زدراست وت یا 
به زبان روسی سلام کردم! الان فقط یه فنجون قهوه و یه روزنامه ی قدیمی و یه صندلی از این گهواره ایا کمه برای شاخ شدنم!
+فردا از اون روزاییه که دوست دارم یه پیانویی شهاب سنگی چیزی سقوت کنه تو اتاقم تا بلکه یه بهونه ای ایجاد شه نرم مدرسه:| 
چهار زنگ اختصاصی داریم..این هیچی! ..شیمی میخواد نتایج امتحان هفته قبلمونو اعلام کنه اینم هیچی:| فیزیک میخواد امتحان بگیره اینم هیچی!...یادتونه گفتم پنج شنبه رفتم مدرسه آزمون دادم؟همون مطالب تابستون!..نتایج اونم احتمالا فردا اعلام کنن:| 
به نظرتون یه صابون بندازم تو دهنم بعد خودمو پرت کنم رو زمینو تشنج کنم؟:| 
+تو کلاس هر آدمی دو سه تا دانش آموز چندش پیدا میشه؛ که دوست داری یه جا تنها گیرشون بیاری تاااا میتونی بزنیشون!
اصلا الانم که بهشون فکر میکنم؛ تمام اعضای بدنم جیغ میزنن و فرار میکنن! چندش الدین چنادش چندش ملوک:|
+خب بروبچ دیگه خود وبلاگمم داره چپ چپ نگاهم میکنه!
از این به بعد احتمالا دیر به دیر پست میزارم:) مثلا یه هفته یه بار شایدم دو هفته یه بار! پس نظراتونم احتمالا همون موقع ثبت میشه و همون موقع هم به وبلاگاتون سر میزنم:)
گوشی الکی وقتمو میگیره! پس اگه دیدین یه مدت خبری نیست بدونید زنده اماD:
پ.ن: تا آخر امشب هستم فعلا:)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : جمعه 21 مهر 1396 | 04:38 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
دیروز جشن جدید الورود ها بود برای دانشجوهای پزشکی:)
خواهرمم اونجا بود^_^ بهشون کتاب اطلس آناتومی نتر رو دادن...که واااقعا به دل من نشست!
البته همه ی کتابای خواهرم به دلم میشینه! جنین شناسی..بافت شناسی..آناتومی..حتی اندیشه اسلامیشون!
یعنی میشه یه روز منم اینارو بگیرم تو دستم؟ :)
یعنی میشه یه روز از خواب بیدار شم و برای خوندن درسی مثل آناتومی برم کتابخونه؟ :)
یعنی میشه یه روزی منم مثل خواهرم یه "دانشجوی پزشکی" بشم؟ :)
پ.ن: پزشکیم آرزوست! ^_^
پ.ن۲: چرا همه یهو غیبشون زده؟:| فکر کنم باید "برای خودم نظر گذاشتن" رو شروع کنم تا حداقل فکر کنم یکی پستامو میخونه:|


تاریخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 | 11:39 ق.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
و امروز...وبم دوساله شد:)


طبقه بندی: متفرقه،
برچسب ها: تولد نوشت، ذوق مرگ نوشت،

تاریخ : جمعه 14 مهر 1396 | 11:41 ق.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
حس خوب یعنی همین که الان داره بارون میباره:)
بعله بالاخره بارون هم بارید..آخه چقدر این بارون عشق منه
دقیقا الان جلوی پنجره نشستم..صدای رعد و برق و هوای ابری و بوی خنکی و خیسی خاک:) 
لامصب هوا خیلی دو نفره اس! منو کتاب درسم!
تو این هوا درس خوندن میچسبه!
+تنها چیزی که میتونه به حس و حال خوب الانم گند بزنه اینه که فردا باس برم مدرسه:| چرا؟ :| چون یه آزمون داریم که کل مطالبی که تو تابستون بهمون یاد دادنو پوشش میده:|
+بیخیال فردااا..بیخیال فرداااا



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،
برچسب ها: حس خوب:)، خوشحال نوشت، پوکر نوشت،

تاریخ : چهارشنبه 12 مهر 1396 | 03:38 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلام عشقولک های من
چی شده کم پیدایین همه اتون دارید درس میخونید نه؟
خب کلی حرف دارم براتون! (گردنش را به طرفین تکان داده؛ لبخند شیطانی ای میزند و با ذکر یک عدد "بسم الله" چرت و پرت نویسی را شروع میکند!!)
+اول از همه بهتون تسلیت بگم ایام محرم رو(من یکم دیر لود شدم!) این دو سه روز اونقدر که شربت و چایی خوردم ترکیدم:|
ولی وایسا بعد از اینکه دانشگاه رفتم؛ منم میام از این لیوانایی که محتوی شیرکاکائوی داغه پخش میکنم تا همه از پشت سرم بگن: خدا قبول کنه چه جوانک خوب و بافکری بود^_^
آخه همه چایی میدن! خو چایی تو خونه هر مسلمونی هست! از این شیرکاکائوهای داغ بدید هوا هم سرده میچسبه:)
یا مثلا از این شربتای دارچین و زعفرون!!
حالا یه سال آدرس میدم همه اتون بیاید شیرکاکائو بگیریدD:
+از خواهرم براتون بگم که یه استاد دارن فامیلیش کبیره! حالا حدس بزنید اسمش چیه؟! بعله "کوروش!!!" ینی میشه کوروش کبیر! اصلا من محو استعداد و خلاقیت پدر و مادرش شدم!
به قول خواهرم کاش منم یه بچه داشتم فامیلیش نادری بود..و من اسمشو میزاشتم "کلوچه!" D:
+خدارو شکر شنبه گذشت!! چون ما شنبه ها چهار تا اختصاصی داریم:| مخمون به فنا میره!
+چرااااا بارون نمیااااد؟ تا ته استخونامون یخ زد! خو آسمون چند تا تف کنه بهمون به اونم راضیما:| (مبینای قانع!)
+کلی کتاب و فیلم و... یادداشت کردم تا توی یه فرصت مناسب همه اشونو ببینم و بخونم..ولی انگار حالا حالاها نمیخواد اون فرصت پیش بیاد! 
میدونی چیه..یه فانتزی ای که دارم اینه که یه کلبه ی چوبی تو عمق یه جنگل سرسبز داشته باشم که کنارش یه رودخونه ی خوشگل در جریانه..که از روش هم یه پل چوبی رد میشه..بعد من اونجا تنها باشمو..یه کتاب بردارم..مثلا غرور و تعصب! یا کتاب چشمهایش! کلا هر چی..یه لیوان قهوه هم بردارم..برم بشینم روی اون پل و پاهامو آویزون کنم..برم تو عمق کتاب..لیوان قهوه ام هم که ازش بخار بلند میشه کنارمه..یه پتو هم پیچیدم دور خودم...وااااای خدا اصلا سلولای بدنم به وجد اومدن^_^
اگه هوا هم ابری باشه که دیگه هیچی^_^
(اصلا تا حالا دیده بودید من انقدر رمانتیک باشم؟ :| )
+میگما..چطوره که اسم وبلاگمو عوض کنم؟ یه چیز آبرومندانه تر بزارم D: یا همین خوبه؟
+برنامه ام اینه که یکی دو ساعت بعد؛ یه کاپوچینوی دبش برای خودم درست کنم..شایدم یه شیرینی یا حلوا کنارش برداشتم! 
بعد بشینم یه گوشه و عین آدم درسمو بخونم:)
+امشب شام غریبانه...براتون دعا میکنم...هر کی تونست برای منم دعا کنه:)
 پ.ن: قالب وبو عوض کردم تا حال و هوای پاییزی بگیره^^
پاییز دوست^_^



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،
برچسب ها: #فانتزی نوشت #چرت نوشت،

تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1396 | 03:32 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات