پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

خـــآطِــــرآتِ رَنــگـــیِ مَــنـــ :)

سه شنبه 29 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

منو این همه خوشبختی!!



اکنون نوشته های فردی را میخوانید که قرار است شنبه کارنامه بگیرد:| 
(شیوَن زنان تایپ میکند!)
بچه ها چندتا راه خودکشی پیشنهاد کنید!
که بدون درد باشه!
تیغ نباشه که خیلی سوسول بازیه! تازه وان هم نداریم که لاکچری باشه!
از این لگن قرمزا داریم که اونم رنگ خون توش دیده نمیشه!!
از بوی گاز هم متنفرم!
فقط نون بربری داریم! به نظرتون شامپو سیر صحت بزنم رو نون بربری و گاز بزنم کارسازه یا نه؟! :| 
لامصب نه بیماری قبلی دارم نه میگرِن! عینِ چی سالمم! یعنی شنبه هیچ بهونه ای نمیتونم بیارم!
اونموقع هم که نِت ندارم بیام نتایجشو بهتون بگم!
چون از شنبه قراره برای کنکور شروع کنم به درس خوندن و این یعنی خدافظی با نِت!
حالا شاید یه جوری نِت گیر آوردم و اومدم معدلمو بهتون گفتم البته اگه آبرومند باشه!
میخوام بگم دعا کنید برام ولی الان کار از کار گذشته و نمره ها وارد شده..
هعی ننه:(



دوشنبه 28 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

سوال های چرت و پرت میپرسد :|



سلااااام!
یه سوال دارم!!
چرا من تا حالا هرچی درسخون دیدم(چه پسر چه دختر!مخصوووصا پسر!!) قدش کوتاه بوده نسبت به همسناش؟!
ینی اینا اونقدر به مُخشون فشار میارن که تمام انرژی لازم برای تقسیمات سلول های استخوانی میرسه به سوخت و ساز مغزشون؟! فکر کنم اینا صفحه های رشدشون زودتر از بقیه از حالت غضروفی به استخوانی تبدیل میشه!
(برای غیر تجربی ها شرح بدم! : در دو سر استخوان های دراز، صفحات رشدی وجود دارند که با یک سری تقسیمات(که حوصله توضیح دقیقشو ندارم!!) باعث رشد طولی استخوان های بدن و در نتیجه افزایش قد میشن! زمانی رشد قد متوقف میشه که صفحات رشد از حالت غضروفی به حالت استخوانی تبدیل بشن! همین!!)
+خب دیگه به بهونه ی سوال های چرت و پرت پرسیدن؛ یکم زیست دوره کردیم!!
تا پستی دیگر بدرود...!
+نه واقعا چرا اکثرشون کوتاهن؟!(مبین بیکار علاف!)


جمعه 25 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

جام جهانی



و این اولین تجربه ی من بود تو تماشای مسابقه ی جام جهانی! با چیپس و پفک و بستنی و...
ولی ایران چه خوش شانس بود!! یعنی اگه مراکش به خودش گل نمیزد مساوی میشدیم!
گل به خودی تو جام جهانی خیلی حرفه هااا!
دلم براشون سوخت!

ولی دیگه منی که از فوتبال تقریبا هیچی حالیم نیست، فهمیدم که سردار آزمون یکم بَد بازی کرد! اولش که دقیقا دَم دروازه هول شد توپو داد به حریف!
بعدشم یه موقعیت گل رو از دست داد.
بقیه هم زیاد خوب نبودن! 
این ایرانی های بدبخت هم تا میخواستن یه حرکت بزنن و گل بزنن، سریع مراکشی ها زیرپایی میگرفتن! حاضر بودن خطا بگیرن گل نخورن!
چه خوب شد که برررردیم!
این هیچی...
ساعت ۱۰:۳۰ پرتغال و اسپانیا بازی دارنننننننن!
قراره کریسو ببینمممم جییییغ!
این بازی دیدن داررره! همه قوی! ووووی!
ما جد اندر جد عاشق کریستین رونالدوئیم!
نه خودش ها! عاشق بازیشیم! اصلا لامصب لنگه اش تو دنیا وجود نداره!
خلاصه خیلی ذوق مرگم!
(بشکن زنان پست را ثبت میکند تا خود را برای دیدن بازی آماده کند!)
پ.ن:جیییییییییییغ! کریس ترکوووووند!!
۳ تا گل زدددد!!
عجب گل هایی زدددد! (شبیه گزارشگرهای فوتبال شدم!)
درسته مساوی شدن ولی بازی عالی بود!
اسپانیا هم خوب بازی کرد البته (بازیکنای جیگری داشت!)
هعی خدایا شکرت^_^



