل رابطه ی مهدی جهانی و علیشمسه.
به خاطر یکی باید اونیکیو تحمل کنی!(∩_∩)
و اینجا بود که من از شدت سنگینی حقیقت پهن شدم روی زمین.
+امروز امتحان فیزیک داشتم.بیدار نمیشدم برم امتحان بدم!
آخرشم خودم به خودم جفتک زدم از خواب پریدم!و در حین حاضر شدن با جمله هایی از قبیل:«وایسا امتحانو بدم!وایساااا برسم خونه!اونقدر میخوابم که فسیل شم!» به خودم روحیه میدادم...اما وقتی برگشتم خونه نه تنها عین جغد چشام باز بود،بلکه بقیه رو هم بیدار کردم!...دیگه خدا داند که چه فحش هایی خوردمD: الله اعلم
+میگما ...کیا روزه ان؟عه روزه ای؟خو قربون دستت بین دعاهات برای کنکور خواهرم هم دعا کن..ماه بعد کنکور دارههه.پیر شی جوون...برای منم دعا کن که آدم شم
+۱۲ روز دیگه تعطیل رسمیه چون یه رویداد عظیمی در تاریخ رخ داده و جهان دگرگون شده!
(شما خطاب به من:چرا مگه چه خبره؟)
من:آخه حدود ۱۵ سال پیش،یک عدد من،در خانواده ای مذهبی (اینو از زندگی نامه شاعرا یاد گرفتما(^.^)) پای به این جهان نهاد و لبخند بر روی همگان آورد.این فرد که من نام داشت،هم باعث سوراخ شدن اوزون و هم باعث تبدیل شدن یک درس عبرت (نه یک الگو!) برای همگان شد!..این من تاکنون در جهان تکرار نشده است.۱۹ خرداد هم تولد وی میباشد.(⌒▽⌒)
(شما:(●__●))
خدایی من چرا اینقدر حرف میزنم؟
چون ورزشکارم!ヽ(^。^)丿 ورزش فک!...میگن اینکارارو کنیم از سرطان فک و قیافه در امان میمانیم..
اصلـا چطوره که در آینده تخصص جراحی ریخت و قیافه و فک بگیرم؟؟یا خدافظی کنم و بزارم شما به زندگیتون برسید بهتره؟
+آقا خدافظ علیکم!



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1396 | 05:14 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلام به جمال های شکسته و خسته تان!
حالا این شکستگی میتونه ناشی از فشار امتحانات باشه،میتونه بخاطر بی خوابی باشه،میتونه به خاطر اینم باشه که همش سرت توی کامپیوتر و‌ گوشیه!..خواهرم اینقدر با گوشی کار نکن!
(حالا یکی نیست بگه خودت داری با کبوتر نامه بر پست میزاری؟!...ریا نشه دو سه تا کبوتر نامه بر دارم الان بغل دستم نشستن دارن بهتون بای بای میکنن^_^)
جونم،دهنم،کلیه ام،قلبم،طحالم بگه براتون که امروز امتحان شیمی داشتم.ههههههD:..(این خنده ی من معنی دار بودا)
از اونجایی که بنده یک عدد آدم مهربان و خیرخواهی میباشم(نیستم؟حالا یه نگاه بندازید شاید باشما!) میخوام یه دعای خیر بکنم براتون.انشالله این امتحان شیرین و زیبا نصیب همتووون بشه حتی شما دوست عزیز!خخخ
بعله از اتاق فرمان اشاره میکنن که تو دعای خیر نکنی سنگین تری!منم که حرف گوش کن!
اگه خدا بخواد امتحانو کامل میشم!
ای بابا من بازم سوتی دادم!(اینکه چیز تازه ای نیس!)..امروز،تا آخرررین لحظه سر جلسه ی امتحان نشستم..وقت که تموم شد،خوشحال رفتم برگه امو تحویل دادم،خواستم از کلاس برم بیرون که پام به صندلی گیر کرد با صورت رفتم توی دیوار!
البته الان دیگه به درجه ای از عرفان رسیدم که این برام هرروز تکرار میشه!و به یه چیز روزمره تبدیل شده!
طوری که اگه یه روز ببینم اتفاقی نیفتاده،خودم برای خودم زیرپایی میگیرم تا برنامه ی روزانه ام به حالت عادی برگرده!..میدونید من کلا آدمی هستم که به برنامه ریزی اهمیت میدم!(مدیونید فکر دیگه ای بکنید!)
+کرم درونم میگه اسم وبلاگمو بزارم تا 1400 با مبینا..!خخ
+با اون شناختی که شما نسبت به من دارید،میدونید که میخوام بشینم همینطوری چرت و پرت بنویسم ولی خب افسوس از این روزگار که...امون نداد!..و...عین خرس قطبی ای که هفت هشت ده ساله نخوابیده خوااااااااابم میاااااد!
+بدرود(ببینید چه باکلاس خدافظی کردم!)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1396 | 12:45 ق.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات