سلام بر دانش آموختگان گرام!
امروز مدرسه خوش گذشت؟
از صبح یه غرور و شاخی خاصی تو چشمام موج میزنه! چون من مدرسه نرفتم!
آخی عسیسای من واقعا رفتید مدرسه؟اشکال نداره گریه نکنید اینا بعدا براتون خاطره میشه!( حس میکنم همه اتون میخواید جفت پا بیاید تو حلقم!)
والا من خونه بودم ولی فرقی از شما نداشتم! از ۸ صبح بیدارم!
تازه ۱۰ صبح درس خوندنو شروع کردم(خودمم نمیدونم اون دو ساعتو داشتم چیکار میکردم!) و تا الان همچنان در حال خوندن بودم..البته با استراحت های بِینِش!
از مخم داره بخار بلند میشه! خلاصه گفتم تا دلتون خنک شه!
+من از الان عزای دوشنبه رو گرفتم که باید امتحان زمین بدم!
و فرداش که باید امتحان محیط زیست بدم! و پس فرداش که باید امتحان عربی بدم! به نظرتون اتو رو داغ کنم بزنم تو صورتم یا هنوز زوده؟!
+تکون بخورم از شکمم صدای موج و صخره بلند میشه! تا الان ۳ لیوان چایی خوردم! یه لیوان کاپوچینو! بعد از اینو خدا کریمه!
+یکی از فانتزیام این بوده که وسط درس خوندن درحالی که مداد دستمه روی کتاب خوابم ببره! بعد مامان بابام بیان ببینن بهم افتخار کنن! ولی مشکل اینجاست که من وقتی خوابم میاد سراغ درس نمیرم! اونم سراغ من نمیاد! از بس که بی لیاقته! ایش:| (اسکل شدم رف..)
+من برم سراغ زیست! بدرود...



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،
برچسب ها: #آسفالت_شدن_اینجانب، #فانتزی نوشت،

تاریخ : شنبه 27 آبان 1396 | 05:33 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
کلاس پایه به کلاس ما میگن که شنبه رو به میل خودمون تعطیل کردیم!
یعنی شنبه هیچکی از کلاس ما مدرسه نمیره! و تازه امتحان زیستی که داشتیمم کنسل کردیم و انداختیم دو هفته بعد!
تا یکشنبه تو خونه پهن میشم^_^
+هیچی دیگه! تک تک سلولای بدنم دارن موج مکزیکی میرن:)
+هوا طوری سرده که آسمون شرمنده اس به خاطر اینکه برف نباریده! در این حد ینی!
+دوست دارم این چند روز تعطیلی مطابق میلم پیش بره:) 
+یکی دیگه از بیتای مولانا که میدوست:
"بروید ای حریفان بکشید یار مارا...به من آورید آخر صنم گریزپا را"




طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،
برچسب ها: #ذوق مرگ نوشت، #مولانای جان،

تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 | 03:02 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
به دو عدد قطره باران نیازمندیم!
بابا من دلم بارون میخواااد!
(یه جوری حرف میزنم انگار وقتی بارون بیاد قراره با عشقم تو خیابون زیر چتر قدم بزنیم و زرای عشقولانه بزنیم:| ایش!)
آخه بارون که میاد من پنجره رو باز میکنم و صدای بارون باعث میشه حس درس خوندنم بیشتر شه:)
فکر کنم من اگه شمال زندگی میکردم رتبه یک کنکور میشدم
+شما هم از الان واسه یکشنبه ی هفته ی بعد که تعطیله ذوق دارین؟یا فقط من اینجوریم؟! کاش شنبه هم تعطیل بود!
+مادر جان جانان برنامه دارن که برای تفریح و تعویض روحیه بفرستنم کلاس سنتور:) که چند سالی میشد گذاشته بودمش کنار...
+من درس سوم فارسی یازدهمو بسی دوست دارم:)
چون شعرای مولانارو خیلی میدوست:)
مخصوصا این بیت ها:
"ما ز فلک برتریم؛وز ملک افزون تریم...زین دو چرا نگذریم؟منزل ما کبریاست! "
"بشنو این نی چون شکایت میکند...از جدایی ها حکایت میکند"
اصلا من برم تو افق شعرای مولانا:) 
+برم درس بخونم فردا امتحان زبان دارم:| بدرود...



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،
برچسب ها: #بارانم_آرزوست، #مولانای جان،

تاریخ : شنبه 20 آبان 1396 | 06:01 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلااااام رفقا:)
شاخ مجلس اومد! 
ینی از یه ساعت پیش که اینترنت گرفتم عین ندید بدیدا پهن شدم رو گوشی! مثل اینایی که یه ساله خارج از کشور بوده و کل کاراش عقب افتاده! خخخ
+بنظرتون حکمتش چیه که روزایی که وفاته ما میلمون به رقص و آهنگ بیشتر میشه؟ :|
من حتی دیروز که اربعین بود وسط درس خوندن(تاکید میکنم وسط درس خوندن!) یهو شروع کردم به رقصیدن و آهنگ خوندن! بعد یهو یادم افتاد وفاته یه پس گردنی به خودم زدم و آروم نشستم سرجام:| 
باشد که رستگار شوم!
+واااای پریشب خواب دیدم امسال سال نود و هشته و من کنکور دادم! بعد نتایج که اومد فهمیدم مردود شدم...بعد تصمیم گرفتم پشت کنکور بمونم!..وحشتناک ترین کابوس عمرم بود ینی:|
ملت خواب میبینن رئیس جمهور شدن اونوخ خواب مارو ببین:| هعی روزگار!
+چهارشنبه امتحان دینی داشتیم..بعد چون سوالای معلممون سخت بود بچه ها کنسلش کردن انداختنش چهارشنبه هفته بعد...امتحان تستی زیستم انداختن هفته بعد! امتحان عربی هم همینطور:| دیگه خودتون تصور کنید! هفته ی بعد امتحان ریاضی و تاریخ و تستی زیست و عربی و زبان و ...داریم!
یکی به دااادم برسه واویلا(تیکه کلامم شده اصن!)
+ خواهرم میگه خواب دیده که واسه دانشگاه دیرش شده بوده! استادم سر کلاس بوده!
بعد اینم با عجله داشته میدوییده سمت کلاس یهو میبینه داره با یه پا میدوئه! یعنی یه پا نداشت! بعد این استرس گرفته یه جهش بلند کرده که برسه به کلاس! ولی دید نمیتونه دیگه بیاد پایین!ترمزش نگرفت همینجوری تو هوا از کنار کلاس رد شد و رفت تا آخر راهرو و خورد تو دیوار!
نه که خواهرم ترمکه تحت فشاره! کلا خوابای منو خواهرم همینجوری اسکلانه اس
+تا پستی دیگر بدرود...



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،
برچسب ها: #اسکلانه نوشت، #یکی_به_دادم_برسه_واویلا!،

تاریخ : جمعه 19 آبان 1396 | 01:36 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلیوووم
وااای چقدر شماها عوض شدید! چقدر وبم تغییر کرده!
یادش بخیر انگار همین دیروز بود که داشتم تو وبم چرت و پرت مینوشتم! هعی...چقدر زود دیر میشه! (عینک دودی خود را به چشمش میزند و میان دود ها و در افق های دور محو میشود)
مدیونین اگه فکر کنید کلا دو هفته نبودما:| 
انگار مثلا چند ساله سر نزدم:|
خب بریم سر اصل مطالب!
+یادتونه گفته بودیم که پنج شنبه باید برم مدرسه چون میخوان یه آزمون از مطالبی که تابستون خوندیم بگیرن؟ و شما هم به بدبخت بودنم پی بردید؟ صبح گوشیم زنگ خورد..بیدار نشدم!
گفتم گوربابای آزمون!..کم کم میخواست خرو پفم هم بلند شه که یهو انگار که خدا زده باشه پس کله ام(!) از جام پریدم!
بعد ساعتو که دیدم؛ شیون زنان دوییدم تو دستشویی..
خلاصه با کلی دنگ و فنگ رفتم اونجا..بعد برگشتن میگن آزمون تستیه..نمره منفی داره! دستگاه تصحیحش میکنه!!
منم پوکر به این فکر میکردم که مگه قرار نبود یه آزمون ساده و آبکی باشه؟ :|
هیچی دیگه...با یه لبخند ملیح نشستم و آزمونو دادم..وقتی هم رسیدم خونه مثل لواشک چسبیدم به تختم!
اصلا یه وضعی بود...
+حالا از نتیجه ی آزمون بگم که من نفر اول پایه شدم:)
هم تو اختصاصیا هم تو عمومیا:)
زیست و عربیمم 100 زده بودم
بعله اصلا بعد از دیدن نتیجه دیگه اون مبینای سابق نشدم!
+بعضی وقتا آدم یه کارایی میکنه که وقتی بعدا میشینه فکر میکنه با خودش میگه عجب اسکلی بودما من:|
+رفیقم برگشته میگه پل مغزی توی اسمش پُل داره! کارشم که  تنظیم ترشح اشک و بزاقه! من اینجوری حفظش کردم که پل مغزی اسم یه پُله روی دریایی از اشک و بزاق!
خدایی خلاقیت تو این بشر موج میزنه! 
+اون جدوله که تو صفحه ی ۱۸ زمین شناسی هست..؛ اگه بدونید چه رمزای مزخرفی گذاشتم برای حفظ کردنشون! اصلا نابوده!
+دلم برا همتون تنگ شده بودا ولی:)
+کلی اتفاق افتاده بودا! ولی چون دیر آپ کردم همه رو یادم رفته:|
+تا چرت و پرتی دیگر بدرود^_^