پنجشنبه 24 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

قلمدآرِ اُسکل:/



شما هم وقتی آهنگ عاشقانه گوش میدید به موفق شدن توی کنکور و وارد شدن به دانشکده ی موردعلاقه اتون و اینکه روز اول دانشگاه چی قراره بپوشید و قراره کلی خر بزنید تا تو دانشکده هم شاگرد زرنگ باشید، فکر میکنید یا فقط من اینجوریَم؟! 
اگه یادتون باشه قبلا هم گفته بودم که وقتی داشتم آهنگ «من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا» محسن یگانه رو گوش میدادم یاد غده ی تیموس و هیپوفیز میانی افتادم!!! 
بعله..! شما هم اکنون نوشته های یک قلمدآرِ اسکل را میخوانید! 
 پ.ن: عیدتون مبآرررک^_^


چهارشنبه 23 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

بازی کثیف:دی



بالاخره تموم شد این بازی کثیف!
امتحانارو میگم!
میخوام فارغ از نتایج درخشانش، توی این یه هفته استراحتم عشق و حال کنم تا بعد وارد عرصه ی کنکور بشم(آخه منو چه به اینجوری حرف زدن؟!)
همچین میگم عشق و حال...انگار قراره چیکار کنم! 
یه شلوار کُردی خالخالی پوشیدن و لَم دادن گوشه ی خونه و پُست گذاشتن که این حرفارو نداره!
خب حالا چه خبر از دلتنگیاتون نسبت به من تو این چندروز غیبت؟!
(من طالبی() زیر بغل خودم نزارم کی بزاره؟! هَــــن؟!)
+بدرود...



یکشنبه 20 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

سوپرایز تولد!



سلیییییییوم
بریم وقایع این دو روزو بگیم!
روز قبل از تولدم که یه شب کامل بیدار بودمو برای امتحان زیست خوندم...شب تولدم هم که دوباره کل شب بیدار بودمو داشتم برای امتحان ادبیات میخوندم! عجب تولدی شد! البته تقصیر خودمه ها..هم ادبیاتو هم زیستو دیر شروع کردم به خوندن...بگذریم مهم اینه که در هر دو امتحان، نتایج باب میلمان بود:)
چون پست طولانی بود ادامه اشو گذاشتم تو ادامه مطلب! اگه خواستید بخونید:)


شنبه 19 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

بالاخره روز موعود فرا رسیدD:



ملکا مها نگارا
تولد تولد تولدم مبارک!
(میدونم نه وزن داشت نه قیافه! به همین راضی باشید فعلا!)
برید کنار تولدی نشید!
به دنیا اومدم وقتی به دنیا اومدن مُد نبود!
من نمیفهمم چرا امروز تعطیل رسمی نیست آخهههه
دیگه دلیل قانع کننده تر از به دنیا اومدن من؟!
والاع
+من واقعا باید تو روز تولدم امتحان زیست بدم؟! یا شوخیه؟!
+یه سال پیر شدم ولی آدم نشدم! به خودم افتخار میکنم! کار هرکسی نیست!
(اشک شوق میریزد و چشمانش را پاک میکند!)
+من دیگه حرفی ندارم! میخوام سکوت کنم شما کَف بزنید بگید تولدت مبارک!
بگید! آهاااا...اون عقبیا چرا نمیگن؟! ماشالله به این سروصدا!
(همیشه روز تولدم خل ترین حالتم رو پیدا میکنم :| )
+من برم زیست بخونم:(
بدرود...