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،
برچسب ها: +چرت نوشت، +اسکلانه نوشت،

تاریخ : جمعه 5 آبان 1396 | 01:31 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
زدراست وت یا 
به زبان روسی سلام کردم! الان فقط یه فنجون قهوه و یه روزنامه ی قدیمی و یه صندلی از این گهواره ایا کمه برای شاخ شدنم!
+فردا از اون روزاییه که دوست دارم یه پیانویی شهاب سنگی چیزی سقوت کنه تو اتاقم تا بلکه یه بهونه ای ایجاد شه نرم مدرسه:| 
چهار زنگ اختصاصی داریم..این هیچی! ..شیمی میخواد نتایج امتحان هفته قبلمونو اعلام کنه اینم هیچی:| فیزیک میخواد امتحان بگیره اینم هیچی!...یادتونه گفتم پنج شنبه رفتم مدرسه آزمون دادم؟همون مطالب تابستون!..نتایج اونم احتمالا فردا اعلام کنن:| 
به نظرتون یه صابون بندازم تو دهنم بعد خودمو پرت کنم رو زمینو تشنج کنم؟:| 
+تو کلاس هر آدمی دو سه تا دانش آموز چندش پیدا میشه؛ که دوست داری یه جا تنها گیرشون بیاری تاااا میتونی بزنیشون!
اصلا الانم که بهشون فکر میکنم؛ تمام اعضای بدنم جیغ میزنن و فرار میکنن! چندش الدین چنادش چندش ملوک:|
+خب بروبچ دیگه خود وبلاگمم داره چپ چپ نگاهم میکنه!
از این به بعد احتمالا دیر به دیر پست میزارم:) مثلا یه هفته یه بار شایدم دو هفته یه بار! پس نظراتونم احتمالا همون موقع ثبت میشه و همون موقع هم به وبلاگاتون سر میزنم:)
گوشی الکی وقتمو میگیره! پس اگه دیدین یه مدت خبری نیست بدونید زنده اماD:
پ.ن: تا آخر امشب هستم فعلا:)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : جمعه 21 مهر 1396 | 04:38 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
حس خوب یعنی همین که الان داره بارون میباره:)
بعله بالاخره بارون هم بارید..آخه چقدر این بارون عشق منه
دقیقا الان جلوی پنجره نشستم..صدای رعد و برق و هوای ابری و بوی خنکی و خیسی خاک:) 
لامصب هوا خیلی دو نفره اس! منو کتاب درسم!
تو این هوا درس خوندن میچسبه!
+تنها چیزی که میتونه به حس و حال خوب الانم گند بزنه اینه که فردا باس برم مدرسه:| چرا؟ :| چون یه آزمون داریم که کل مطالبی که تو تابستون بهمون یاد دادنو پوشش میده:|
+بیخیال فردااا..بیخیال فرداااا



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،
برچسب ها: حس خوب:)، خوشحال نوشت، پوکر نوشت،

تاریخ : چهارشنبه 12 مهر 1396 | 03:38 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلام عشقولک های من
چی شده کم پیدایین همه اتون دارید درس میخونید نه؟
خب کلی حرف دارم براتون! (گردنش را به طرفین تکان داده؛ لبخند شیطانی ای میزند و با ذکر یک عدد "بسم الله" چرت و پرت نویسی را شروع میکند!!)
+اول از همه بهتون تسلیت بگم ایام محرم رو(من یکم دیر لود شدم!) این دو سه روز اونقدر که شربت و چایی خوردم ترکیدم:|
ولی وایسا بعد از اینکه دانشگاه رفتم؛ منم میام از این لیوانایی که محتوی شیرکاکائوی داغه پخش میکنم تا همه از پشت سرم بگن: خدا قبول کنه چه جوانک خوب و بافکری بود^_^
آخه همه چایی میدن! خو چایی تو خونه هر مسلمونی هست! از این شیرکاکائوهای داغ بدید هوا هم سرده میچسبه:)
یا مثلا از این شربتای دارچین و زعفرون!!
حالا یه سال آدرس میدم همه اتون بیاید شیرکاکائو بگیریدD:
+از خواهرم براتون بگم که یه استاد دارن فامیلیش کبیره! حالا حدس بزنید اسمش چیه؟! بعله "کوروش!!!" ینی میشه کوروش کبیر! اصلا من محو استعداد و خلاقیت پدر و مادرش شدم!
به قول خواهرم کاش منم یه بچه داشتم فامیلیش نادری بود..و من اسمشو میزاشتم "کلوچه!" D:
+خدارو شکر شنبه گذشت!! چون ما شنبه ها چهار تا اختصاصی داریم:| مخمون به فنا میره!
+چرااااا بارون نمیااااد؟ تا ته استخونامون یخ زد! خو آسمون چند تا تف کنه بهمون به اونم راضیما:| (مبینای قانع!)
+کلی کتاب و فیلم و... یادداشت کردم تا توی یه فرصت مناسب همه اشونو ببینم و بخونم..ولی انگار حالا حالاها نمیخواد اون فرصت پیش بیاد! 
میدونی چیه..یه فانتزی ای که دارم اینه که یه کلبه ی چوبی تو عمق یه جنگل سرسبز داشته باشم که کنارش یه رودخونه ی خوشگل در جریانه..که از روش هم یه پل چوبی رد میشه..بعد من اونجا تنها باشمو..یه کتاب بردارم..مثلا غرور و تعصب! یا کتاب چشمهایش! کلا هر چی..یه لیوان قهوه هم بردارم..برم بشینم روی اون پل و پاهامو آویزون کنم..برم تو عمق کتاب..لیوان قهوه ام هم که ازش بخار بلند میشه کنارمه..یه پتو هم پیچیدم دور خودم...وااااای خدا اصلا سلولای بدنم به وجد اومدن^_^
اگه هوا هم ابری باشه که دیگه هیچی^_^
(اصلا تا حالا دیده بودید من انقدر رمانتیک باشم؟ :| )
+میگما..چطوره که اسم وبلاگمو عوض کنم؟ یه چیز آبرومندانه تر بزارم D: یا همین خوبه؟
+برنامه ام اینه که یکی دو ساعت بعد؛ یه کاپوچینوی دبش برای خودم درست کنم..شایدم یه شیرینی یا حلوا کنارش برداشتم! 
بعد بشینم یه گوشه و عین آدم درسمو بخونم:)
+امشب شام غریبانه...براتون دعا میکنم...هر کی تونست برای منم دعا کنه:)
 پ.ن: قالب وبو عوض کردم تا حال و هوای پاییزی بگیره^^
پاییز دوست^_^



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،
برچسب ها: #فانتزی نوشت #چرت نوشت،

تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1396 | 03:32 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
یا حبیبی سلاااام!
الان به راحتی قابلیت خط خطی کردن وبلاگمو دارم نه که خیلی وقته پست نزاشتم شاخ شدم!
+اندر مسافرت به سر میبریم! حالا مسافرت که میگم فکر نکنید پاریسی نیویورکی جایی رفتیما! در واقع ما از جایی که پر از ماشین و دوده؛ رفتیم به جایی که پر از الاغ و علفه!(ینی همون شهرستان خودمون! حالا الاغم که نه ولی خب دیه!)..اصلا در حال حاضر بوی یونجه و علف خیلی دلنشین تر از بوی کتاب تسته! البته فعلا! یه هفته دیگه میشینم از دوری کتابام شیون میکنم!
+فردا یه مراسم محلی داریم..یه چیزی مثل همون نامزدیه که توی تالار میگیرن..دیگه خودتون الان قیافه امو تصور کنید! از صبح با حالت شیطنت آمیز به همه نگاه میکنم و تو ذهنم دارم برنامه میریزم که تو مراسم دقیقا چجوری برقصم که هم انرژیم تخلیه شه..که میدونم نمیشه! هم آبروی نداشته ام جلو اینا نره!..اصلا بیخیال آبرو بابا! خوشی رو عشق است!
اصلا من همین الانشم دارم با آهنگ قر میدم..دیگه فردا رو خدا رحم کنه! یکی باید شخصا منو از برق بکشه!
+قبلا اگه به خاطر نمره ی کامل درس میخوندم،الان دیگه کاملا دارم با علاقه درس میخونم..درس خوندن خیلی اگور پگوریه نمیدونم چرا بعضیا خوششون نمیاد!(بعله اگور پگوریه)
+اومدنی با قطار کوپه ای اومدیم بسی خوش گذشت..کلی کارای اسکل وار و خنده دار انجام دادیم که واااقعا دیگه حسش نیست اونارو بتعریفم!!
+جدیدا حرص هرکیو که درمیارم و اون شخص میخواد جفت پا بیاد تو حلقم؛ سریع میرم رو کانال شماعی زاده:"ما که دعوا نداااریم..ما که دعوااا نداریم" (با ریتم بخونید)
+تا حالا به قسمت عنوان آخرین پستای گوشه ی وب نگاه کردین؟لامصب این چه عنواناییه؟