یکشنبه 13 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

آینه بغلD:



اونقدر که موقع دیدن فیلم آینه بغل،تلوزیونو از خنده گاز زدم که دیگه تلوزیونی نداریم!
کلا دیگه رادیو‌ گوش میدیم!
 به وای فای قسم(^_^;)


یکشنبه 6 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

فیزیک هم تموم شد رفت:)



دیشب برای خوندن فیزیک تا ۴ صبح بیدار موندم!
البته خیلی کُند و ریلکس خوندما..اگه یکم سرعتمو بالا میبردم شاید تا ۱ شب تموم میشد.
خداروشکر امتحان خوب بود...انشالله که کامل میشم!

حس میکنم نصف بار رو دوشم برداشته شده...نصف دیگه اش وقتی برداشته میشه که امتحان ادبیاتو بتونم کامل بشم:|
+کولر سالن امتحانات دو حالت بیشتر نداشت! یا باید رو دورِ تند روشن میکردی که کلا باد تو رو میبرد...یا باید خاموشش میکردی که اونم تبخیر میشدی از گرما!

یه ربع اول امتحان این کولر روشن بود...و چیزی نمونده بود صندلیمو باد ببره!
منم دقیقا جلوی کولر بودم..نمیدونستم برگه امو بگیرم تا باد نبره...یا خودمو بگیرم تا پرواز نکنم...!

مقنعه ام مثل پرچم تو هوا تکون میخورد..! 
اصلا یه وضعی بود..
بعد یه ربع رحم کردن و‌ کولرو خاموش کردن!
+امتحان بعدی عربیه!
خلاصه ایندفعه به جای بدرود میگم فی امان الله:)


شنبه 5 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

وِیِ بدبخت!

کلمات کلیدی : #ریلکس نوشت , #امتحان فیزیک! ,


با سلام:)
هم اکنون در حال خواندن نوشته های فردی هستید که فردا امتحان فیزیک دارد و تا این ساعت چیزی نخوانده است!! خیلی هم ریلکس است!
اوج ریلکسی وی از آنجا نمایان میشود که کتاب فیزیکش از پنج شنبه تا امروز در مدرسه جا مانده بود!
و مادر گرام لطف نمودند و صبح به مدرسه رفتند و کتاب این دانش آموزِ بیخیال را برایش آوردند بلکه رستگار شود!!
لازم به ذکر است که کتاب را معلم فیزیک سرکار خانم «ت» شخصا به مادر وی تحویل داد چرا که در آن لحظه خود او در مدرسه حضور داشت!
(الان حتما داره با خودش میگه چشمم روشن! مبینا هم آره دیگه:| )
+وی چای خود را برمیدارد و به اتاق میرود تا محض رضای خدا کمی درس بخواند! 
التماس دعااا
بدرود...


پنجشنبه 3 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

کوتاه نوشت!



کلاس خوبی بود!
فقط یکم بعضی کلمه هاشو زیاد میکشید!
مثلا میخواست بگه اتصال موازی میگفت:« اتصـــــــــال مُوااااازیـــــــــــــ» 
خخخ
+یه جا خوندم نوشته بود:« شبی سه گیگ خواب میبینم، صبحش دو مگابایت یادم میاد فقط!»
اینو که خوندم اشک تو چشمام جمع شد!
فکر کنم همزادمو پیدا کردم!
البته برای من فقط درمورد خواب نیس! درمورد همه چیه!
فقط درسو خوب یادم میمونه:|
پ.ن: چی باعث شده که یه نفر توی نظرسنجی؛ «پرخاشگر» رو انتخاب کنه؟ :| دقیقا کدوم حرفم یا واکنشم باعث شده به اون نتیجه برسه که من پرخاشگرم؟ 
جلل جالب!



چهارشنبه 2 خرداد 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

و این بار: کلاس فیزیکD:



فردا امتحان زمین داریم...بلافاصله بعدش کلاس رفع اشکال فیزیک با آقای «ر» داریم...دبیر فیزیک پیش دانشگاهیا!
بریم ببینیم این استاد درس دادنش چجوریاس..