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 09:36 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
جیییییغ!(~‾▿‾)~
چطورید فرزندان من؟
دلم برای خودم پوکیده بود!
آره من خیلی وقتا دلم برای خودم تنگ میشه..تازه گاهی اوقات از دوری خودم گریه هم میکنم!( در این حدم اسکل نیستما)
یه مدت نبووودم فضای مجازی سوت و کور بود!
خب دیگه سکوت کافیس!
اهم اهم..آهووووی دشت زنگاررری
آهوی دشت زنگااااری
تویی که میگی دوستم داری
میری و سراغم نمیای
به کی منو اینجا میسپاری؟
خخخ..بعله من تا یه آهنگ تو پُستم نخونم منتشرش نمیکنم! خواننده ی درونمون فعاله بسی..
+لامصب از فردا مدرسه ام شروع میشه! البته از دو‌هفته پیش شروع شده ها! من دیر لود شدم
+آقا از این به بعد ممکنه دیر به دیر پست بزارم یهو فکر نکنید من وبو ول کردم رفتم یا رمز ورودیمو فراموش کردم یا به فنا رفتم یا....خلاصه من حالا حالاها هستمD: و بودم خواهد!
عه...ببخشید منظورم خواهم بود ،بود(^.^)
+هر بار این درررو محکم نبند نرو..این چشمای ترررو نکن تو بدترو(خطاب به تابستون عزیز) دقت کردید گیر دادم به این آهنگه؟(∩_∩)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 14 مرداد 1396 | 01:44 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
امروز از یخچال بطری آبو برداشتم، همین که درو بستم یخچالمون داد زد:هربار این درررو محکم نبند نرووو:|
اصلا شرمنده شدم پیشش..
+یه جا خوندم نوشته بود که رقصیدن تا میزان 75 درصد از زوال عقل و اختلالات مغزی و دچار شدن به فراموشی جلوگیری میکنه..یعنی آقا تاااا میتونید برقصیدا..طوری برقصید که کیموس معدتون دو دستی بزنه تو سرش!(نصیحت کردنم هم نابوده!)
+داشتیم با ماشین از کنار یه خونه ویلایی که خیلی نقلی و ناز بود رد میشدیم که خواهرم برگشت گفت:«فانتزیم اینه که تو آمریکا زندگی کنم و بعد یهو بهم زنگ بزنن بگن این خونه ویلایی از فلانی به شما ارث رسیده..بعد منم برگردم ایران و هی بگم که وااای چقدر ایران عوض شده و این حرفا...خلاصه بگم که خواهرمم فانتزیاش مثل من نابوده!فکر نکنید فقط من اینجوریما!البته واسه خواهرم یکم عاقلانه تره! مثل من نیست که!خخخ(^.^)
+یه بار با خالم و خواهرم نشسته بودیم..یهو خالم یه آهنگ پلی کرد(آهنگ امید دل من کجایی از سالار عقیلی) اولای آهنگ مثل همون آهنگایی بود که توی رستوران سنتیا میزدن..ما هم که غذا دوووست:) دیگه طوری قوه تخیلمون قوی بود که بوی کبابو حس کردیم! حتی خواهرم گفت دیگه الاناس که بادگلوی(بعله من آروغو سانسور کردم)پیاز هم بزنیم!(ما یکم چندشناک رویاپردازی میکنیم شما توجه نکن)
+تو خونه مثل این اسکلا یهو صدامو کلفت کردمو بلند شروع کردم به خوندن:«گلاااارو آب میدم!..دوباره خواب دیدم..که داری میای..رو در و دیوااار نوشتم!دلی که جا گذاشتم..با خودت بیار»..بعد دیدم مامانم داره نگاهم میکنه، یه لبخند دندون نما زدم  و به مسخره گفتم:«مامان میبینی صدام چقدر پتانسیل خواننده شدنو داره؟»..مامانم یه جوووری پوکر نگاهم کرد که اصلا دیگه من اون مبینای سابق نشدم!
+آقا خدایی تصور شما از من چیه؟..یک عدد آدم اسکل:| 
+خب دیگه دارم شور جغد بودنو درمیارم!برم بخوابم که فردا باید درس بخونم..یادتون نره قر بدیدا..(∩_∩)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 31 تیر 1396 | 11:17 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
 دست بزن دست بزن(〜^∇^)〜
سر خوش و سر مست بزن(~‾▿‾)~
تا نفست هست بزن~(^з^)-☆
بعله باز من اومدم:) یعنی تو‌ یه دستم گوشیه، تو اونیکی دستم آفتابه..آخه یه آدم چطوری اینقدر عن یه آهنگو درمیاره؟:| خودمم در عجبم!..خب من در کِل کشیدن مهارت دارم..من کِل میکشم،
یکی از عزیزان سوت بلبلی بزنه، بقیه هم دست بزنن!
بعله نکته ی ظریفی که‌باید بهش توجه کرد اینه که ما صدای همو نمیشنویم...ولی با قلبمون ارتباط برقرار میکنیم( او مای گاد! چقدر شاخ و باکلاس!
لی لی لی لی نور تویی شیشه تویی
برگ تویی ریشه تویی
من علفم من چمنم من نه منم نه من منم!
منمو ننم ننمو منم!
عه باز ریدم تو آهنگ:|
اصلا بیخی آهنگ بریم صفحه بعدیD:
+بابا یه جوری هوا گرمه که خوده گرمه اینقدر هوا نیس!
چه وضعشه آخه..امروز رفته بودم کتابخونه، طوری گرم بود که اون آخرا داشتم به صورت همه اونایی که دور و برم درس میخوندن زل میزدم..یه لبخندم از اینایی که تو فیلما قبل به رحمت ایزدی رفتن ،میزنن زده بودم!..فکر کنم صورتم نورانی هم شده بود..کم کم داشت عمل تصعید و بخار شدنم صورت میگرفت که مادر گرام اومد دنبالم و منو از اون وضع نجات داد!
اینه که هنوزم در خدمتم!
الانم کولر نشسته بغل دستم..من میگم اون مینویسه!
+فکر کنم حدس میزنید که از گرمای زیاد، نمیدونم دارم چی میگم..که تبریک میگم..شما درست حدس زدید(^~^)
+به نظرتون اگه بخوام بین حموم رفتن و‌ تست زدن یکیشو انتخاب کنم ،دوش آب سرد بگیرم یا گرم؟ಠ_ಠ
خخخ..