سه شنبه 25 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

مبین ابن سوتی



عمق فاجعه میدونید کجاست؟!
اینجاست که من امروز تو مدرسه کم مونده بود خودمو به باد بدم!
زنگ آزمایشگاه داشتیم و خانم «ی» روی یه صندلی تکی که جلوی ردیف اول بود؛ نشسته بود و برگه های امتحان ترمو صحیح میکرد..بچه ها هم فیلم کمدی رو لپ تاب مدرسه گذاشته بودن و نگاه میکردن‌..
زنگ که خورد و من میخواستم برم بیرون از کلاس، چشمم خورد به خانم «ی» که هنوز نشسته بود و سرش تو برگه ها بود...منم فکر کردم ستاره اس! چون همرنگ دانش آموزا پوشیده بود!
( ستاره یکی از همکلاسی هامه که مامانش چینیه و باباش ایرانی..قیافه ی خودشم مثل چینی هاست ولی از همون بچگی تو ایران بزرگ شده! یکم با هم شوخی داریم. حالا سر فرصت تعریف میکنم!)

منم با خنده دستمو آوردم بالا که یه دونه محکم بزنم به کمرش و بگم داری چیکار میکنی؟!دقیقا با همین قیافه

دیدم یکی از بچه های کلاس که از اول چشمش به من بود داره از اون طرف کلاس بال بال میزنه و به من علامت میده که این خانم «ی» هستش!
خداروشکر گیج بازی درنیاوردم و اتفاق خاصی نیفتاد!

مثل کارتونا انگار که هیچی نشده، دستامو پشت سرم گره زدم و سوت زنان از کلاس خارج شدم!
ولی مجبور شدم یه شلوار جدید بپوشم:| 
+سَرِتون نیاد صلواااات
پ.ن:گفتم یادآوری کنم که کامنت های مربوط به این پست بالاس نه پایین! :)


شنبه 22 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

کآشآن:)



سلیوم:)
+جمعه یک روزه رفتیم کاشان و برگشتیم!
خیلی خوب بود!
همه جا بوی گل و گلاب بود..یه تاج گل هم گرفتیم و من گذاشتم رو سرم از روی شال...حس میکردم مثل این رومی های باستان شدم که یه تاج برگ روی سرشون میذاشتن و یه پارچه ی حریر مینداختن رو دوششون!
اصلا فقط یه چنگ کم داشتم که آهنگ ملیحی بنوازم!
بعد رفتیم خانه ی بروجردی ها..واقعا خفن بود!
مامانم که اصلا محو کنده کاری های رو دیوار و سقف شده بود...چون خودش مهندس معماره واسش جذابه این چیزا!
میگفت که چقدر معمارای اون زمان باهوش و ماهر بودن!
چندتا عکس گذاشتم ازش تا شما هم بهره ببرید.
+از همین دوشنبه امتحانای ترممون شروع میشه...البته درسایی مثل محیط زیست و اینا...
اصل کاریا از سه شنبه ی هفته ی بعده!
و اولیش ریاضیه..
اونقدر کتابو دوره کردیم که فکر کنم نخونده هم برم بتونم نمره کامل بگیرم! والاع!
+عاشق این قسمت از کتابای خوآهرجآن هستم که تو عکسه:) یه روز منم از همینا برای خودم میگیرم...
+فعلا بدرود...:)



یکشنبه 16 اردیبهشت 1397
ن : گُلبَرگ:) . نظرات ()

رویداد های اردو:)