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : سه شنبه 20 تیر 1396 | 03:30 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
همین دو دیقه پیش، یه جلسه ی فوری با «خودم!» برگزار کردم و قرار شد که به دلیل باکلاسی و صرفه جویی در زمان، دیگه اول پستام «سلام» ننویسم!(^.^)
حالا یکی نیس بگه مگه یه سلام چقدر وقتتو میگیره!
عاقا بیخی حسش نیس ما حرفای مهم تری داریم!
امروز بعد از ظهر خونه تنها بودم..منم از فرصت استفاده کردم و آهنگای شاد جدیدی که دان کرده بودمو گذاشتمو قرررر دادم:)
قر دادن عمل پسندیده ایست..! سرطان زا هم هس تازه!(∩_∩)
+من صبحا که از خواب بیدار میشم،وقتی خودمو توی آینه میبینم رسما میرینم به خودم!!آینه هم میشکنه! ..چطوری تو این فیلما با آرایش و‌موهای حالت دار بیدار میشن لعنتی؟
فکر کنم یه عذرخواهی به اهل خانه بدهکارم بابت اینکه صبحشونو با قیافه ی نابود بنده آغاز مینمایند!
+آخه کدوم اسکلی مثل من، وقتی که از گرما در حال به فنا رفتنه، دو سه لیوان چایی میخوره؟:| دیگه از گرما رو به موت بودم که دیدم مخترع کولر نشسته بغل دستم و داره میزنه تو سرش که چرا کولرو‌ روشن نمیکنم!!..منم مثل اسکلا تازه یادم افتاد کولر داریم:|
بلند‌ شدم کولرو‌ زدم...ولی چه حااالی دادD:
+گشنمههه...ولی کی حوصله داره تا آشپزخونه بره؟!
اگه یه عزیز جانی بیاد یه چیزی اختراع کنه که باهاش بشه از اینترنت غذا دانلود کرد، دیگه هیچ آرزویی نخواهم داشت:)
+دلم شماااال میخواد!..ولی به دلیل کنکور خواهر عزیز جان، فعلا نه مسافرت میشه بریم نه دور دور!
جمعه ی این هفته کنکور داره..یک‌عدد دعا هم براش بکنید لدفا..از جوونیت خیر ببینی مادرD:
+میخوام از شنبه ی هفته ی بعد بشینم عین اسکلا درس بخونم!خخخ
+ولی از نظرم آدم خلاق باید باشه! مثلا من یک عدد وب دیدم که دقیقا بعضی از نوشته های اسکلانه ی منو کپی کرده گذاشته تو پستاش! آقا نکنید این کارو زشته! حالا منکه بهش چیزی نگفتم،ولی خب فکر کنم وقتی آدم پستاشو با حرفای خودش بنویسه شیرین تر باشه:))) 
+تابستانتان را بترکونیدD: بدرود..



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1396 | 08:45 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلاااام:)
وااای امروز صبح اوونقدر خوب از خواب بیدار شدم!!
عین خرررس خوابیده بودم یعنی داعش هم نمیتونست بیدارم کنه!!  یهو وسط خواب دیدم یه تیکه انبه رفت تو حلقم!
چشمامو باز کردم دیدم مامانمه.
(البته لطیف تر بودا! با چنگال به شکل رمانتیکی میوه داد بهم)
منم مثل بز هنگ کرده بودم و در حال لود شدن
ولی یعنی تا حالا یه میوه ایییییینقدر به من نچسبیده بودا..
از طرفی انبه رو همینجوریشم میدوس!
خلاصه منکه تا یک ظهر میخوابم،ایندفعه ده صبح به لطف مامانم بیدار شدم(قربونش برم من)
ولی خب در عوض همینکه ناهارو خوردم،از سر سفره به زور جمعم کردن!داشت خوابم میبرد! رفتم عین تُف چسبیدم به تختم و خوابیدم..ولی یه خوابی کاااملا برعکس خواب صبح:|
وسط خوابم یکی آیفون میزد..تلفن زنگ میخورد..زنگ درو میزدن هیچکس نبود درو باز کنه..داعش حمله کرده بود!
تازه یه خوابم دیدم که کوسه ها دنبالم کرده بودن:|
اصلا یه وضعی!!!
+پسرداییم که حدودا دو سه ماهشه داره میاد کرررج
یعنی از ذوق میخوام عربده بکشم..آخه به خاطر امتحانا خیلی وقت بود ندیده بودمش..میخوام بگیرمش بغلم،لپشو کامل بکشم تو دهنم بعد که کاملا تُفی شد ولش کنم!
(مبینای چندش)
فکر کنم بغلش نکنم سنگین ترم!
+آقا دیروز کلی درس خوندم..یَک حالی داد..یَک حااالی داد اون نیم چُرتی که وسط فیزیک زدمD: 
+یکی از فانتزیام اینه که،وقتی کنکور دادم،یه‌ماه بعد یهو تلفن خونه امون زنگ بزنه..بعد خواهرم جواب بده و اونا هم سراغمو بگیرن..خواهرمم بگه:«من خواهرشم بفرمایید!»
(تو این زمان من توی دستشویی دارم به آینده ام فکر میکنم!)
بعد اونا بگن:«تبریک میگیم،خواهر شما جزو رتبه های تک رقمی کنکور تجربی شدن!!»
بعد خواهرمم بلافاصله بگه:«اشتباه گرفتید آقا»
بعد زارت تلفنو قطع کنه:| 
بعد اونا دوباره زنگ بزنن بگن که اون آینده ی کشوره و خلاصه پپسی باز کنن..
منم از دستشویی میپرم میام بیرون و این حرفارو میشنوم..
بعد همینکه میخوام خوشحالی کنم از خواب میپرم:|
+یکی دیگه از فانتزیام اینه که وقتی دکتر شدم،از اتاق عمل بیام بیرون..بعد یه ایل آدم یورش میارن سمتم و میگن:«خانم دکتر دستم به مقنعه اتون..خبرای خوب بدید!»
منم سرمو بندازم پایین و خودمو متاسف نشون بدم..حالا با این عکس العمل من چند نفر شاید اون وسط غش و تشنج کنن که امیدوارم این اتفاق نیفته!بعدشم با یه لبخند دندون نما بی مقدمه بگم:«بیمار از من و شما هم سالم تره! اصلا نگران نباشید!»
و بعد در حالی که همراهای بیمار دارن از خوشحالی هلیکوپتری میزنن،منم بین دود ها و صحنه ی آهسته برم تو افق محو شم!