کلمات کلیدی : #دانشگاه تهران , #TUMS ,


سلام:)
همونطور که میدونید امروز دانشگاه تهران رفتیم!
اصلا از دلقک بازی های توی راه حرف نمیزنم!
فقط بگم که همینکه وارد انقلاب شدیم من مثل یه بچه‌ ی آروم و ساکت نشستم و چسبیدم به شیشه ی اتوبوس...
تا یه کافی شاپ میدیدم با خودم میگفتم یعنی دانشجوها بعد از کلاسشون میان اینجا قهوه میخورن؟!
(بعله خیلی لاکچری فکر میکردم!)
چیزی نگذشت که از جلوی تالار ابن سینای دانشگاه رد شدیم و دقیقا پشت سرش تالار تشریح رو دیدم!
همونجایی که دانشجوهای علوم پزشکی میرن جنازه تشریح میکنن!
همه اشون واسم آشنا بودن چون از بیشترشون عکس داشتم..و بارها به اون عکسا نگاه کرده بودم:)
از یه دَر فرعی وارد دانشگاه شدیم..فضای خیلی سرسبزی داشت و فواره های آب روی چمن باعث شده بود بوی سبزی و خاک دلنشینی بلند شه..منم که چشمم فقط دانبال دانشکده پزشکی بود!
اول به خاطر بچه های ریاضی رفتیم دانشکده فنی..
بعدش رفتیم جلوی دانشکده پزشکی..
تصور میکنید که من چه حالی داشتم دیگه؟!
از چشمام قلب میبارید و اصلا به حرفای لیدر گروهمون که یه دختر و‌ پسر دانشجو تو همین دانشگاه بودن؛ گوش نمیکردم!
باورم نمیشد! چقدر نو و خوشگل شده بود!!
قبلا قدیمی بود و رنگ دیواراش قهوه ای کهنه بود. درشم سبز و طلایی بود.
ولی الان دیواراش سفید و کرم شده بود و انگار از نو ساخته بودنش!..کلی هم داربست دورش بود انگار که هنوزم درحال رنگ آمیزی بودن..
اما خیلی حیف شد که داخل دانشکده نرفتیم!
بعدش رفتیم دانشکده ادبیات..اینم داخلش نرفتیم و خلاصه نتونستم آقای شفیعی کدکنی رو ببینم!
بعدش دانشکده علوم و زیست شناسی و زمین شناسی و این حرفا...
دانشکده هنر خیلی باحال بود! دانشجوهاش همه قرتی بودن! و به شخصه تقریبا پنج تا دانشجوی پسر دیدم که موهاشون فرفری و بلند بود!
کلی عکس گرفتم...نمونه اش این پایینی..
(عکس)
و خیلی بهم خوش گذشت..بعدش با اتوبوس به نگارستان هم رفتیم..کلی دلقک بازی درآوردیم تو موزه!
البته اون آخرا من به شکل خسته ای پهن شده بودم رو مبل راحتی که اون گوشه گذاشته بودن..باتریم تموم شده بود!
ولی دانشکده پزشکیو خیلی کم دیدیم..من هنوز از دیدنش سیر نشده بودم!
+اون پسره که راهنما بود وسط سخنرانی هاش اینم گفت که:«اگه پزشکی میخواید خوب روش فکر کنید! فوقش تا پنج یا ده سال دیگه پزشکی باشه!..بعدش دیگه کسی به پزشکا مراجعه نمیکنه چون دانشجوهای فلان رشته(یادم نمیاد کدوم!) و ژنتیک الان کارایی میکنن که همه بیماری ها پیشگیری میشه و کار به درمان نمیرسه!
اگه پزشک جراحی بشید شاید کارتون بگیره..اونم جدیدا بچه های مهندسی پزشکی دارن رو این کار میکنن که ربات ها به جای آدم ها عمل کنن و اینا..من خودم الان یکیو میشناسم مدرک پزشکی عمومی داره ولی داره فلان جا کتاب میفروشه و...»
اصلا بمب انگیزه بود طرف!!
هرچند من از اینجا به بعد به حرفاش گوش ندادم! ازشون فاصله گرفتم و به اونجایی زل زدم که دانشکده پزشکی از بین درختا معلوم بود...
من پزشکیو با هر سختیش میخوام..با این حرفا من عقب نمیکشم!..کلا من اهل دود نیستم و چیزی نمیکشم!
(داشتم جدی حرف میزدم ولی گند خورد توش!)
خب دیگه سرتونو درد نیارم..
من برم بخوابم که خیلی خستم!!
بدرود...



( تعداد کل صفحات: 6 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]