+فانتزیام نابوده ولی نیتم خیرهD:



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 02:30 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات
سلیوم:)
شاید قیافه اتون قابل رویت نباشه ولی حال و روزتون کاملا قابل تشخیصه!آخه نه که بعضیا کارنامه گرفتن!..از طرف همه ی کسایی که هنوز کارنامه نگرفتن،برای این عزیزان از خدا صبر میخواهیمD: الهی آمین!
حالا خطاب به همونا که کارنامه نگرفتن از جمله خودم:
بروبچ نمره ها داره میااااد!محکم سینه بزن!
یااااران چه غریییبانه (个_个)
یاااااران چه غریبانه╥﹏╥
رفتننند از این خااااانه(ToT)
هااااااای من هووووی من!
یه یه یه:) دیشب عین بچه های خوب رفتم بخوابم یهو استرس کارنامه افتاد به جونمD: اصلا خواب و خوراکو ازمون گرفته این کارنامه ی لعنتی
+دیشب(بعد از اینکه وفات تموم شد) جمع زنونه بود..منو خواهرمو مامانمو خالم..
بعد خالم هم پایه^_^ کلا با هم صمیمی ایم..
من مثل اسکلا با این صدام!میزدم زیر آواز آهنگ خارجی میخوندم..خالم و خواهرم میرقصیدن!!
کلا قفل زده بودم رو دوتا آهنگ تایتانیک و آهنگ shape of you که‌کاااملا فازاشون متفاوته!یکیش رمانتیکه اون یکی شاده..
بعد هی عوضش میکردم اونا هم مجبور بودن مدل رقصشونو عوض کنن..اصلا یه‌وضعی!(^.^)...بعد آهنگ تایتانیکم با یه سووزی میخوندم(با صدای ببعی کلاه قرمزی) که کم کم داشت باورم میشد عاشق شدم!..خلاصه که دیشب صدای خنده امون کل خونه رو برداشته بود..با صدای عربده های من که همیشه هس ماشاالله...
+امروز کمی درس خوندم..خیلی حال داد..دلم واس درس خوندن تنگ شده بود..البته بماند که وقتی به یکی از مسئله های سنگین فیزیک رسیدم،نه تنها چرت زدم بلکه خواب های فراوانی هم‌ دیدم..حتی با عربده هم از خواب پاشدم!کتاب فیزیکم نمیدونست بهم بخنده یا یه خاک تو سرت نثارم کنه!
بنده خدا حق داره..
+بچه ها بیاید مهربان و دلسوز باشیم و در این شب های پر از ظلمت،دوستانی رو که به سبب کارنامه از خونه پرت شدن بیرون رو به خونه هامون راه بدیم:) برای منم جا نگه دارید..باشد که رستگار شویم..
+آقا چرا اینجا انقدر ساکته؟چرا اینجا اینقدر سااااکته؟چرااااا ایییینجا انقدر سااااااااااکته؟؟؟؟؟
خخخخ..واقعا هم ساکته خو همه رفتن هنوووز کسی دورو برم نیییس...لا لا لا لااااای‌هااای وااااای!دست دست..عه نه آهنگ غمگینه دست نزنید دوستانD:
+من برم دیگه!ولی اینقدر ساکت نباشید..یه پارتی ای جشنی هیجانی احضار روحی،دزدی ای،دعوایی،کتک‌کاری ای،انفجاری چیزی...خدافس(*^▽^*)



طبقه بندی: خاطره های رنگی من:)،

تاریخ : شنبه 27 خرداد 1396 | 04:31 ب.ظ | نویسنده : دخـــــــ❤ـــتــر شیـــطـــ❤ـــون . | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3